امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

اِليــــــــــــما

کمی کمتر از 4

هر چند شاید درست نباشد،اما رفته رفته و کم کمک،هم زمان با بزرگ شدن دست و پا و عقلت !!!!، فاصله ات از همان چهار وجبِ امن آغوشم کمترمی شود، اما به نظرم دل کوچک ت با مرور زمان دلم را بیشتر و بیشتر  گرم می کند،   هر رقمی که به سال و ماه و روزهای زندگیت می چسبد، گرمای دلم خودش را مچاله می کند در بالا و پایینِ قد و بالایت ...  شاید خوب نباشد شاید نپسندند اما در حال تلخیصم در وجود کسی به نامت . . . حس این روزهایم در مواجه با تو غریب است ... حتی با خودم ... حتی برای خودم
17 خرداد 1395

م ر د ا د می رسد

با حساب و کتاب تقویم، به ده روز نرسیده پسرکم سه ساله می شود و من مات و مبهوت و بی اراده، زل می زنم به قد و قامت و این همه تغییری که کرده است او سه ساله می شود و من هر قدر هم که بکوشم نمی توانم از تضاد سختِ حس هایی که از شب و روزم می گذرند، نجات پیدا کنم او سه ساله می شود و من بی چاره.... وقتی توانی برای درک کامل لحظه های در گذر ندارم و  قادر نیستم نوش این دقایق را به نهایت جایی برای خودم ذخیره کنم بی چاره می شوم وقتی زمان هیچ  لحظه ای دلش برای  من و این همه نقش های ِ اجباریم نسوخته و عذابِ وجدانِ مادر پاره وقت بودن لحظه ای دست از سر وجدانم بر نداشته بی چاره می شوم، و زمان که بر گذر روزهایم چیره شود... از ی...
27 تير 1394

دو سال و هشت ماهگی

این ثانیه ها و دقایق مادرانه که تجربه می شوند، افزون بر همه ی دلشوره های معمول، یک اوج هراس هم دارند!!!!  تمام شدنشان!!!! تمام می شوند ....   مدام یکی در گوشت می گوید: این لحظه ها لحظه های شیرینی است و تمام می شوند و تو می مانی و حسرتی بی درمان، راهِ رفته ای که باز گشت ندارد  اما همه اش الکی است،  اصلاً جای ِ نگرانی ندارد به جانِ خودم!!!! که خالق اردی بهشت اینقدر حواسش به همه چیز بوده که جایِ هیچ نگرانی باقی نگذاشته است!! هیچ جای نگرانی!!!  وقتی به تک تک این واژه ها ایمان دارم نمی فهمم چرا همیشه جایِ آغوش امنش در دلهره های ِ مادام زندگی می کنم  ؟ این پسرک پسرک پسرکم...
13 ارديبهشت 1394

از همین دست

اصلِ ماجرا این است که پسرکم بزرگ تر شده است، و این شعور و استقلالی که جدی و بی اندکی اغراق، روزانه در حال افزایش است، الیما را از یک مادر تمام وقت بودن منفک کرده. این روزها یک کمی بیشتر از سه سالی که به کمال!!!!!!!!!!!!  من تک محور بودم و مادرانه گذشت، کَمَکی مهندس شده ام ، مثل سال های قبلِ امیر و حتی قبل ترش. از مزایایِ نسبی کار جدیدم که این روزها پایانِ هشت ماهگیش را جشن می گیرم، تنوع موضوعاتی است که خدایی از عهده ی تعدادشان بر نمی آیم و حتی خواب شب هایم را بعدِ مشقِ اجباری مادرانگی هم، کم و کم تر کرذه ست. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، امان از دستِ این بهاری که در جریان است، امان و امان و امان *گر کسی بووود که دلش ...
26 فروردين 1394

دَر هم

امیرجان یک وقت هایی هم "باید هیچ کاری نکرد"، نه اینکه "نباید هیچ کاری کرد"؛ باید دست هایت را ستون شانه هایت کنی و تمام روزمرگی هایت را، فکر هایت را سُر دهی پشت سرت، به جایی که دستت به دستشان و فکرت به وجودشان نرسد، بعد چشمانت را ببندی و با چشمان بسته زُل بزنی به دورترها، به افق های نیامده و رها شوی از قیدهای از خودت رسیده و تحمیلی بعضی وقت ها واقعا باید هیچ کاری نکنی ... هیچ کاری پسرم با آدم ها مدارا کن، بعد دوباره با آدم ها مدارا کن ، وباز با آدم ها مدارا کن به این جا که رسیدی بس است، کافی است، نوبتی هم که باشد نوبتِ خودت است، به این جا که رسیدی با خودت مدارا کن، فقط و فقط با خودت، مخصوصا با آدم هایی که...
29 دی 1393

بیست و هشت ماه تمام

اینقدر می گویم که همین ها هم تکراری شوند، تکراری شوند و بهترین جای ماندن را در بهترین جای حافظه ام برای خودشان پیدا کنند، همان جا بمانند برای روزهای مبادا، برای دلتنگی هایی که الهی دیر به دیر بیایند این روزها خیلی خوبند، خیلی هیجان دارند، خیلی خوب بلدند ضربان دل آدم را بالا و پایین ببرند، خیلی عزیزند این روزها خیلی تندند، اندازه ی شتابشان از هیچ قانونی تبعیت نمی کند، خیلی دل هره آورند و خیلی بیشتر بی بازگشت برابرِ کتاب ها الان و این روزها باید مادرِ یک هیولایِ کوچک دو تا سه ساله باشم، و با من منمش مدارا کنم، باید بالجبازی هایش بسازم و بکوشم صدایم را با رفتارش خیلی بالا و پایین نبرم، اما من این روزهای نصفه و نیمه ی مادری  و شب ه...
17 آذر 1393

"صبر"

 آقایِ خوب نمی دانم از کجا چندتایی نوشیدنی صنعتی(رانی) آورده بودند خانه، این پسرک هم می رفت و می آمد و شربت شربت می کرد و از همان ها می خواست، تصمیم گرفتم حُقه یِ نوشابه را عملیاتی کنم، محتوایِ قوطی را خالی و به جایش مثلاً آبِ لیمو شیرین بریزم که برایِ سرما خوردگیش خوب باشد و بعد جرعه جرعه به خوردشان دهم الیما: امیر رضا شما بفرمایید پیشِ بابا، مامان براتون شربت بیاره امیررضا در حالی که به یخچال تکیه می دهد و کفِ پایِ راستش را می چسباند به درِ یخچال: الی مامان امیرضِضا اینجا صبر !! پ ن : پسرک پسرک پسرک تو این "صبر" را از کجا آوردی و خودت را وفق دادی با مشقی که نوشتنش به همین راحتی ها هم نیست؟ اصلاً می دانی مادر سال ...
26 مهر 1393

معجزه ی چالِ لُپ

پسرک ِ من گاهی هم بی ارتباط با چرخشِ ماه و خورشید و چگونه قرارِ گرفتن زمین در کهکشان، هم خانه ات، خانمِ خوبِ خانه ی مشترکتان، بلند بلند فکر کردنش می گیرد، راه می رود و حینِ انجامِ کارهایِ تمام نشدنی خانه با خودش صحبت می کند و چون ایمان دارد تو محرمِ همه ی حرف هایش هستی، آن حرف های تهِ تهِ دلش را بی سانسور به زبان می آورد یادت می ماند؟ الزاماً تو مخاطبِ همه ی آن مگوهایِ فوران کرده نیستی اسم آن ها هر چه باشد، غر غر نیست، اصلا ماهیتشان با غر غر کلی فرق می کند، تو گمان کن درد و دل هایِ در راه است که جایِ گفتنشان اشتباهی به این جا رسیده است، یادت باشد برچسبِ "غرغر" که به فکرهایش بزنی، باید محترمانه آماده ی پایِ لرز نشستنش...
19 مهر 1393

بیست و پنج تمام

دخترکِ سی و دوروزه ی مهمانِ دایی را که دادند بغلم، انگار هیچ وقت بچه ای به این اندازه را در آغوش نداشته ام، مثل روزهای اوّل تولدت یک کمی عرق کردم، ضربانِ قلبم بالا رفت و تمامِ حواسم جمع شد که ماهی کوچولو از بینِ انگشتانم لیز نخورد بعد که تنها شدم، لا بلایِ کارِ اداره که با من به مسافرت آمده بود و بینابینِ  تایپِ سندی که قول داده بودم قبل از عیدِ قربان برایِ رییسم بفرستم، نشستم و فکرهایم را طبقه زدم و از طبقه ها برج ساختم .... بچه داری هم مثلِ زبان خیلی فرّار است، خیلی لحظه ها را به زور به خاطر می آورذم و البته از آن طرف هم خیلی از وقایع بی فراخوانم، جلویِ چشمانم رژه می رفتند، در آخرین طبقاتِ ساختِ بُرجم، محکم و قاطع به این نتیجه ر...
16 مهر 1393