امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

اِليــــــــــــما

از همين دست‌ها...

در حالِ‌انجام كارِِ مورد علاقه ام هستم،‌ ظرف ها را مي‌شويم و هم‌زمان به هزار موضوع با فراغِ‌بال فكر مي‌كنم ، آب غصه‌ها و نگراني‌هايم را هم‌زمان تميز مي كند، دلشوره‌هايم را مي‌شويد و چندتايي راه‌كار خوب برايِ كارهايم پيشنهاد مي‌كند،‌ برنامه‌هايِ‌ بعد از ظرف شستنم را كه رديف مي‌كنم از  پَُشتِ آب و كَف و اسكاچ، ناخن‌هايِ قدْ كشيده‌ام بعد از دو سال به من سلام مي‌كنند دست ها و پاهايِ پسرك را بعد از ( تاب تاب اَبي بــــي*)  با حوصله و دو تايي مي‌شوييم،‌ در پناهِ انگشتان ِ دستانش اندازه‌ي ِ بلندي ناخن هايم، ...
25 تير 1393

تذكّــرِ مادرانه!!!!

ببين اليما!!!   هر چند ماهي و ميگو و جيگر و زردآلو و كيوي و پرتقال و شير و پنير و كشك و برنجِ قهوه‌اي و عسل و تخم‌مرغ و آب‌ميوه خانگي و كيكِ مامان‌پَز و پسته و گردو و بادام و فندق و غذایِ همان روز طبخ و  ... برايِ تغذيه‌يِ بچه خوب است خيلي خوب است و بايد در برنامه‌يِ غذاييش گنجانده شود،‌ امـــــّا خيلي وقت‌ها فراهم كردن خيلي هايشان سخت است  بچه ممكن است مزه‌يِ‌ همه‌يِ آنها را دوست نداشته‌باشد گنجاندنِ‌ همه‌يِ آنها در طول يك هفته ممكن نيست‌ مسافرت و شرایطِ حینِ آن متفاوت است و این لازمه یِ سفر است و هیچ بچه ای درهمان  چند روزه...
25 خرداد 1393

از صادقانه‌هايِ مادرانه ....

بدونِ هيچ دليل و برهاني اين موضوع يكي از صادقانه‌هايِ مادرانه است  كافي است دو  مادر (ترجيحاً داراي فرزنداني هم‌سن  بااختلافي در بازه‌يِ چهار سال) كه جنسيتِ فرزندانشان هم اهميّتي ندارد، به‌هم برسند مهم نيست نسبتشان چه باشد، چند وقت يك‌بار هم بار ببينند يا اصلاً افزون بر مادر بودن نقطه‌‌يِ مشتركِ ديگري هم داشته باشند يا نه كم حرف‌ترين‌هايشان به هم كه مي‌رسند كلّي حرف و حسِّ و حالِ‌مشترك دارند برايِ در ميان گذاشتن بي مقايسه‌‌‌يِ بينِ‌ بچه‌ها از عاداتشان مي‌گويند و تَبَعاتِ ناخواسته‌اي كه از هم...
16 فروردين 1393

مثلِ همه‌يِ مامان‌ها

از همان وقتي كه مرخصيِ كوتاه‌مدّت و زودگذرِ در كنار پسرك ماندن تمام شد و دوباره تبديل به كارمندِ وظيفه‌شناسِ دولت شدم ، عادت كردم به خانه كه مي‌رسم يا پسرك در بغلم باشد يا يك جايي در چهارچوبِ خانه و اغلب هم خواب...   عادت كردم به بيصدا كردن گوشي قبل از  ورود،به آرام و  با سر انگشت به در زدن،به آهسته وارد شدن، و هوايِ پسرك را نفس كشيدن خاله فاطمه(پرستارِ مهربانِ‌پسرك) دلش خواست امروز ميزبانِ پسرك در خانه‌ي خودشان باشد؛ از ديشب برنامه‌يِ بُردنش را اجرا كرديم، حوالي ۶صبح پسركِ بيدار حليم و سنگكِ تازه خريد و رسيد به خاله فاطمه، خيلي جدّي با من و آقايِ خوب خداحافظي كرد و  در اغوشِ ...
11 فروردين 1393

مادر که می شوی...

مادر که می شوی عصر چهارشنبه خود به خود شارژ می شوی،پرسرعت می شوی، بدن دردت بی علت بهتر می شود خستگی های تلمبار شده ی یک هفته ات کم می شوند و سرحال تر می شوی و پرانگیزه مادر که می شوی، در خانه هیچ ردِ پایی از اداره برایت نمی ماند، پوشه ی اداره بی دردشر بسته می شود تا شنبه ی اداره ای آینده مادر که می شوی عصر چهارشنبه خود به خود شارژ می شوی،پرسرعت می شوی، بدن دردت بی علت بهتر می شود خستگی های تلمبار شده ی یک هفته ات کم می شوند و سرحال تر می شوی و پرانگیزه مادر که می شوی، در خانه هیچ ردِ پایی از اداره برایت نمی ماند، پوشه ی اداره بی زحمت ودردسر بسته می شود تا شنبه ی آینده اداره ای   مادر که می شوی نویدِ دو روز با پسرک بودن ،اینقدر...
19 بهمن 1391

مادر که می شوی...

مادر که می شوی صبوری می شود درس و مشقت درس روزها و مشق شب هایت این روزها درس و مشقم خیلی بیشتر از همیشه است ، انگار که دیروزها کم خواندم و کم نوشتم که این روزها در حال جریمه ام این همه زیاد صبوری مشق می کنم ، سخت است ، نوشتن از روی دست خط استادم که تمام صبوری است مشکل است ، به سبک آدم های صبور هم زندگی کردن وقتی خود خود خود واقعیت این همه صبور نیست باز هم سخت است کل ماجرا از آن جا نشات می گیرد که وسواست به تمیزی خانه با آمدن فندق کم نشده ، کارهای او اضافه شد + مهمان + مهمان + مهمان یاد نگرفته باشی که آسان بگیری انگار همه چیز سخت تر هم می شود ، امیر هم که مواظب است چیزی و کسی به من و او اضافه شود، جشن آلودگی هوا مزید می شود بر این س...
15 آذر 1391

مادر که می شوی...

مادر که میشوی انگار که اندکی فقط اندکی حسود هم می شوی ، آن هم فقط نسبت به معجزه ات... این روزها کافی است که حتی بعد از چند روز متوالی با تو بودن...کسی (البته هر کسی هم نه همین نزدیکترین های بابا و مامان و خواهر و برادرها و دوستان و...)میل به بر کشیدنت را داشته باشته باشد!!! انگار سالهای دور بودن از تو بوده برایم ... رم می کنم شاکی می شوم بال و پر میزنم و تنها برای اینکه ندید بدید ترین مادر دنیا نشوم  همه را در خودم فرو می دهم و دم نمی زنم امیرم چقدر خود خواه و زور گو می شوم در این لحظه ها، مادرانگی است دیگر آری بگذار به آن حساب مادر که می شوی انگار همه آدم ها، همه ی وجوهت را فراموش می کنند از یادشان می روی روزی  روزگاری تو ...
8 آذر 1391
1