امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

اِليــــــــــــما

روزهای ِ تعطیل!!!

اصلا دست خودم نیست؛ شما فکر کنید نوعی مرض نهفته است که درمانش هم طول می کشد و هم صد در صد محقق نمی شود، هر کاری هم بکنم و همه ی همتم را هم جمع کنم نمی توانم، نمی شود صبح ها خوابید. خورشید خانم همین که از پشت کوه ها بیاید؛ قبل همه من را بیدار می کند و تهدیدم می کند که وای به روزم اگر چشمم بسته بماند. البته که فقط روزهای ِ تعطیل!!! تا اینجا ی مرض خود آزاری است، مخصوصا وقتی شب دیر خوابیده باشی و در طول هفته همین یکی دو روز را داشته باشی برای بیشتر خوابیدن، اما... اما، بقیه اش"دیگر آزاری" است، وقتی نمی توانی تنهایی بیدار بمانی و تمام آرزوهایت را برای داشتنِ "یک پرانتز باز انحصاری" یا " یک تنهایی یک ساعته" یک دفعه...
20 دی 1393

یک تاشش

1- مرغِ عشق هایی که همکارِ اداره یِ سابق! به امیررضا هدیه داده بودند بعد از هفت ماه منتظرِ چهارتا مسافرند، بانو رویِ تخم هایِ کوچکش نشسته و هیچ دغدغه ای ندارد به جز گرم نگه داشتنِ پوسته ی نازکِ مهمان هایش، اصلاً نگران تعرض و حمله یِ دشمن هم نیست؛ همه یِ اختیاراتش را با جا! تفویض کرده به مردِ خانه و مادرانگیش را مشق می کند، مردِ خانه گاهی برایش می خواند، دانه می برد و کلاً مواظب است خَم به ابرویِ خانواده نیاید.(برداشت و قضاوت آزاد است!!!!!!!!!!) 2- من کِش می آیم ، کارهایم بیشتر می شوند، من با خودم مراقبه ی صبر می کنم آدم هایِ اطرافم جسورتر می شوند، به هزار برنامه و همت و گفتگوهای تنهایی سکوت می کنم، فریاد آدم ها بلندتر و بلندتر می شود...
6 دی 1393

کُنجد

از شمال که بیایی، صندوق عقبِ ماشین پر است از کلی خوردنی خوش مزه و تازه که از آدم های ِ دوست داشتنی اطرافت هدیه یِ روزهایِ پایتخت نشینی ات شده، کلی تازه هایی که بیشتر از هر چیز ویتامین محبت دارند و حالت را خوب می کنند، خدا قسمتتان کند عمویی که باغش پرتقال و نارنج های آبدار دارد و قلبش کلی سخاوت و مهربانی سه تایی نشسته ایم  پایِ بساطِ پرتقال و نارنگی و کیوی از آب گذشته الیما پوست می گیرد و پسرک برگ برگ شان می کند و با ترتیبی که خودش درکش می کند، مرتبشان می کند در یک ظرفِ دیگر باباب دل دل ناخونک می زند امیررضا حینِ انجام ماموریتِ خطیرش: باباب دلدل امیر آماده نکرده  هنوز، صبر کن باباب دلدل یواشکی ناخونک می زند امیررضا...
1 دی 1393

بیست و 8

باباجی (بابایِ مامان): شما امیر خیکو هستید؟ امیررضا: نه نه نه نه! امیر ضِضا باباجی(با کلی اطمینان که " بله" را  ضمن کلی شادی می شنود): امیر رضا پارک میای؟ امیررضا: نه نه نه! باباجی( با کلی تعجب): چرا؟ امیررضا: هوا سردِ باد میاد امیر هاچیم می شه باباجی (تعجب! بهت! درماندگی):   امیر رضا(نفس نفس زنان وقتی بعدِ 2 ساعت پارک گردی 4 طبقه را رویِ کولِ بابا!!! بالا آمده و خوشحالی و انرژی از همه جایش می بارد در حالیکه نیم نگاهی به آشپزخانه دارد): امیر اومد، الی مامان پلو ماهی آماده است؟ الی مامان: نه پسرم ما که همیشه پلو و ماهی نداریم امیررضا: سوپ آماده است؟ الی مامان: نه امیررضا: آش داریم ؟...
25 آذر 1393

بیست و هشت ماه تمام

اینقدر می گویم که همین ها هم تکراری شوند، تکراری شوند و بهترین جای ماندن را در بهترین جای حافظه ام برای خودشان پیدا کنند، همان جا بمانند برای روزهای مبادا، برای دلتنگی هایی که الهی دیر به دیر بیایند این روزها خیلی خوبند، خیلی هیجان دارند، خیلی خوب بلدند ضربان دل آدم را بالا و پایین ببرند، خیلی عزیزند این روزها خیلی تندند، اندازه ی شتابشان از هیچ قانونی تبعیت نمی کند، خیلی دل هره آورند و خیلی بیشتر بی بازگشت برابرِ کتاب ها الان و این روزها باید مادرِ یک هیولایِ کوچک دو تا سه ساله باشم، و با من منمش مدارا کنم، باید بالجبازی هایش بسازم و بکوشم صدایم را با رفتارش خیلی بالا و پایین نبرم، اما من این روزهای نصفه و نیمه ی مادری  و شب ه...
17 آذر 1393

ملاحظه ... محافظه

این حرف ها تکراری است، این حرف ها خیلی تکراری است، امّا خیلی بیشتر از "خیلی تکراری" بودن ِ این حرف ها شیوع این رفتارها ست که آدم را مجبور می کند مدام حرف تکراری بگوید، بنویسد و بشنود با هم نامهربان شده ایم؛ کم ترین چیزهایِ بی هزینه را هم از هم دریغ می کنیم، اصلا انگار یکی از وظایفی که داریم این است که مــــِهر نگاهمان را که خودِ خودِ خودِ خدا با کلی وسواس و دقت به امید انجامِ کلی  رسالت در پستویِ چشمانِ زیبایِ همه ی ِ ما کار گذاشته است را دفنش کنیم جایی که دستِ خودمان هم کمتر به آن برسد، انگار به عمد از یاد برده ایم که چالِ لپ ها وقتی با لبخند تولید می شوند یکی از معجزه های جاری خداست، یا انرژی نهفته در کلاممان وقتی با &quo...
11 آذر 1393

پنج شنبه و پیاز داغ و باران

پنجشنبه ها روزِ من است و پسرک، یک روزِ خیلی دوتایی، از آن دوتایی هایی که کلِ هفته را منتظرش می مانم و برایش نقشه می کشم تا بیاید و برایِ هفته ی بعدم انرژی بسازد کلی کارِ دو نفره هم داریم، از صبحانه ی دو نفره که شمع رویِ سفره اش می سوزد و املت جوانه ی گندم و زیتون که تصور خوردنش هم با  آقایِ خوب جُرم محسوب می شود تا لباسِ بالش ها را کندن و خانه ی عروسک های رویِ تخت ِ امیر رضا را اساسی تکاندن و دو تایی کارتون دیدن و کیک پختن و گاهی هم خانه را به مرزِ بعدِ انفجار رساندن این ها از توانایی هایِ نهفته ی ماست وقتی دو تایی می شویم و بعضی وقت هایش مثلا وقتی رویِ کوسن ها می پریم و  بلند بلند شعر می خوانیم، از یادم می رود که من مامانم و...
7 آذر 1393

فصلِ خوب سیب

پاییز افزون بر همه ی اسم هایی که دارد و الحق به قامتش هم می آید، فصلِ خوِبِ عطر سیب و رنگِ سیب هم هست سیب هایی که هنور سردخانه ای نشده اند و سفتی و تُردیشان یک عالمه حس ِ خوب را شوت می کنند زیرِ دندان و رویِ زبان آدم همان سیب هایی که با گازِ اوّلش اگر خیلی مراقب نباشی، کلی قطره هایِ آب این ور و آن ور پرت می کنند منظورم همان سیب های ارومیه و دماوند است که گاهی باید چشم ها را بست و گازگازشان کرد، من باور دارم مُسکنند گاهی، حتّی اصلاً پاییز خریدِ سیب را آسان می کند، حتی اگر خریدار حرفه ای هم نباشی همان سیب هایی که خودِ آقایِ فروشنده با شعار سه تا به نفعِ خودش؛ یکی به نفعِ مشتری جمع می کند هم خوردنی است، این روزها که پاییز است و ع...
27 آبان 1393

اینجوری هم شاید بشود

اگر یک روز بر حسب اتفاق یک خانمی را در داخلِ مترو، اتوبوس، تاکسی یا هر محلِ عمومی دیگر دیدید که مقنعه اش را بر عکس! سرش کرده، به جایِ اینکه فکر کنید شلخته است و صبح آینه یک عکس یک ثانیه ای هم از او نگرفته و با هیچ کس قبلِ بیرون آمدن از خانه خدا حافظی نکرده و معلوم نیست طفلکی حواسش را به کی سپرده و الان اینجاست!!!!؛ یک لحظه فکر کنید که همان طفلکی ممکن است یک مامان باشد که صبح ها از ترسِ بیدار شدنِ دردانه و در جهتِ آسایشش، دقیقاً مثلِ دزدها با کمترین نورِ ممکن که از دستشویی به آینه می رسد کرم ضد آفتاب و ...ش  را می زند و بدووووو با پرستار خدا حافظی می کند و اِن یکاد و آیت الکرسی  می خواند و نگاهش را می چرخاند به همه ی جایِ ...
19 آبان 1393