امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

اِليــــــــــــما

back bag

این یکی را خودم  به سر جمعِ آب در هاون کوبیدن های مادرانه ام اضافه می کنم، نشد که رفاقتِ عمیقش با شخصیت های کارتونی مورد علاقه اش آنقدر قوی نشود که نشوند جزیی از روزمرگی هایش! ده پانزده روز اخیر back bag می خواست تا مثل "دورا" اسباب و وسایلش را آن تو بگذارد و با خودش این سمت و آن سمت ببرد و در راس همه ی وسیله ها ، این بادکنک هایی هستند که تمام خانه را پر کردند و یکی در  میان در خواب و بیداری تَقشان به خاطر چینی بودنشان در می رود. تمام این روزهای اخیر را منتظر بود خاله بیاید و باهم برویم و کوله پشتی نارنجی بخریم و بادکنک های ننگی ننگی!!!(همان رنگی رنگی شما) را در جیب کوله اش بگذاریم تا دیروز که روز موعود رسید ا...
13 اسفند 1393

سوهان

امیر رضا در حال بدو بدو ، پدر جون (بابای گرامی آقای خوب) از یک جایی که در دید پسرک نبود تکه ای سوهان در دهانش گذاشتند پسرک در ادامه ی بدو بدو سوهان را نوش جان کردند و بعد از مکث!!! فکر !! صبر: پدر جون این چی بود امیر خورد؟ پدر جون : سوهان امیر رضا با لبخند : امیر سوهان می خواد پدرجون : امیر رضا در حال بدو بدو ، پدر جون (بابای گرامی آقای خوب) از یک جایی که در دید پسرک نبود تکه ای سوهان در دهانش گذاشتند پسرک در ادامه ی بدو بدو سوهان را نوش جان کردند و بعد از مکث!!! فکر !! صبر: پدر جون این چی بود امیر خورد؟ پدر جون : سوهان امیر رضا با لبخند : امیر سوهان می خواد پدرجون : پ ن : قوتِ قالب پسرک در آخر هفته ای ک...
27 دی 1393

مثلاً بیست و 9

همین پریشب در مراسمِ اختتامیه ی ِ بیداری و لحظه های آخرِ رسیدن به خواب، با خودم فکر کردم اگر پسرک باز کردن در یخچال را یاد بگیرد روزهایی به مراتب سخت تر از آن دوران ماشین لباسشویی مُفلس پیش رویِ یخچالِ نازنین است، داشتم فکر می کردم ،هی دارد با بهانه و بی بهانه درش را باز کند و بسته کردنش را در ذوقِ به دست آوردن خوراکی فراموش کند، شیشه ها امانشان از دستِ پسرک لبریز شود و همه ی ممنوعه هایی که قایم می کنیم برای قاچاقی خوردن لو برود، تصورش هم سخت بود... خیلی... خودم را مُجاب کردم که کو تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا آن روز و خوابیدم همین دیروز که یواشکی داشتم ذوقِ غذای من درآوردی با خمیر یوفکا را با قطره هایِ آب که ظرف ها را می ش...
22 دی 1393

آی قصه قصه قصه

یکی دیگر از رویاهایم با محوریت!!! جناب آقای امیررضا محقق شده است،شب های زمستان که یک دفعه وبی انتظارت از وسط روز می پرند تویِ خانه، کارهایمان را که سبک می کنیم، وقت خواب که می رسد، کنار پسرک دراز می کشم و چند تایی(مثلاً ده تا یا دو تا پنج تا یا سه تا سه تا) کتاب با صدای بلند و هرهر و کِرکِر می خوانیم وادایِ  همه ی ِ جانورهایِ تویِ کتاب ها را دوتایی در می آوریم و بعدش یه کمی در مورد اتفاقاتِ روزمان حرفِ  می زنیم و  دعای شب هایمان را می گوییم و جایِ همه ی خاله ها و عمه ها و عموها را خالی می کنیم و چندین و چند بار آب می خوریم وشب به بِیر!! می گوییم و  وارد چرخه ی خواب می شود و بلاخره می خوابد، اما وقتی قصه ی خواب پدر و پسری ...
21 دی 1393

روزهای ِ تعطیل!!!

اصلا دست خودم نیست؛ شما فکر کنید نوعی مرض نهفته است که درمانش هم طول می کشد و هم صد در صد محقق نمی شود، هر کاری هم بکنم و همه ی همتم را هم جمع کنم نمی توانم، نمی شود صبح ها خوابید. خورشید خانم همین که از پشت کوه ها بیاید؛ قبل همه من را بیدار می کند و تهدیدم می کند که وای به روزم اگر چشمم بسته بماند. البته که فقط روزهای ِ تعطیل!!! تا اینجا ی مرض خود آزاری است، مخصوصا وقتی شب دیر خوابیده باشی و در طول هفته همین یکی دو روز را داشته باشی برای بیشتر خوابیدن، اما... اما، بقیه اش"دیگر آزاری" است، وقتی نمی توانی تنهایی بیدار بمانی و تمام آرزوهایت را برای داشتنِ "یک پرانتز باز انحصاری" یا " یک تنهایی یک ساعته" یک دفعه...
20 دی 1393

کُنجد

از شمال که بیایی، صندوق عقبِ ماشین پر است از کلی خوردنی خوش مزه و تازه که از آدم های ِ دوست داشتنی اطرافت هدیه یِ روزهایِ پایتخت نشینی ات شده، کلی تازه هایی که بیشتر از هر چیز ویتامین محبت دارند و حالت را خوب می کنند، خدا قسمتتان کند عمویی که باغش پرتقال و نارنج های آبدار دارد و قلبش کلی سخاوت و مهربانی سه تایی نشسته ایم  پایِ بساطِ پرتقال و نارنگی و کیوی از آب گذشته الیما پوست می گیرد و پسرک برگ برگ شان می کند و با ترتیبی که خودش درکش می کند، مرتبشان می کند در یک ظرفِ دیگر باباب دل دل ناخونک می زند امیررضا حینِ انجام ماموریتِ خطیرش: باباب دلدل امیر آماده نکرده  هنوز، صبر کن باباب دلدل یواشکی ناخونک می زند امیررضا...
1 دی 1393

بیست و 8

باباجی (بابایِ مامان): شما امیر خیکو هستید؟ امیررضا: نه نه نه نه! امیر ضِضا باباجی(با کلی اطمینان که " بله" را  ضمن کلی شادی می شنود): امیر رضا پارک میای؟ امیررضا: نه نه نه! باباجی( با کلی تعجب): چرا؟ امیررضا: هوا سردِ باد میاد امیر هاچیم می شه باباجی (تعجب! بهت! درماندگی):   امیر رضا(نفس نفس زنان وقتی بعدِ 2 ساعت پارک گردی 4 طبقه را رویِ کولِ بابا!!! بالا آمده و خوشحالی و انرژی از همه جایش می بارد در حالیکه نیم نگاهی به آشپزخانه دارد): امیر اومد، الی مامان پلو ماهی آماده است؟ الی مامان: نه پسرم ما که همیشه پلو و ماهی نداریم امیررضا: سوپ آماده است؟ الی مامان: نه امیررضا: آش داریم ؟...
25 آذر 1393

پنج شنبه و پیاز داغ و باران

پنجشنبه ها روزِ من است و پسرک، یک روزِ خیلی دوتایی، از آن دوتایی هایی که کلِ هفته را منتظرش می مانم و برایش نقشه می کشم تا بیاید و برایِ هفته ی بعدم انرژی بسازد کلی کارِ دو نفره هم داریم، از صبحانه ی دو نفره که شمع رویِ سفره اش می سوزد و املت جوانه ی گندم و زیتون که تصور خوردنش هم با  آقایِ خوب جُرم محسوب می شود تا لباسِ بالش ها را کندن و خانه ی عروسک های رویِ تخت ِ امیر رضا را اساسی تکاندن و دو تایی کارتون دیدن و کیک پختن و گاهی هم خانه را به مرزِ بعدِ انفجار رساندن این ها از توانایی هایِ نهفته ی ماست وقتی دو تایی می شویم و بعضی وقت هایش مثلا وقتی رویِ کوسن ها می پریم و  بلند بلند شعر می خوانیم، از یادم می رود که من مامانم و...
7 آذر 1393

"صبر"

 آقایِ خوب نمی دانم از کجا چندتایی نوشیدنی صنعتی(رانی) آورده بودند خانه، این پسرک هم می رفت و می آمد و شربت شربت می کرد و از همان ها می خواست، تصمیم گرفتم حُقه یِ نوشابه را عملیاتی کنم، محتوایِ قوطی را خالی و به جایش مثلاً آبِ لیمو شیرین بریزم که برایِ سرما خوردگیش خوب باشد و بعد جرعه جرعه به خوردشان دهم الیما: امیر رضا شما بفرمایید پیشِ بابا، مامان براتون شربت بیاره امیررضا در حالی که به یخچال تکیه می دهد و کفِ پایِ راستش را می چسباند به درِ یخچال: الی مامان امیرضِضا اینجا صبر !! پ ن : پسرک پسرک پسرک تو این "صبر" را از کجا آوردی و خودت را وفق دادی با مشقی که نوشتنش به همین راحتی ها هم نیست؟ اصلاً می دانی مادر سال ...
26 مهر 1393