امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

اِليــــــــــــما

پايان سال 1392

  ايام را مبارک باد از شما . مبارک شماييد.   ايام می‌آيد تا به شما مبارک شود در سایه­یِ ایزد تَبــــــــــــــــــــــارک                                 عــــــیدِ همگی بُود مبــــــــــــــــارک ...
28 اسفند 1392

چهار تا مونده به آخر

همه­يِ مزه­اش، ُبرو و بيايش،بگير و ببندش، درْ عجله­هايِ دلنشين نفس كشيدنش، اضطرابِ تمام نشدنِ كارهايِ نيمه­كاره­اش، شور و هيجانِ بازارِ دم ِ عيدش حتي براي مني كه خريد ندارم؛ در روزهايِ باقيمانده­يِ هفته­يِ آخر اسفند خلاصه مي­شود؛ هفته­يِ بعد همين روزها،­كه سالِ جديد به خوبي و خوشي و سلام و صلوات تحويلمان شده و سالِ كهنه با همه­ي خاطراتش كوله به دوش در سفرِ بازگشت به سر مي برد،همين كه بهار بانو بر مسندِ حكومتشان جلوس نمايند و رويِ هم را ببوسيم و عيد را شادْباش بگوييم، اهميّت  داشتن و نداشتن سبزه­يِ عيد و كارهايِ به پايان نرسيده و خريدهايِ نكرده هم از بين مي­رود، فشارِ به موقعِ انجام د...
25 اسفند 1392

با تشکر از قیدِ زمان و مكان

كارمندِ دولت بودن از آن مقوله­هايي است كه هم شدنش  مجموعه­اي ازخوب­ها و بد­ها را به همراه دارد هم نشدنش، حقوقِ اسفندماه را نداده­اند، و سه ماه اضافه كار و پاداش شش ماهه­يِ دوّم سال را هم، ما كه اصولاً خريدِ عيد نداريم امّا همه­يِ اين ندادن­ها و نگرفتن­ها دست به دست هم دادند تا عيدي همان چند نفري را كه بايد بخريم ، نخريديم... حالا كه دستم كوتاه و خرماها بر نخيل­هايِ صنوبر قدْ نشسته­اند،‌ تصميم گرفتم عيدي خودم را كه شكرِ خدا منوط  به عواملِ خارجي دور از دسترس نيست، به دستِ خودم برسانم و خدارا چه ديدم شايد چند روزِ باقي­مانده تا بهار هم برايِ دست گرمي تمرينشان كنم. هفته­يِ پ...
21 اسفند 1392

پنج شنبه بازار

آخرِ هفته شمال بوديم، مهمانِ خانه­يِ مامان بزرگ كه الهي باشد و سالم باشدو مهمانش باشيم؛ حريم ِ امنِ خانه­اش بهترين ترجمه­يِ "آرامش" برايِ همه­يِ احوالاتِ من است پسرك را برديم پنج­شنبه بازارشان، سير و باقالي هر جا كه كاشته شوند، همين كه قابلِ خوردن شوند، خودشان را پيش از هر جايِ ديگر به شمال مي­رسانند، رويِ تخت­ها پُر بود از سير و باقالي و مركباتي كه از دستِ برفِ زيادِ امسال جانِ سالم به دَر برده بودند، تركيبِ رنگ­­هايشان و آدم­هايي كه سرِ فرصت و بي­عجله خريد مي­كردند و هوايي كه سرمايش هم بويِ بهار مي­داد؛ حتّي برايِ مني كه سال­ها تجربه­يِ زندگي در بهشتِ ايران را دارم هم، خيلي...
20 اسفند 1392

بهارت، سر به هَوايم كرده

روز شمار تولّدِ سبز بهار از دامن قهوه­اي- خاكستري زمين به جاهايِ خوب خوبش رسيده است، زمين آبستنِ بهارِ موعودي كه ماه­هاست انتظارِ آمدنش منتظرم كرده است، كلي نشانه­هايِ ريز و كوچك از آسمان به سويِ زمين ريسه بسته­اند و هم­نوايِ با هم سرود آمدنش را زمزمه مي­كنند هرروزي كه مي­گذرد،‌پنجره­هايِ بيشتري از دلِ زمستان به سمتِ روشنايي بهار باز مي­شوند،‌ جشنِ ملحفه­هايِ سفيد و پادري­هايِ شُسته شده و رها شده  از نرده­هاي رو به كوچه و خيابان هر روز رنگي­تر مي­شود، آدم­هايِ آويزانِ دستمال به دست كه گـَردِ روزگار را از پنجره ها بر مي­دارند و دوده­ِ يِِ شهر دودي را پاك ...
18 اسفند 1392

من از تويِ نشسته در وجودم ميترسم...

زنگِ انشاء : من از تو مي ترسم  همين­كه صبح، زنبيلِ سپيده به دست، از پشتِ ديوارِ مشكي-خاكستري ِ شب چشم در چشم ِ آدم­هايِ سحر خيز مي­شود، همان­ وقتي كه بعد از كلي كِش و قوس، صدايِ تمامِ استخوا­هايِ بدنم را در مي­آورم، از ترسِ رسيدن نگاهم به دو چَشمت كه پيشِ از من در آينه­يِ روشويي نشسته اند، تمامِ صورتم را در زلالِ آب سرد فرو مي­ برم و  از تو؛ از نگاهت؛ از قضاوت هايِ بي­رحمانه­ات مي­ترسم؛ مي­گريزم باور كن سخت است ، خيلي سخت است كه يكي  اين­طور بهتر از خودت، بيشتر از خودت تمامِ رفتارت را بشناسد و همه­يِ حركاتت را قبل از تو پيش­بيني كند... اين­كه يكي اف...
13 اسفند 1392

پیشی

سكانس اوّل: همين چند ماه پيش مجله­ي ِ خبري ساعت 19 شبكه­يِ يكِ سيما تصاويرِ  خانمي را در راهِ بازگشتِ از اداره را  رويِ آنتن بّرد  كه در جوابِ سوال گزارش­گر گفت: از بينِ موجوداتِ زنده بيش از هر چيزِ ديگر از " گربه " مي­ترسد، چون اصلاً قابلِ پيش­بيني نيست و حركاتش غير قابلِ كنترل است. سكانس دوّم: همين چند روزِ‌پيش، همان خانم در نقشِ مادر به ازايِ تمامِ ماشين­هايِ پارك شده در اطرافِ نزديك­ترينِ پاركِ خانه ،‌به همراهِ پسرك چُتُلي نشست و پا شد  تا شايد " پيشيِ ملوسِ بور و سفيد" خودش را   در زير يكي از ماشين­ها پنهان كرده باشد، بعد اتفاقي درست همان موقع كه نبشِ يكي از ك...
10 اسفند 1392

از همان چهارشنبه ها؛

موضوع انشــــــــاء:‌ غربت    عصرِ يك چهار­شنبه­يِ بد باشد، خيلي خيلي بد، از همان چهارشنبه­هايِ سگي، كه بي­دليل كهكشان كج است و چرخشِ‌ كُندِ زمين تهوع مي­آورد؛‌ از آن­هايي كه تمام اصولِ روان­شناسي و روان­درماني  را ناكام مي­گذارد، كه بهار نارنج آرامش نمي­آورد و نسخه­يِ گُل گاوزبان و ليموعماني از كار افتاده ، كه موسيقي رامم نمي­كند و مخزنِ اشك­هايم بي انتها شده­اند،  با عجله  و به زور، همه­يِ اضافه­هايِ سطرِ اوّل خانه را  بفرستم در سطر­هاي دور از چشمت، كوفته­ها را بي حوصله قلقلي كنم و تازه موقع تفتشان يادم بيفتد پياز ...
7 اسفند 1392

اسباب بازی

ضمنِ تشکر، تقدير و سپاس از همه­ي خاله­ها، عموها، دايي­ها و عمّه­هايي كه در مناسبت­هايِ مختلف و از جمله نوروز باستاني زحمت كشيده و  برايِ‌بچه­ها پُر سر و صدا ترين اسباب­بازي ها از قبيلِ: شيپور! ساز دهني ســــــــــوت انواعِِ جانورهايِ موزيكالِ صدا دار صفحه كليدهايِ مختلف با بلندترين و جيغ ترينِ صوت­ها توپ­هايِ‌حاوي مايعات رنگي را به عنوانِ‌هديه انتخاب مي­كنند؛  به استحضار مي رساند؛ به جِدْ در تلاشيم كه انشالله و  به زودي براي قدمِ نورسيده­يِ ايشان جبران كنيم، جــــــــــــــــــــــــــبران ها! پ ن: اميرفندق مدّت­هاست صفحه­ي موزيكي ه...
4 اسفند 1392

اوّلين پنجشنبه آخرينِ ماهِ سالِ 1392

دلِ خوش بهانه مي­خواهد، ما قبلِ اسفند دلخوشيمان را در هفت ظرفِ شيشه­اي رنگي رنگي كه همه­يِ هفت خانش هنوز خالي است ­به اضافه­يِ يك حاجي فيروزِ تُنبك به دستِ‌قرمز پوش به زور خلاصه كرديم و همه را چيديم رويِ يك ترمه­يِ سبز و قهوه­ايِ پنج ضلعي رويِ‌ميزِ ناهارخوري. اين­ها حسّ‌ِ بهار مي دهند ، حاجي فيروزِ‌سالي يك روز آمده و بويِ عيد آورده است. خوش اخلاق­تر و با حوصله­­تر شده ايم انگار عدس سبز كرده ايم! بله زود است؛ كم كم جوانه كه زد جوانه­ها را مي­خوريم و دوباره عدس سبز مي­كنيم و قدِ آخري ها را  به سبزه­يِ‌ سفره­يِ هفت سين مي­رسانيم؛ انشالله!...
3 اسفند 1392