امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

اِليــــــــــــما

اوصیکم ....

اوصیکم ....اوصیکم .... اوصیکم آن همه با کلی خواهش .... مراقبِ روزهایِ قشنگ منتهی به آمدنِ بهار باشید، اصلاً روایت است شور و شعف، حس و حالی که در این روزها به وضوح مشهود است خیلی پررنگ تر از روزهایی است که بهار رسماً رسیده و توپِ آمدنش را درست لحظه ی تحویل ماه از زمستان به بهار زده اند ... ابن بدو بدو های آدم ها، اتاق هایی که بعد سالی دنیا را بی پرده می بینند، باغچه های بیل خورده و سطل های پر زباله ای که ته مانده ی خاطراتمان را از ما به دیگری می رساند، خرید های هول هولکی بی توجیه، حراجِ تَه مانده های ِ مغازه ها، بازار داغِ شیرینی و آجیل با زمزمه ی خیلی هم واجب نیست... همه دیدن دارد ...یک کمی هم در کنارِ خوش به حالی زمین و زمان و ک...
16 اسفند 1393

back bag

این یکی را خودم  به سر جمعِ آب در هاون کوبیدن های مادرانه ام اضافه می کنم، نشد که رفاقتِ عمیقش با شخصیت های کارتونی مورد علاقه اش آنقدر قوی نشود که نشوند جزیی از روزمرگی هایش! ده پانزده روز اخیر back bag می خواست تا مثل "دورا" اسباب و وسایلش را آن تو بگذارد و با خودش این سمت و آن سمت ببرد و در راس همه ی وسیله ها ، این بادکنک هایی هستند که تمام خانه را پر کردند و یکی در  میان در خواب و بیداری تَقشان به خاطر چینی بودنشان در می رود. تمام این روزهای اخیر را منتظر بود خاله بیاید و باهم برویم و کوله پشتی نارنجی بخریم و بادکنک های ننگی ننگی!!!(همان رنگی رنگی شما) را در جیب کوله اش بگذاریم تا دیروز که روز موعود رسید ا...
13 اسفند 1393

شنبه ی بهمنی

آهای شنبه ی بهمنی که از آن سوی لحظه های سنگین جمعه رسیدی، کاش می دانستی تمام راه رسیدنت به  روز را، همه  ی شبِ گذشته را پا به پایت با چشم های بسته و لبخند به لب بیدار بودم بیدار بودم و زندگی کردم قطره قطره هایِ نابی را که از دستانِ خدا گرفتی و برایمان آوردی باران که می آید، آسمان سخاونتش را به رُخ ِ چروک ِ زمین می کشد و زمین همه یِ از آسمان رسیده ها را می بخشد به دانه هایی که زیرِ سنگینی قهوه ای زمین منتظر رویشند، بهار بانو از دورهایِ دیر کوله یِ سبز و صورتیش را پُر می کند از عطرِ بهار و سبزی ناب و برای هر کداممان جدا جدا، نور و طراوت و پاکی سوغات می آورد زمستان!!! خودت هم خوب می دانی که هیچ وقت فصلِ محبوبم نبوده ای و نخوا...
11 بهمن 1393

روزهای مادرانه + 1

اینجا خانه ی امنی است، بی حاشیه و احساس نا خوشایند،  همان چند نفری که اینجا را می خوانند و گاهی از خودشان ردی به جا می گذارند دوست های عزیز دنیای مجازی الیما هستند، که با خوشیشان می خندد و غمشان غمگینش می کند. دیروز یک پیغام خصوصی داشتم، از یکی از همان چند نفر برای الیما نوشته بود در روزهای زمستانی خدایِ مهربانی، یکی از بهترین معجزه هایش را در دلش کاشته و رحمتش بر این قرار گرفته که نامش مادر شود نوشته بود الیما اولین نفری است که در دنیای مجازی از این خبر تا کجاهای خیلی دور خوشحال خواهد شد و الیما هم با حرف حرفِ پیغام خصوصیش، وقتی ساعت اداره به انتها رسیده بود و آدم ها رفته بودند، اشک ریخت ... آن یکی همان کسی بود که از ...
5 بهمن 1393

دَر هم

امیرجان یک وقت هایی هم "باید هیچ کاری نکرد"، نه اینکه "نباید هیچ کاری کرد"؛ باید دست هایت را ستون شانه هایت کنی و تمام روزمرگی هایت را، فکر هایت را سُر دهی پشت سرت، به جایی که دستت به دستشان و فکرت به وجودشان نرسد، بعد چشمانت را ببندی و با چشمان بسته زُل بزنی به دورترها، به افق های نیامده و رها شوی از قیدهای از خودت رسیده و تحمیلی بعضی وقت ها واقعا باید هیچ کاری نکنی ... هیچ کاری پسرم با آدم ها مدارا کن، بعد دوباره با آدم ها مدارا کن ، وباز با آدم ها مدارا کن به این جا که رسیدی بس است، کافی است، نوبتی هم که باشد نوبتِ خودت است، به این جا که رسیدی با خودت مدارا کن، فقط و فقط با خودت، مخصوصا با آدم هایی که...
29 دی 1393

سوهان

امیر رضا در حال بدو بدو ، پدر جون (بابای گرامی آقای خوب) از یک جایی که در دید پسرک نبود تکه ای سوهان در دهانش گذاشتند پسرک در ادامه ی بدو بدو سوهان را نوش جان کردند و بعد از مکث!!! فکر !! صبر: پدر جون این چی بود امیر خورد؟ پدر جون : سوهان امیر رضا با لبخند : امیر سوهان می خواد پدرجون : امیر رضا در حال بدو بدو ، پدر جون (بابای گرامی آقای خوب) از یک جایی که در دید پسرک نبود تکه ای سوهان در دهانش گذاشتند پسرک در ادامه ی بدو بدو سوهان را نوش جان کردند و بعد از مکث!!! فکر !! صبر: پدر جون این چی بود امیر خورد؟ پدر جون : سوهان امیر رضا با لبخند : امیر سوهان می خواد پدرجون : پ ن : قوتِ قالب پسرک در آخر هفته ای ک...
27 دی 1393

لامپِ کم مصرف

حکایت لامپ های کم مصرف در نوعِ خودشان هم منحصر است هم جالب همین هایی که عمرشان بلندو مصرفشان کم است،که خیلی دیرتر از معمول به نقطه ی صفر می رسند و دیگر نمی توانند یک باشند همین هایی که آرام آرام و بدون جلبِ توجهت، کم رنگ و خاموش می شوند و تا لامپ های بعدی را جایشان نبندی، تا چیزی برای مقایسه وضع امروزشان با روزهای ِ سرحال بودنشان پیدا نکنی، کم توان شدنشان را نمی بینی، حس نمی کنی درست مثل آدم های اطرافمان ...که عمری از آنها گذشته، که با توجه به مقتضای سنشان کم توقع و کم مصرفند، که اهل ناله و شکایت و گله نیستند، که به واسطه ی کنم نوجهی ما و تکرار دیدنشان، عمقِ جای پای زمان را روی صورتشان،قامتشان و توانشان حس نمی کنیم همین هایی که ی...
23 دی 1393

مثلاً بیست و 9

همین پریشب در مراسمِ اختتامیه ی ِ بیداری و لحظه های آخرِ رسیدن به خواب، با خودم فکر کردم اگر پسرک باز کردن در یخچال را یاد بگیرد روزهایی به مراتب سخت تر از آن دوران ماشین لباسشویی مُفلس پیش رویِ یخچالِ نازنین است، داشتم فکر می کردم ،هی دارد با بهانه و بی بهانه درش را باز کند و بسته کردنش را در ذوقِ به دست آوردن خوراکی فراموش کند، شیشه ها امانشان از دستِ پسرک لبریز شود و همه ی ممنوعه هایی که قایم می کنیم برای قاچاقی خوردن لو برود، تصورش هم سخت بود... خیلی... خودم را مُجاب کردم که کو تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا آن روز و خوابیدم همین دیروز که یواشکی داشتم ذوقِ غذای من درآوردی با خمیر یوفکا را با قطره هایِ آب که ظرف ها را می ش...
22 دی 1393

آی قصه قصه قصه

یکی دیگر از رویاهایم با محوریت!!! جناب آقای امیررضا محقق شده است،شب های زمستان که یک دفعه وبی انتظارت از وسط روز می پرند تویِ خانه، کارهایمان را که سبک می کنیم، وقت خواب که می رسد، کنار پسرک دراز می کشم و چند تایی(مثلاً ده تا یا دو تا پنج تا یا سه تا سه تا) کتاب با صدای بلند و هرهر و کِرکِر می خوانیم وادایِ  همه ی ِ جانورهایِ تویِ کتاب ها را دوتایی در می آوریم و بعدش یه کمی در مورد اتفاقاتِ روزمان حرفِ  می زنیم و  دعای شب هایمان را می گوییم و جایِ همه ی خاله ها و عمه ها و عموها را خالی می کنیم و چندین و چند بار آب می خوریم وشب به بِیر!! می گوییم و  وارد چرخه ی خواب می شود و بلاخره می خوابد، اما وقتی قصه ی خواب پدر و پسری ...
21 دی 1393