امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

اِليــــــــــــما

مــــــاهِ نجيبِ من

همان يكي كه هميشه بايد باشد تا ريز ريز و به نوبت تذكرات زندگيم را سياهه كند و به گوشم برساند و بعد اهرم به دست بالاي سرم بماند و مجبورم كند تا براي انجامشان يك كمي خودم را به زحمت بيندازم،‌ بالاخره آمد و نشست پشتِ‌ لاله‌يِ‌ گوشم و وادارم كرد تا دل بدهم به اين روزهايِ قشنگِ‌ مرداد كه مي‌گذرند،‌ اين روزهايي كه ذاتاً خاطره‌اند و هيچ اسم ِ ديگري برايشان ندارم برايِ منِ‌ اسب حالا كه رسيده‌‌ام به ماه‌ شيرنشانم كلي نشانه از زمين و آسمان مي‌‌بارد،‌ كلي نشانه كه با هر كدامشان به تنهايي هم قادرم نوسازي را از نو آغاز كنم، انگار زمين دل‌تنگي‌هايم را ريسه كرده و فر...
11 مرداد 1393

همه‌يِ‌ غصّه‌هايِ عالم پَر

امورات دیشب بي هيچ تفاوتي از شب‌هاي ديگر در حالِ انجام بود، انگار زمين همه‌ي تبِ‌ تنش را هـــا كرده بود در رگ‌هايِ مهتابي ششمين شبِ پنجمين ماهِ سال و مرداد با همه‌يِ عظمتش خودش را، حُرمش را به رُخِ آدم‌هاي گرمازده و زمين تب‌دار مي‌كشيد.   همه‌چيز معمولي بود تا چند دقيقه مانده به يادآوري اتفاقي كه معجزه‌يِ آمدنت را چند روزي پيش از موعد به من هديه داد،‌ تا قبل از اينكه درست و حسابي يادم بيايد اين همه تغييرم را در دو سال پر ماجرايي كه گذشت مي داني پسرم تجربه‌يِ غريبي بود ، همه‌يِ‌ غصّه‌هايِ عالم با هم رفتن...
6 مرداد 1393

مراقبِ حالِ هم باشيم

گاهی که واکنش هایِ‌ كوچك و بزرگِ‌ اطرافيانمان كه نشانه‌يِ‌ رنجش ِ دل و كدورتِ‌ نگاهشان از ما و كارهايمان است را  به عمد نديد مي‌گيريم؛   گاهي که زخمي كه  از رفتارمان بر روحشان وارد مي‌شود را مي‌بينيم و خودمان را به كوچه‌يِ علي چپ مي‌زنيم؛ گاهي كه با خودخواهي مي‌گوييم،‌ مثلِ هميشه دلخوريش تمام مي‌شود و خودش مي‌تواند با اين رنجِ از من رسيده!! كنار بيايد و همان آدم سابق شود گاهي كه همه مــــــنْ!!! مي‌شويم و اولويت‌ها و نيازهايمان را تحميل مي‌كتيم به دور و بريِ هايمان و شرايطِ خاصشان را درك نمي‌كنيم همان وقت&zwn...
4 مرداد 1393

فكرهايِ باطـــــل

به سفارش  زنگِ‌ انشاء غنيمت‌هايِ "نرگس" از جنگ نمي‌آيند، جنسشان نرم و لطيف است، انگار يك‌دفعه وسطِ روزمرگي‌هايِ تلخ و شيرينش پرانتزي باز و بسته مي‌شود و برايش غنيمت به ارمغان مي‌آورد، غنيمت‌هايي كه قدرشان را مي‌داند و با كلي احتياط و ملاحظه از آن‌ها مراقبت مي‌كند مثلِ‌ قهوه‌هايِ گاه و بيگاه سرِ حوصله خوردن، مثل زل زدنِ به معصومانه‌هاي بچه‌ها وقتِ‌خواب، مثلِ كاسه‌يِ آشِ نذري، ترنم باران، بويِ ياسِ همسايه و صدايِ زنگِ‌ تلفنِ مامان بچه‌ها و بابايشان با اصرارش راهي می شوند برايِ خريدِ  بربري و سبزي خوردن و كشكِ آشي كه ب...
31 تير 1393

روزهايِ سرطاني

اوّل نوشت:بينِ نوشتن و ننوشتن اين پست ماندم،‌ كلي با خودم كلنجار رفتم، بالا و پايين شدم و تصميم گرفتم كه بنويسم تا لااقل حالِ‌ اين‌روزهايم را مكتوب كرده‌‌باشم و نهايتاً اين نوشته هم مثل همه‌ي نوشته‌هاي ديگر موافق و مخالف‌هايِ خاص خود را خواهد داشت اين‌كه اين روزها و شب‌هايي كه مي‌گذرند متفاوتند و اساسشان اساسي با روزها و شب‌هاي ديگر فرق مي‌كند و مي توانند حالِ‌ آدم را برسانند به بهترين حال‌ها و گره‌هايِ شكل گرفته بينِ معبود و عبد را باز كنند يك طرف... يك طرفِ ديگر هم حال خرابِ اين دل‌ دردمند است.كه لجوج و بهانه‌گير و عاصي شده‌است، و شايد همين...
29 تير 1393

از همين دست‌ها...

در حالِ‌انجام كارِِ مورد علاقه ام هستم،‌ ظرف ها را مي‌شويم و هم‌زمان به هزار موضوع با فراغِ‌بال فكر مي‌كنم ، آب غصه‌ها و نگراني‌هايم را هم‌زمان تميز مي كند، دلشوره‌هايم را مي‌شويد و چندتايي راه‌كار خوب برايِ كارهايم پيشنهاد مي‌كند،‌ برنامه‌هايِ‌ بعد از ظرف شستنم را كه رديف مي‌كنم از  پَُشتِ آب و كَف و اسكاچ، ناخن‌هايِ قدْ كشيده‌ام بعد از دو سال به من سلام مي‌كنند دست ها و پاهايِ پسرك را بعد از ( تاب تاب اَبي بــــي*)  با حوصله و دو تايي مي‌شوييم،‌ در پناهِ انگشتان ِ دستانش اندازه‌ي ِ بلندي ناخن هايم، ...
25 تير 1393

نـــاز نــــاز

اوّل کلی توسطِ آقایِ خوب نازِ آقایِ سرایدار را کشیدیم تا دو تا از بزرگترین گلدان ها را خاکِ خوب بریزند  بعد کلی نازِ آقایِ خوب را کشیدیم تا گلدان ها را چهار طبقه!!! بیاورند بالا بعد کلی با ناز و نوازش دانه هایِ جعفری را کاشتیم  و آب دادیم، آن هم جعفري كه دير جيك مي‌زند بعد ترش کلی نازِ دانه هایِ کاشته را کشیدیم تا سبز شوند بعد که سبز شدند هر روز  آبشان دادیم و با جوانه هایشان برایِ رشد ِ بیشتر  وارد مذاکره شدیم همه یِ این کارها را در قرارهایِ بالکنی به همراه ِ پسرک انجام دادیم ، روزهایی که قرارِ پارکمان به دلایلی لغو می شد تا شاهد مراحل رويش باشند دیروزها پسرک همه ...
23 تير 1393

من و "بله"يِ‌لايِ حافظ

به سفارش زنگِ انشاء درست  بعد از ۱۲۳ روز و چهار ساعت و  ۳۳ بار درخواستت، وقتي خيالم از منطقم راحت شد و هزار بار تو را و خواستنت را از دلم پرسيدم و با هم به يك‌جمع بندي اساسي رسيديم؛ كتابِ حافظت را از افسانه گرفتم و  كلاس مستندسازي را ترك كردم و برايت يك "بله" بينِ برگه‌هايش گذاشتم به ضميمه‌يِ  آدمكي كه مي‌خنديد و اسمم و تاريخ آن روز؛ از همان روز  قرار‌هايِ نانوشته‌يِ زيادي بينمان جاري شد. درست از همان محفلِ حافظ خواني بعد از كلاسِ مستندسازي كه مثلِ هميشه تك‌‌خوانِ جمعمان بودي و بي‌حواس رسيدي به مكتوب "بله"...
22 تير 1393

من ماهگي

بر اساسِ‌شواهد و يافته‌هايِ‌مندرج در كتاب‌ها و تجربيات منتشر شده‌ي‌ِ مامان‌ها، با اندكي بالا و پايين در منْ ماهگي به سر مي‌بريم همان ماه يا ماه‌هاي‌ِ ‌عزيزي كه بچه‌ها دوست دارند خودشان پايِ ثابتِ كارهايشان باشند و كم كم به استقلال برسند، چاي را خودشان به هم بزنند، خودشان ليوانِ پر از شربت را سر بكشند، پوشكشان را باز كنند، تنهايي از كوچه گذر كنند و تخمِ مرغ را از يخچال بردارند و به گل ‌ها آب بدهند و يا مثلاً‌ شلوار بابا را آويزان كنند و باتري ماشين كنترلي را عوض كنند و خودشان خودشان را در حمام بشويند و تخم مرغ‌هايِ‌ كيك را با هم‌زنِ برقي هم بزنند ...
18 تير 1393