امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

اِليــــــــــــما

به یادِ دلخوشي هايِ فراموش. . .

نوه هايِ خاله يِ همسري ، ميهمانِ خانه يِ تهرانِ مادر بزرگ بودند . . .  يك دخترِ سه ساله و يك دخترِ كلاسِ اوّلي كوچولوتره يك تب لت داشت، با موهايي كه تمامِ عرضِ و طولِ صورتش را گرفته بود ،‌با گردني بسيار بسيار خَم! تمامِ ۴ ساعتي كه ما آنجا بوديم مشغولِ بازي بود با پرنده هايِ عصباني! آن يكي دي وي دي پلير داشت برايِ  خودش..سيّار . . . و همزمانِ بازي با گوشي گلكسي مامان،‌كارتون مي ديد... باز هم تمامِ آن ۴ ساعتي كه ما آنجا بوديم ... فاصله اش دعوايشان هم مي شد و هر كدام ،‌اسبابِ سرگرمي آن يكي را مي خواستند يادِ خودمان افتادم و یادِ دلخوشي هايِ فراموش. . .  همان تلويزيون سياه و سفيدِ قرم...
23 مهر 1392

مثلاً؛ بــــابــــــا

داشتم فکر می کردم آدمها به مرورِ زمان و با كسب تجربه و  البته آموختن و آموختن و آموختن، خصلت ها و خصوصيت هايي را به شخصيتشان اضافه مي كنند...بعضي رفتارها مي شود شاخصه يِ بارزِ رفتارشان... همين كه به آنها مجهز مي شوند، در يك قالب جديد جاگير مي شوند ...و يك معنايِ ديگر و تازه تر هم مي گيرند  مثلاً مي شوند بابا اصلاً هم مهم نيست كه خودشان صاحبِ فرزند شده باشند ...يا نشده باشند همين كه ياد بگيرند پشتوانه باشند...محكم باشند ... در لحظه هايِ سخت اطرافيان بي صدا بيايند و ياري رسان شوند... همين كه حتّي وقتِ بي پولي؛ كلي پول برايِ روزِ مبادايِ آدم ها داشته باشند... همين كه وقتي دلهره يِ ناپيدايِ روزهايِ سختي خودش...
20 مهر 1392

یک عاشقانه ی مادرانه

چه اهمیّتي دارد كه شب كلي دير كرده باشد و با همه ي تلاشش موفق به خواب كردنم نشده باشد، چه اهميّتي دارد كه هر چه فشارِ پلك هايم را بيشتر مي كنم ، خوابِ فرّار؛ از گوشه كنارهايِ چشمانم ، جانِ سالم به درْ بِبَرَد. . .چه اهميتي دارد كه لطفت شاملِ حالِ مادر شده باشد و آقاوار به خوابِ سنگيني رفته باشي . . .  امّا منِ بي خواب را خيالِ روزهايت ربوده باشد. . برايِ مني كه لحظه هايم اين همه سريع مي گذرند، چاره فقط يك چيز است   همان وقتي كه شب چادرِ سياهش را پشتِ پنجره يِ اتاق انداخته و ماه از دور ها برايمان نور مي رساند، دو زانو بر بالينت مي نشينم ،‌ چهار انگشتت را بينِ دو انگشتِ اشاره و وسطيم  م...
17 مهر 1392

به بهانه يِ مِهر علي(ع) و زهرا(س)

همان وقتی که پیامبرِ مهرباني، دو دستِ رو به سخاوتِ خدايش را بعد از دعا برايِ خوشبختي كوثرش به زمين بر گرداند... در يك دستش دستِ امّ ابيهايش بود و در دستِ ديگرش دستِ هميشه همراهِ برادر و جانشينش آسمان قنوتِ مهر مي خوانَد زمين قامتِ عاشقي بسته است و مِـــــــــــهر و موّدت و مهرباني بر بالهايِ پاكِ فرشتگان ، بالا و پايين مي شود چشم هايِ زمينيان به بيكرانِ آسمانِ هفتم است قصّه،قصّه ي نُقل و گُل و گلاب رسيده از بهشت است لحظه ، لحظه ي نابِ عاشقي است و.... به هم رسيدنِ دو دلي كه دلالتِ آفرينشند و معنايِ متفاوتِ دلدادگي.. پسرعمّ رسول بر سفره ي بهشتي ازدواج ، زانو به زانويِ همه ي هستي پيامبر نشسته است ...
15 مهر 1392

مادرانه هاىِ وبلاگي

كسي كه اين سويِ فضايِ مجازي نشسته است بعد از كلي كلنجار با خودش ، سعي مي كند ضمنِ حفظِ آرامشش ، حرف هايِ تلمبار شده رويِ دلش را بزند، عصباني نيست ... امّا دلخور است ، دلخور و دلگير از فضايي كه در دنيايِ مجازي ، مخصوصاً اين روزها ، پا گرفته و رواج يافته است. . .  اين همه يك تنه به قاضي رفتن ها ... راضي بر گشتن ها ... به همين راحتي حكم صادر كردن ها ...ناعادلانه قضاوت كردن ها... دنيايِ آدم ها را ... مهمترين تصميماتشان را كه با كلي مطالعه و امكان سنجي و بررسي گرفته اند ، صفر مطلق! ديدن ها . . وبلاگ هايِ مادرانه را مي گويم . . . و همان جوّي را كه اين همه غليظ و پررنگ در دنيايِ مجازي حاكم شده است مادرهايي كه دو دو تا چه...
15 مهر 1392

جـــــــــــــــــــادّه . . .

درست همان وقتی که جاده از سفر برایت می گوید و  تو سفر را ، جاده می دانی و مسیر رسیدن همان زمانی که پسرک نگاهش را در پُشتِ پلك هايش پنهان كرده و وسعتِ پاهايش را به دستانت سپرده وقتي سبزي سبزه ها و هزار رنگِ پاييز را رد مي كني و نگاهت مي رسد به كوه هايي كه خشكِ خشكند آن لحظه هاي كه داريوش مانده است قبايِ ژنده اش را كجا بياويزد پيام پشت پيام و تماس هاي پي در پي بابايي كه تخمين مي زند بايد حوالي قزوين باشيم مامان كه نوعِ ماكاروني شب را مي پرسد ومن كه مي مانم ، بينِ ميل ِ به رفتن و ديرتر رسيدن و لذّتِ ديدنِ پايانِ انتظارشان؛ كدام را ترجيح دهم؟ و داريوش كه مانده است كه به بچه هايِ تو من و قتي يه روز يزرگ شدن، جوابش چه باشد؟ ...
13 مهر 1392

حکم،همچنان دل است

مهرت که با مهرِ اولین ماه از سوّمین فصلِ سال افزون شود . . . هیچ ربطی هم که با مدرسه و دانشگاه نداشته باشی... همین غروب هایِ قرمز و بادهایِ زوزه کش و باران هایِ غافل گیر کننده کافی می شوند ...تا خاطراتت زیر و رو شوند و دورترین ها از کلی فاصله بیایند و بنشینند مقابلِ چشمانِ منتظرت!   وای به وقتی که همه ی این ها  باشند و افزون بر آن، مسافرتِ تابستانت آنقدر جور نشود تا همزمانِ همین روزها شود .. مقصد که شمال شود... خانه ی مادر بزرگ که همان خانه باشد . .  اسبابش همان ها با کمترین تغییر، صدایِ دانه هایِ باران بر سقفِ شیروانی... پرتقال هایِ سبز بر شاخه هایِ درختانِ حیاط می رسی به تمشک هایِ رسیده ...
8 مهر 1392
1