امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

اِليــــــــــــما

فكرهايِ باطـــــل

به سفارش  زنگِ‌ انشاء غنيمت‌هايِ "نرگس" از جنگ نمي‌آيند، جنسشان نرم و لطيف است، انگار يك‌دفعه وسطِ روزمرگي‌هايِ تلخ و شيرينش پرانتزي باز و بسته مي‌شود و برايش غنيمت به ارمغان مي‌آورد، غنيمت‌هايي كه قدرشان را مي‌داند و با كلي احتياط و ملاحظه از آن‌ها مراقبت مي‌كند مثلِ‌ قهوه‌هايِ گاه و بيگاه سرِ حوصله خوردن، مثل زل زدنِ به معصومانه‌هاي بچه‌ها وقتِ‌خواب، مثلِ كاسه‌يِ آشِ نذري، ترنم باران، بويِ ياسِ همسايه و صدايِ زنگِ‌ تلفنِ مامان بچه‌ها و بابايشان با اصرارش راهي می شوند برايِ خريدِ  بربري و سبزي خوردن و كشكِ آشي كه ب...
31 تير 1393

من و "بله"يِ‌لايِ حافظ

به سفارش زنگِ انشاء درست  بعد از ۱۲۳ روز و چهار ساعت و  ۳۳ بار درخواستت، وقتي خيالم از منطقم راحت شد و هزار بار تو را و خواستنت را از دلم پرسيدم و با هم به يك‌جمع بندي اساسي رسيديم؛ كتابِ حافظت را از افسانه گرفتم و  كلاس مستندسازي را ترك كردم و برايت يك "بله" بينِ برگه‌هايش گذاشتم به ضميمه‌يِ  آدمكي كه مي‌خنديد و اسمم و تاريخ آن روز؛ از همان روز  قرار‌هايِ نانوشته‌يِ زيادي بينمان جاري شد. درست از همان محفلِ حافظ خواني بعد از كلاسِ مستندسازي كه مثلِ هميشه تك‌‌خوانِ جمعمان بودي و بي‌حواس رسيدي به مكتوب "بله"...
22 تير 1393

ليوانِ خالي

اوّل نوشت :‌ به بهانه‌يِ‌زنگِ انشاء آخرين تشعشات نارنجي آفتاب نيمه‌ي آبان با دست‌هاي قلاب كرده آويزان كوه بودند تا بلكه در آن سوي خاكستريش دفن نشوند، آويزان بودند براي غروب نكردن، براي َكمَكي بيشتر ماندن و از همان بالا آدم‌ها را در واپسين دقايق روز  ديد زدن كارهاي خانه كه به زحمت تمام شد، بهارنارنج‌ها با چاي بهاره به دمْ رسيده بودند و عطرشان از پشت فكرهاي درهم زن، شاد و سرمست و غزل‌خوان خودشان را رسانده‌بودند به حسّ  قوي بوياييش،‌ هم‌زمان هم ريه‌اش را از عطرِ شكوفه‌هاي نارنج پُر كرد هم ليوان مورد علاقه‌ اش را از چاي تازه‌دَم؛ مَويز به دست بساط ا...
16 تير 1393

من از تويِ نشسته در وجودم ميترسم...

زنگِ انشاء : من از تو مي ترسم  همين­كه صبح، زنبيلِ سپيده به دست، از پشتِ ديوارِ مشكي-خاكستري ِ شب چشم در چشم ِ آدم­هايِ سحر خيز مي­شود، همان­ وقتي كه بعد از كلي كِش و قوس، صدايِ تمامِ استخوا­هايِ بدنم را در مي­آورم، از ترسِ رسيدن نگاهم به دو چَشمت كه پيشِ از من در آينه­يِ روشويي نشسته اند، تمامِ صورتم را در زلالِ آب سرد فرو مي­ برم و  از تو؛ از نگاهت؛ از قضاوت هايِ بي­رحمانه­ات مي­ترسم؛ مي­گريزم باور كن سخت است ، خيلي سخت است كه يكي  اين­طور بهتر از خودت، بيشتر از خودت تمامِ رفتارت را بشناسد و همه­يِ حركاتت را قبل از تو پيش­بيني كند... اين­كه يكي اف...
13 اسفند 1392

از همان چهارشنبه ها؛

موضوع انشــــــــاء:‌ غربت    عصرِ يك چهار­شنبه­يِ بد باشد، خيلي خيلي بد، از همان چهارشنبه­هايِ سگي، كه بي­دليل كهكشان كج است و چرخشِ‌ كُندِ زمين تهوع مي­آورد؛‌ از آن­هايي كه تمام اصولِ روان­شناسي و روان­درماني  را ناكام مي­گذارد، كه بهار نارنج آرامش نمي­آورد و نسخه­يِ گُل گاوزبان و ليموعماني از كار افتاده ، كه موسيقي رامم نمي­كند و مخزنِ اشك­هايم بي انتها شده­اند،  با عجله  و به زور، همه­يِ اضافه­هايِ سطرِ اوّل خانه را  بفرستم در سطر­هاي دور از چشمت، كوفته­ها را بي حوصله قلقلي كنم و تازه موقع تفتشان يادم بيفتد پياز ...
7 اسفند 1392

بي هـــــــــــم؛

اوّل نوشت: موضوع انشاء دو عكس مندرج در پست است من و تو زن و مرد ونوس و مريخ ليدي و جنتل­من اصلاً بي خيالِ كلمات و معني هايش كاش مي شد جدايِ  همه­ي تضادهايِ مابين­مان؛ يك روزِ پاييزيِِ‌باراني كه زردي و سبزِي برگ­ها قاطي شده­اند و باران رِدّ زمين را از آسمان­هاي دور زده است و به عاشقانه­هايِ دو تايي ما رسيده، دو زانو بنشينيم و نوكِ زانوهايمان را بچسبانيم به هم من ته­مانده­يِ سيگارِ يواشكي كشيده­ات را در بازدمِ نفس­هايت نديد بگيرم و تو بيخيالِ تَك و توك دانه­هايِ در آمده­يِ زيرِ خطّ ِ ابرويم شوي هيچ تلفني زنگ نخورد، هيچ غذايي سرِ گاز نباشد و هيچ برنامه اي را ب...
30 بهمن 1392

من و بابا و امیرعلی

سرطان كه آمد؛ من دو ماه از امير­علي بزرگ­تر بودم و هر دو صبح­ تا ظهرمان را پشتِ نيمكت­ِ  كلاسِ دوّمِ مدرسه­يِ عدالت با خانم سموريان مي­گذرانيدم سرطان كه آمد، حوصله­يِ عمو محمّد جواد كم و كم­تر شد و هيكلِ ورزشكاريش تحليل رفت سرطان كه آمد، شما و عزيزجان و زن­عمو معصومه تمامِ روز و شبتان را در بيمارستان زندگي مي­كرديد سرطان كه آمد، عمو محمّد جواد تمامِ عزمش را جزم كرد تا زنده بماند و اميرعلي را به سرو سامان برساند سرطان كه آمد، عمو بي­مو شد، ‌بي­ابرو شد، همه­يِ مژه­هايِ بلندش تند تند ريخت و تُنُك شد وعزيز جان براي دانه دانه­هايِ آنها گريه كرد سرطان كه آمد، همه­ي...
20 بهمن 1392

عمّه طاهره

عمّه طاهره خيلي آرام و با حساب و كتاب و برنامه­ريزي شده و با بدرقه­يِ خيلي از دوستان و آشنايان طيِ مراسمِ با شكوهي  رسيد به سنِ معروفِ سي­سالگي! آخرين روز از شهريور ماهِ يك سالِ خوب! مقدماتِ رسيدنش را با حوصله و دقّت فراهم كرده بود-بودند؛ درست از همان­ روزهايي كه عشقِ ممنوعه­يِ "رضا" پسريكي يك­دانه­ و خوش سيمايِ خاله­ سيما؛ دامنش را گرفت و رها نكرد از همان قرارهايِ پُرخطرِ كوچه پس كوچه­هايِ شهرِ كوچكشان بعدِ  روزهايِ مدرسه از همان روزهايي كه چشم انتظارِ پست­چي محله،بي واتس آپ و ايميل و اس ام اس و حتي تلفن؛ روزي ده بارمسيرِ خانه تا نانوايي را مي­رفت و مي­آمد &n...
14 بهمن 1392

مشتركي كه حقّش نيست....

روزهايِ دل دادن و قلوه گرفتن و روبان قرمز و  گُل­هايِ سرخِ ساقه بلند و عطرهايِ ملايم و عروسك­هاي رنگي و شكلات­هاي تلخ و كافي شاپ­هايِ طولاني و خالي بستن­هايِ مرسوم، روزهايِ  كتاب هديه دادن و هديه گرفتن و شاعر شدن و آهنگ­هايِ پُر خاطره را بلند بلند گوش­كردن  و همراه خواننده­اش لب زدن! روزهاي پياده­روي­هايِ بي­هدف و بي­خستگي،عاشقانه­هايِ مينيمال ردو بدل كردن و  ساعت­هايِ درازِ تلفني حرف زدن و خسته نشدن و به تكرار نرسيدن و صدايِ همه را درآوردن  هواهايِ دونفره­ و زمين­هايِ گردِ به هم رسيدن  روزهايِ داغِ كم كم يكي شدن؛ به هم رسيدن و با ...
30 دی 1392