از این جا تا آن جای یک پنج شنبه
اولین پنج شنبه ای که بعد از یک هفته کارمند بودن، قرار شد من و امیرم تجربه ی دو نفره ای را رقم بزنیم ، پدر پسرک مجبور شد به کار در روز تعطیلش ... و من هم راضی از این اجبار، اعتراف می کنم خیلی هم از خدا خواسته شد برایم صبح به میلش خوابید تا ساعتی که اراده کرد و مادری با عذابِ وجدان سر نرسید که ساعت شش صبح وخلاف میلش لباسش را اضافه کند برای رفتن و از چشمانش خواب نوشین صیح گاهش را بگیرد و پسرک تلافی کرد بیدار باش اجباری روزهایِ هفته ی گذشته را در روز تعطیل مادر، با زیباترین صوت ِ دنیا بیدارم کرد. نفهمیدم مخاطبِ آن همه هنْ هنْ و هو هو یش من بودم یا کسی در دنیای مجازی ، خلاصه اش این شد که قبل از هفت و نیم صبح چشممان به جمال چشمانش...
نویسنده :
اِليــــما
11:25


