اِليــــــــــــما

ح ر ف هایی برای فردا

کمی کمتر از 4

هر چند شاید درست نباشد،اما رفته رفته و کم کمک،هم زمان با بزرگ شدن دست و پا و عقلت !!!!، فاصله ات از همان چهار وجبِ امن آغوشم کمترمی شود، اما به نظرم دل کوچک ت با مرور زمان دلم را بیشتر و بیشتر  گرم می کند،

 

هر رقمی که به سال و ماه و روزهای زندگیت می چسبد، گرمای دلم خودش را مچاله می کند در بالا و پایینِ قد و بالایت ... 

شاید خوب نباشد

شاید نپسندند اما در حال تلخیصم در وجود کسی به نامت . . .

حس این روزهایم در مواجه با تو غریب است ... حتی با خودم ... حتی برای خودم

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 خرداد 1395ساعت 7:57 قبل از ظهر|   توسط اِليــــما 

24؟

روزها را تقسیم بندی کرده ام 

 

نیتم این بود که سهمی از عمری که می گذرد و می گویند جزء اموال من است،داشته باشم 

مرور زمان خیلی چیزها را در ذهنم،فکرم و احتمالا رفتارم تغییر داده 

حالا،یکی به نام لااقل در افکارم جایی برای خودش دارد 

به قدرِ یک تامل!! یک تفکر داخلیِ چند دقیقه ای حتی!!

می شود اعتراف کرد دیگر؟

نشد

دوباره نشد

سهم ِ من خلاصه شد به 20 دقیقه زبانِ خواندنِ صبحگاهی مترو و همان دقایقی که در فضای ِ مجازی آن هم در حدِ پیشبرد و پاسخگویی به اموراتِ خانه و کار ... 

24 ساعت برای زمانِ ما کمی اندک است 

یا من هنوز درست زمانم را مدیریت نمی کنم....

راستِ راستِ راستش آدم این دوره نیستم 

اهلِ حجریم که به اشتباه گذرم افتاد این جا!!!

پ ن : خدا کند عقلِ علمای ِ روز به گذاشتن دیکشنری روی صفحه کلید و کامپیوترهای معمولی نرسد! چه خوب است که همه ی کلمه را خودم تایپ می کنم

پ ن : دوستای خوبم دوستون دارم . ممنونم که هنوز سری به این جا می زنید

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 خرداد 1395ساعت 7:56 قبل از ظهر|   توسط اِليــــما 

م ر د ا د می رسد

با حساب و کتاب تقویم، به ده روز نرسیده پسرکم سه ساله می شود و من مات و مبهوت و بی اراده، زل می زنم به قد و قامت و این همه تغییری که کرده است

او سه ساله می شود و من هر قدر هم که بکوشم نمی توانم از تضاد سختِ حس هایی که از شب و روزم می گذرند، نجات پیدا کنم

او سه ساله می شود و من بی چاره....

وقتی توانی برای درک کامل لحظه های در گذر ندارم و  قادر نیستم نوش این دقایق را به نهایت جایی برای خودم ذخیره کنم بی چاره می شوم

وقتی زمان هیچ  لحظه ای دلش برای  من و این همه نقش های ِ اجباریم نسوخته و عذابِ وجدانِ مادر پاره وقت بودن لحظه ای دست از سر وجدانم بر نداشته بی چاره می شوم،

و

زمان که بر گذر روزهایم چیره شود...

از یادم می رود که گوری و گَندو و گیدو و الینا دوست های خیالیت بودند و تو کُلی از روزت را با آنها می گذراندی،

از یادم می رود، نمی دانم چطور اما اسم پیشخوان آشپزخانه را   Map گذاشتی و از آن بالا نگاه کردن به آشپزی مادر را دوست داشتی

از یادم می رود خوشمزه ، شومزه بود و انگار حالا حالا ها باید بماند

فراموش می کنم چون تو امیر رضایی، من هم باید مامان رضا باشم و بابا هم لابد بابارضا

فراموش می کنم مجبور شدم در همان نذری پزانِ خلاصه ی ماه رمضان سهم حلوایِ  عرشیا و پویا را در پارک تقدیمشان کنم

قطعا کم کم

از یادم می رود تمام ِ روزهایِ رمضان این دو سال را شام  نان و پنیر خوردی و وزن کم کردی و غصه ام را زیاد

از یادم می رود که بعدِ هر خراب کاری در کمترین زمان خودت را می رسانی و زُل می زنی در نگاهم و می گویی از من ناراحتی؟

 و حتماً! حضِ آن لحظه ای را که به دو!!!  خودت را به من می رسانی و ماچ بارانم می کنی و بلند می گویی الی مامان عزیزم من تو رو خیلی دوست دارم را هم از یاد خواهم برد

وای از این روزهایی که گذشت...

وای از این حس هایی که درک نشد

پسرکم، خوبی فرا و ورای تصورم از مادرانگی خوبی ی ی ی ی

پسرکم، خیلی بیشتر از حق و سهمِ مادری از همه ی زندگی...

 

پ ن 1 :این روزها و ماه هایی که گذشت، چقدر پر بودم از حرف هایی که نمی شد نوشت، که نباید گقت ، جند روز باقیمانده تا پنجِ پنج را به بهانه ی میلادش هر روز مینویسم، از ترس آنکه از یادم برود از وحشت آنکه نفهمد

پ ن 2: ظاهرا دوستان خوب وبلاگی پست های اینستاگرامی را دوست نداشتند، به دو دیده تفکیک شان می کنم، پایِ آنها را به این جا باز نمی کنم ...چشم

پ ن 3: مارشای عزیز اگر شد، دلت خواست ردی نشانی از خودت برایم بگذار... ممنونم از پیامت دوستم

+ نوشته شده در  شنبه 27 تير 1394ساعت 7:52 بعد از ظهر|   توسط اِليــــما 

از این دست....

به الیما سپرده ام 

 

به وقتِ از تو گفتن ،

زمانِ از تو نوشتن؛

چشم هایش که بسته شد...

پلک هایش که نشست!!!

پشتِ دیوارِ نگاه روشنش،

همه ات را...

همه ی ِ همه ات را

بی صدا زمزمه کند،

زمزمه هایش که به گوش ِ باد رسید،

تو را به نام ِ کوچکت صدا کند

و 

اسمِ قشنگت را به همه یِ زبان های  دنیا 

از بر بخواند....

به الیما گفته ام 

عشقِ نام کوچک توست

وقتی به او فکر می کنی...

اسمِ قشنگت که الهی پر آوازه بماند، 

به الیما گفته ام دوستت داشته باشد، 

هر روز هر روز و بسیار بسیار .....

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تير 1394ساعت 7:46 قبل از ظهر|   توسط اِليــــما 

از فراز منبر.....

هر چقدر هم که نصیحت و توصیه به آدم های اطرافت در برنامه ات نباشد و همه ی عمر به خودت قول داده باشی از این دو  به حد کفایت فاصله بگیری، یک وقت هایی مثل امروز که برای چندتایی موضوع راهِ رفته برگشت ندارد و خلاصه اش می شود همین است که هست!!!! قول شکن می شوی!

می روی بالای منبر و رَدای تجریه می پوشی و ادای آدم بزرگ ها را در می آوری  و می کوشی لااقل همان چند نفری که در حلقه ی عزیزانت هستند را مجاب کنی، مجاب کنی که هر چند هر وقت ماهی را از آب بگیری خیلی دیر نشده است اما بعضی کارها فصل دارد، زمان دارد، از فصل و زمانش که بگذرد حکمِ قضا پیدا می کند و شاید انجام شوند امّا آنطور که باید نمی چسبند، نمی شوند آن چه که باید باشند...

عزیزانم ...

در هر سن و سالی که هستید مواظب سن و سالتان باشید، نه اینکه مثلاً سی و پنج سالگی بد باشد! نه! اما قطعا کارهایی که در بیست و پنج سالگی می شود انجام داد خیلی برازنده ی سی و پنج سالگی نیست به قامتش نمی آید. از همین بالای منبر تمنا دارم ، لطفاً لطفاً مواظب خودتان، حال و روزتان و سن و سالتان باشد، باور کنید دنیایی هم که دلتان جوان بماند!!!! که نمی ماند، یعنی جفای ِ روزگار نمی گذارد که بماند!! تن و بدنتان تحلیل می رود... خسته می شوید و کم کم، کم می آورید

اندکی هم که شده مواظب حال و روزِ خودتان بیشتر از قبل باشید .... بیشر که شد عالی می شود

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 ارديبهشت 1394ساعت 7:36 قبل از ظهر|   توسط اِليــــما 

دو سال و هشت ماهگی

این ثانیه ها و دقایق مادرانه که تجربه می شوند، افزون بر همه ی دلشوره های معمول، یک اوج هراس هم دارند!!!! 

تمام شدنشان!!!!

تمام می شوند ....  

مدام یکی در گوشت می گوید:

این لحظه ها لحظه های شیرینی است و تمام می شوند و تو می مانی و حسرتی بی درمان، راهِ رفته ای که باز گشت ندارد 

اما همه اش الکی است، 

اصلاً جای ِ نگرانی ندارد

به جانِ خودم!!!! که خالق اردی بهشت اینقدر حواسش به همه چیز بوده که جایِ هیچ نگرانی باقی نگذاشته است!! هیچ جای نگرانی!!! 

وقتی به تک تک این واژه ها ایمان دارم نمی فهمم چرا همیشه جایِ آغوش امنش در دلهره های ِ مادام زندگی می کنم  ؟

این پسرک پسرک پسرکم ..... 

کلماتِ عجیب و غریب را از نمی دانم کجایش در می آورد و شوووووت می کند در بهت و ناباوریم... تند تند و بی مکث هم معنی ها را با درک تفاوت و هوشمندانه   از بَر می خواند و من می مانم این دردانه کی و کجا به این جا رسید؟

دو سال و هشت ماهگی وقتی بیفتد وسط اردی بهشتی که خودِ خودِ بهشت است، جان می دهد برای دوباره پارک رفتن ها را از سر گرفتن...  

سنگ جمع کردن ... در چاله های کوچک آب ریختن، به عموی باغبان سلام دادن، اصرار  خریدن شیر برای گربه، مغازه رفتن سلام دادن درخواست کردن پول دادن، دستور غذا دادن و فهمیدن این غذا با مورد درخواستی متفاوت است و ...

کاش هوا اندکی دیرتر گرم شود و بیشتر ببارد و ببارد و ببارد

+ نوشته شده در  يکشنبه 13 ارديبهشت 1394ساعت 7:57 قبل از ظهر|   توسط اِليــــما 

چهارِ نود و چهار

1- هزار ویک بارهم که گفته باشم روزهایِ نیمه ی اسفند تا خودِ بهار بهترین روزهای سالند؛ توجیهی برای نرسیدن عید نمی شود، می آید و شاید سرعتش را برای رسیدن بیشتر هم کند، یک چیزی مثل لج کردن

2- چهاشنبه ای که این همه از من و هفته ی قبل دور بود آمد، بدو بدو با کلی عجله و یک درمیان از روزها گذشتن، الان وسط ِ اداره ام پنج روز از سال را گذرانده ام و کلی فکر  و کار و مشغله و برنامه در ذهنم جهش ِ اسفندی دارند

3- تهِ تهِ دلم یک جورِ عجیبی است، یک جورِ تجربه نشده، همه اش را گذاشتم پای اینکه سال اولی است که ایام نوروز در محلِ کار جدیدم

4- نود و سه پُر بود از اتفاق های یک دفعه ای ... رفتنِ مامان بزرگ، عوض کردم شغل و این ماه های اخیر ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردين 1394ساعت 8:11 قبل از ظهر|   توسط اِليــــما 

از همین دست

اصلِ ماجرا این است که پسرکم بزرگ تر شده است، و این شعور و استقلالی که جدی و بی اندکی اغراق، روزانه در حال افزایش است، الیما را از یک مادر تمام وقت بودن منفک کرده.

این روزها یک کمی بیشتر از سه سالی که به کمال!!!!!!!!!!!!  من تک محور بودم و مادرانه گذشت، کَمَکی مهندس شده ام ، مثل سال های قبلِ امیر و حتی قبل ترش.

از مزایایِ نسبی کار جدیدم که این روزها پایانِ هشت ماهگیش را جشن می گیرم، تنوع موضوعاتی است که خدایی از عهده ی تعدادشان بر نمی آیم و حتی خواب شب هایم را بعدِ مشقِ اجباری مادرانگی هم، کم و کم تر کرذه ست.

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، امان از دستِ این بهاری که در جریان است، امان و امان و امان

*گر کسی بووود که دلش خانه ی اینستاگرامی ما را خواست ، امر بفرماید برای تقدیم آدرس

 

 


 

قرار ِ بعدی مـــــا،

روزی که بگویی،

جایی که بخواهی.

من همه ی شعرهایم را می آورم

تو همه ی دلت را.

شاید وقتی شعرهایم اموال رسمی دلت شدند،

دلم از سنگینی این همه نا گفته ها رها شود و

من چند روزی دوست داشتنت را سیر!! زندگی کنم .(الیما)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردين 1394ساعت 8:10 قبل از ظهر|   توسط اِليــــما 

بهار خانم دلِ ما یه جایِ قصه انگار منتظر شما بود...

1- حالا که روزهای هفته تک افتاده اند و هر کدامشان که می روند آخرینِ بازمانده ی جنسِ خودشان در امسالند،

دلم برای اسب نود و سه تنگ شده است ....

سال بدی هم نبودی ها

پُر از رخدادهای ِ امتحان نشده، اتفاق هایِ دست اول...

2- چهار طبقه را که با آرامش از بالا به پایین صفر کنی، چشمانت از پشت ِ شیشه هایِ پنجره ی دوده گرفته ، سبزی جوانه های رُخ نموده ی درختان را به رخَت می کشاند، بهار آمده، همین جا پشتِ بلندایِ خشکِ درختان ... کاش ما هم زودتر از هر چه ممکن است، مثلِ آن شاخه های ِ بالایی سبز شویم ... بهاری شویم

3- دور تندِ هفته ی قبل کند شده، هر چه به موعود نزدیک تر هم می شویم کند تر می شود، خیلی ها مثل من از مسابقه کنار کشیده اند و دست هایشان را گذاشته اند زیر چانه و زُل زده اند به رقابتِ بقیه یِ آدم ها

4- آهای بهارخانم  مالِ ما باش لطفاً ... مالِ همه ی مایی که این همه منتظرت بودیم و با این همه تشریفات به استقبالِ قدومت رسیده ایم ، عادل باش و مالِ ما باش .... خوب باش  و مالِ ما باش...حالا که دلِ ما یه جایِ خوبِ قصه منتظر شماست خوبی را با خودت به وفور بیاور، مخصوص هر کداممان؛ جـــــــــــدا جــــــدا

+ نوشته شده در  يکشنبه 24 اسفند 1393ساعت 7:42 قبل از ظهر|   توسط اِليــــما 

اوصیکم ....

اوصیکم ....اوصیکم .... اوصیکم

آن همه با کلی خواهش ....

مراقبِ روزهایِ قشنگ منتهی به آمدنِ بهار باشید، اصلاً روایت است شور و شعف، حس و حالی که در این روزها به وضوح مشهود است خیلی پررنگ تر از روزهایی است که بهار رسماً رسیده و توپِ آمدنش را درست لحظه ی تحویل ماه از زمستان به بهار زده اند ...

ابن بدو بدو های آدم ها، اتاق هایی که بعد سالی دنیا را بی پرده می بینند، باغچه های بیل خورده و سطل های پر زباله ای که ته مانده ی خاطراتمان را از ما به دیگری می رساند، خرید های هول هولکی بی توجیه، حراجِ تَه مانده های ِ مغازه ها، بازار داغِ شیرینی و آجیل با زمزمه ی خیلی هم واجب نیست...

همه دیدن دارد ...یک کمی هم در کنارِ خوش به حالی زمین و زمان و کوه و دریا و آسمان که چراغانِ آمدن ِ قدوم بهارند .... خوش به حالِ ما هم باشد بد نیست .... با همه ی رنج هایی که هست و دردهایی که تمامی ندارد

حسّ ِ خوبِ این روزهایِ نرسیده به بهار خانم ...مالِ شما مالِ زلالِ قشنگِ چشم هایتان

+ نوشته شده در  شنبه 16 اسفند 1393ساعت 7:36 قبل از ظهر|   توسط اِليــــما 

back bag

این یکی را خودم  به سر جمعِ آب در هاون کوبیدن های مادرانه ام اضافه می کنم، نشد که رفاقتِ عمیقش با شخصیت های کارتونی مورد علاقه اش آنقدر قوی نشود که نشوند جزیی از روزمرگی هایش!

ده پانزده روز اخیر back bag می خواست تا مثل "دورا" اسباب و وسایلش را آن تو بگذارد و با خودش این سمت و آن سمت ببرد و در راس همه ی وسیله ها ، این بادکنک هایی هستند که تمام خانه را پر کردند و یکی در  میان در خواب و بیداری تَقشان به خاطر چینی بودنشان در می رود.

تمام این روزهای اخیر را منتظر بود خاله بیاید و باهم برویم و کوله پشتی نارنجی بخریم و بادکنک های ننگی ننگی!!!(همان رنگی رنگی شما) را در جیب کوله اش بگذاریم

تا دیروز که روز موعود رسید

امیررضا : امیر چی می خواد بخره؟

خاله: کوله پشتی

امیررضا: دیگه چی توش بزاره (مثلاً خودش نمی داند که دقیقا منظورش بادکنک است)

خاله: بادکنک

امیررضا: چرا خاله می خواد بخره؟

خاله : چون عیدِ خاله برای امیر عیدی می خره

امیررضا: پس امیر میره back bag صوصتی( یک دفعه و بی خبر رنگ کوله از نارنجی به صورتی سوییچ می شود)، بادکنک و عیدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بخره.عیدی چه رنگی بخره؟

خاله: یکی به خرج هایش اضافه می شود ، موجودیت جدیدی به نام " عیدی" 

پ ن : راستی عیدی چیست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اسفند 1393ساعت 7:43 قبل از ظهر|   توسط اِليــــما 

شنبه ی بهمنی

آهای شنبه ی بهمنی که از آن سوی لحظه های سنگین جمعه رسیدی، کاش می دانستی تمام راه رسیدنت به  روز را، همه  ی شبِ گذشته را پا به پایت با چشم های بسته و لبخند به لب بیدار بودم

بیدار بودم و زندگی کردم قطره قطره هایِ نابی را که از دستانِ خدا گرفتی و برایمان آوردی

باران که می آید، آسمان سخاونتش را به رُخ ِ چروک ِ زمین می کشد و زمین همه یِ از آسمان رسیده ها را می بخشد به دانه هایی که زیرِ سنگینی قهوه ای زمین منتظر رویشند، بهار بانو از دورهایِ دیر کوله یِ سبز و صورتیش را پُر می کند از عطرِ بهار و سبزی ناب و برای هر کداممان جدا جدا، نور و طراوت و پاکی سوغات می آورد

زمستان!!! خودت هم خوب می دانی که هیچ وقت فصلِ محبوبم نبوده ای و نخواهی شد احتمالاً، همه اش هم گردنِ شب های خیلی عجولت که نامهربانانه به دلِ روز می زنند و تاریکی را پرت می کنند درست جایی که هنوز روزت تمام نشده، اما امسالت را با همان یک بار نرگسی که خودم برای خودم از مترو خریدم و پسرک پرپرشان کرد، با همان بُرش های بِه ی که یک در میان من و آقای خوب کنار امنیت کنار شوفاژ دور از دسترس پسرک می چینیم و خشک می شود برای دم نوش دوست داشتم، حتی آن لحظه هایی که انگشتان کوچکش به کلی زحمت آویزانِ گوشه ی ِ پارچه می شود و به های پلاسیده را می برد که بخورد

من و زمین و شهرم و آدم هایش چقــــــــــــــدر باران دیشب را دوست داشتند، چقدر برای آمدنش چشم هایشان را به کَرَم آسمان دوختند و چه حالی می کنند امروز با طراوت و لطافتِ به جا مانده از شب رسیده ها...

زمستان تا هستی و بهار اوّل بودنش را جایگزین چهارم بودنت نکرده، خاطره های خوش برایمان به جا بگذار، برای خاطر دلت ، برای حفظ یک خاطره ی ِ خوب، برای خاطر ما و زمین و روزگار ببار و ببار و ببار ... تا خودِ خودِ بهار

+ نوشته شده در  شنبه 11 بهمن 1393ساعت 7:42 قبل از ظهر|   توسط اِليــــما 

روزهای مادرانه + 1

اینجا خانه ی امنی است، بی حاشیه و احساس نا خوشایند،  همان چند نفری که اینجا را می خوانند و گاهی از خودشان ردی به جا می گذارند دوست های عزیز دنیای مجازی الیما هستند،

که با خوشیشان می خندد و غمشان غمگینش می کند.

دیروز یک پیغام خصوصی داشتم، از یکی از همان چند نفر

برای الیما نوشته بود در روزهای زمستانی خدایِ مهربانی، یکی از بهترین معجزه هایش را در دلش کاشته و رحمتش بر این قرار گرفته که نامش مادر شود

نوشته بود الیما اولین نفری است که در دنیای مجازی از این خبر تا کجاهای خیلی دور خوشحال خواهد شد

و الیما هم با حرف حرفِ پیغام خصوصیش، وقتی ساعت اداره به انتها رسیده بود و آدم ها رفته بودند، اشک ریخت ...

آن یکی همان کسی بود که از فاصله های به هم نرسیده ی ِ دنیایِ مجازی، برای جشن عروسیش جیغ و کِل و دست و هورا فرستاده بودم

تا همین نزدیک در پیام هایش می نوشتم .... ببین عروس جان

دنیایِ مجازی و دل بستگی عجیب هست، امــــــــّا هست

هم مجازی بودنش هست هم دلبستگی های ِ خیلی زیادش ، هم دوست داشتن هایِ از راه دورش، بی صدا و تصویر حتی...

حالا احتمالا یکی دیگر از زنان سرزمینم ، روزهای مادرانه را فارسی خواهد نوشت....

پ ن : خدایا راز حکمتت مالِ خودت، مالِ خداییت، مالِ ذاتِ بی نظیرت، اما همان حکمتِ نازنینت را جوری مقدر فرما که دختران سرزمینم همان ها که آرزوی به آغوش کشیدنِ معجزه هایِ از تو رسیده را دارند به آرزویشان برسند.....  چشم ما تنها به قدرت بی بدیل توست یا رب همه ی عالم ها

+ نوشته شده در  يکشنبه 5 بهمن 1393ساعت 7:29 قبل از ظهر|   توسط اِليــــما 

دَر هم

امیرجان

یک وقت هایی هم "باید هیچ کاری نکرد"، نه اینکه "نباید هیچ کاری کرد"؛

باید دست هایت را ستون شانه هایت کنی و تمام روزمرگی هایت را، فکر هایت را سُر دهی پشت سرت، به جایی که دستت به دستشان و فکرت به وجودشان نرسد،

بعد چشمانت را ببندی و با چشمان بسته زُل بزنی به دورترها، به افق های نیامده و رها شوی از قیدهای از خودت رسیده و تحمیلی

بعضی وقت ها واقعا باید هیچ کاری نکنی ... هیچ کاری

پسرم با آدم ها مدارا کن، بعد دوباره با آدم ها مدارا کن ، وباز با آدم ها مدارا کن

به این جا که رسیدی بس است، کافی است، نوبتی هم که باشد نوبتِ خودت است، به این جا که رسیدی با خودت مدارا کن، فقط و فقط با خودت، مخصوصا با آدم هایی که تمام ِ عمرشان به مراعات و مدارا و مراقبت از "فقط" خودشان مشغولند

جانِ دل مادر بعضی وقت ها به صلاح است هیچ کاری نکنی ... هیچ کاری، حتی فکـــــــــــــر!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 دی 1393ساعت 7:24 قبل از ظهر|   توسط اِليــــما 

سوهان

امیر رضا در حال بدو بدو ،

پدر جون (بابای گرامی آقای خوب) از یک جایی که در دید پسرک نبود تکه ای سوهان در دهانش گذاشتند

پسرک در ادامه ی بدو بدو سوهان را نوش جان کردند و بعد از مکث!!! فکر !! صبر: پدر جون این چی بود امیر خورد؟

پدر جون : سوهان

امیر رضا با لبخند : امیر سوهان می خواد

پدرجون :

امیر رضا در حال بدو بدو ،

پدر جون (بابای گرامی آقای خوب) از یک جایی که در دید پسرک نبود تکه ای سوهان در دهانش گذاشتند

پسرک در ادامه ی بدو بدو سوهان را نوش جان کردند و بعد از مکث!!! فکر !! صبر: پدر جون این چی بود امیر خورد؟

پدر جون : سوهان

امیر رضا با لبخند : امیر سوهان می خواد

پدرجون :

پ ن : قوتِ قالب پسرک در آخر هفته ای که گذشت ، سبزی خوردن بود، تصور کنید در اکثر دقایق کیسه ی سبزی به دست می چرخید و هم زمان تناول می فرمود، مانده ام فطریه اش را بر چه اساسی حساب کنم، بگذریم که هی می خورد و تعارف می کرد که "بخور مامانی، میل داری،!!!! خیلی شو مزه است!" و بگذریم از بوی پبازچه ی باقیمانده در دهانش

+ نوشته شده در  شنبه 27 دی 1393ساعت 4:32 بعد از ظهر|   توسط اِليــــما 

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 24 صفحه بعد