امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

اِليــــــــــــما

24؟

روزها را تقسیم بندی کرده ام    نیتم این بود که سهمی از عمری که می گذرد و می گویند جزء اموال من است،داشته باشم  مرور زمان خیلی چیزها را در ذهنم،فکرم و احتمالا رفتارم تغییر داده  حالا،یکی به نام لااقل در افکارم جایی برای خودش دارد  به قدرِ یک تامل!! یک تفکر داخلیِ چند دقیقه ای حتی!! می شود اعتراف کرد دیگر؟ نشد دوباره نشد سهم ِ من خلاصه شد به 20 دقیقه زبانِ خواندنِ صبحگاهی مترو و همان دقایقی که در فضای ِ مجازی آن هم در حدِ پیشبرد و پاسخگویی به اموراتِ خانه و کار ...  24 ساعت برای زمانِ ما کمی اندک است  یا من هنوز درست زمانم را مدیریت نمی کنم.... راستِ راستِ راستش آدم این دور...
17 خرداد 1395

از این دست....

به الیما سپرده ام    به وقتِ از تو گفتن ، زمانِ از تو نوشتن؛ چشم هایش که بسته شد... پلک هایش که نشست!!! پشتِ دیوارِ نگاه روشنش، همه ات را... همه ی ِ همه ات را بی صدا زمزمه کند، زمزمه هایش که به گوش ِ باد رسید، تو را به نام ِ کوچکت صدا کند و  اسمِ قشنگت را به همه یِ زبان های  دنیا  از بر بخواند.... به الیما گفته ام  عشقِ نام کوچک توست وقتی به او فکر می کنی... اسمِ قشنگت که الهی پر آوازه بماند،  به الیما گفته ام دوستت داشته باشد،  هر روز هر روز و بسیار بسیار ..... ...
16 تير 1394

از فراز منبر.....

هر چقدر هم که نصیحت و توصیه به آدم های اطرافت در برنامه ات نباشد و همه ی عمر به خودت قول داده باشی از این دو  به حد کفایت فاصله بگیری، یک وقت هایی مثل امروز که برای چندتایی موضوع راهِ رفته برگشت ندارد و خلاصه اش می شود همین است که هست!!!! قول شکن می شوی! می روی بالای منبر و رَدای تجریه می پوشی و ادای آدم بزرگ ها را در می آوری  و می کوشی لااقل همان چند نفری که در حلقه ی عزیزانت هستند را مجاب کنی، مجاب کنی که هر چند هر وقت ماهی را از آب بگیری خیلی دیر نشده است اما بعضی کارها فصل دارد، زمان دارد، از فصل و زمانش که بگذرد حکمِ قضا پیدا می کند و شاید انجام شوند امّا آنطور که باید نمی چسبند، نمی شوند آن چه که باید باشند... عزیزانم ....
15 ارديبهشت 1394

چهارِ نود و چهار

1- هزار ویک بارهم که گفته باشم روزهایِ نیمه ی اسفند تا خودِ بهار بهترین روزهای سالند؛ توجیهی برای نرسیدن عید نمی شود، می آید و شاید سرعتش را برای رسیدن بیشتر هم کند، یک چیزی مثل لج کردن 2- چهاشنبه ای که این همه از من و هفته ی قبل دور بود آمد، بدو بدو با کلی عجله و یک درمیان از روزها گذشتن، الان وسط ِ اداره ام پنج روز از سال را گذرانده ام و کلی فکر  و کار و مشغله و برنامه در ذهنم جهش ِ اسفندی دارند 3- تهِ تهِ دلم یک جورِ عجیبی است، یک جورِ تجربه نشده، همه اش را گذاشتم پای اینکه سال اولی است که ایام نوروز در محلِ کار جدیدم 4- نود و سه پُر بود از اتفاق های یک دفعه ای ... رفتنِ مامان بزرگ، عوض کردم شغل و این ماه های اخیر .... ...
26 فروردين 1394

از همین دست

اصلِ ماجرا این است که پسرکم بزرگ تر شده است، و این شعور و استقلالی که جدی و بی اندکی اغراق، روزانه در حال افزایش است، الیما را از یک مادر تمام وقت بودن منفک کرده. این روزها یک کمی بیشتر از سه سالی که به کمال!!!!!!!!!!!!  من تک محور بودم و مادرانه گذشت، کَمَکی مهندس شده ام ، مثل سال های قبلِ امیر و حتی قبل ترش. از مزایایِ نسبی کار جدیدم که این روزها پایانِ هشت ماهگیش را جشن می گیرم، تنوع موضوعاتی است که خدایی از عهده ی تعدادشان بر نمی آیم و حتی خواب شب هایم را بعدِ مشقِ اجباری مادرانگی هم، کم و کم تر کرذه ست. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، امان از دستِ این بهاری که در جریان است، امان و امان و امان *گر کسی بووود که دلش ...
26 فروردين 1394

بهار خانم دلِ ما یه جایِ قصه انگار منتظر شما بود...

1- حالا که روزهای هفته تک افتاده اند و هر کدامشان که می روند آخرینِ بازمانده ی جنسِ خودشان در امسالند، دلم برای اسب نود و سه تنگ شده است .... سال بدی هم نبودی ها پُر از رخدادهای ِ امتحان نشده، اتفاق هایِ دست اول... 2- چهار طبقه را که با آرامش از بالا به پایین صفر کنی، چشمانت از پشت ِ شیشه هایِ پنجره ی دوده گرفته ، سبزی جوانه های رُخ نموده ی درختان را به رخَت می کشاند، بهار آمده، همین جا پشتِ بلندایِ خشکِ درختان ... کاش ما هم زودتر از هر چه ممکن است، مثلِ آن شاخه های ِ بالایی سبز شویم ... بهاری شویم 3- دور تندِ هفته ی قبل کند شده، هر چه به موعود نزدیک تر هم می شویم کند تر می شود، خیلی ها مثل من از مسابقه کنار کشیده اند و دست ها...
24 اسفند 1393

اوصیکم ....

اوصیکم ....اوصیکم .... اوصیکم آن همه با کلی خواهش .... مراقبِ روزهایِ قشنگ منتهی به آمدنِ بهار باشید، اصلاً روایت است شور و شعف، حس و حالی که در این روزها به وضوح مشهود است خیلی پررنگ تر از روزهایی است که بهار رسماً رسیده و توپِ آمدنش را درست لحظه ی تحویل ماه از زمستان به بهار زده اند ... ابن بدو بدو های آدم ها، اتاق هایی که بعد سالی دنیا را بی پرده می بینند، باغچه های بیل خورده و سطل های پر زباله ای که ته مانده ی خاطراتمان را از ما به دیگری می رساند، خرید های هول هولکی بی توجیه، حراجِ تَه مانده های ِ مغازه ها، بازار داغِ شیرینی و آجیل با زمزمه ی خیلی هم واجب نیست... همه دیدن دارد ...یک کمی هم در کنارِ خوش به حالی زمین و زمان و ک...
16 اسفند 1393

شنبه ی بهمنی

آهای شنبه ی بهمنی که از آن سوی لحظه های سنگین جمعه رسیدی، کاش می دانستی تمام راه رسیدنت به  روز را، همه  ی شبِ گذشته را پا به پایت با چشم های بسته و لبخند به لب بیدار بودم بیدار بودم و زندگی کردم قطره قطره هایِ نابی را که از دستانِ خدا گرفتی و برایمان آوردی باران که می آید، آسمان سخاونتش را به رُخ ِ چروک ِ زمین می کشد و زمین همه یِ از آسمان رسیده ها را می بخشد به دانه هایی که زیرِ سنگینی قهوه ای زمین منتظر رویشند، بهار بانو از دورهایِ دیر کوله یِ سبز و صورتیش را پُر می کند از عطرِ بهار و سبزی ناب و برای هر کداممان جدا جدا، نور و طراوت و پاکی سوغات می آورد زمستان!!! خودت هم خوب می دانی که هیچ وقت فصلِ محبوبم نبوده ای و نخوا...
11 بهمن 1393

روزهای مادرانه + 1

اینجا خانه ی امنی است، بی حاشیه و احساس نا خوشایند،  همان چند نفری که اینجا را می خوانند و گاهی از خودشان ردی به جا می گذارند دوست های عزیز دنیای مجازی الیما هستند، که با خوشیشان می خندد و غمشان غمگینش می کند. دیروز یک پیغام خصوصی داشتم، از یکی از همان چند نفر برای الیما نوشته بود در روزهای زمستانی خدایِ مهربانی، یکی از بهترین معجزه هایش را در دلش کاشته و رحمتش بر این قرار گرفته که نامش مادر شود نوشته بود الیما اولین نفری است که در دنیای مجازی از این خبر تا کجاهای خیلی دور خوشحال خواهد شد و الیما هم با حرف حرفِ پیغام خصوصیش، وقتی ساعت اداره به انتها رسیده بود و آدم ها رفته بودند، اشک ریخت ... آن یکی همان کسی بود که از ...
5 بهمن 1393