امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

اِليــــــــــــما

کاش غمی نباشد برای جمع کردن آدم ها

جمع کردن آدم ها از چهار سوی این شهر هزار کوی ،خیلی وقت ها آنقدر سخت می شود که گمان می کنی اصلا ممکن نیست ...  عصرِ یک روز بهار میدان هفتم تیر مسجد الجواد(ع) مردی که روزی یک اداره را می چرخاند و به اندازه ی باید و حتی اندکی  بیشتر محکم بود و مهربان و قَدَر و حالا  تکیه بر دیوارهای سردِ سر درِ مسجد، در سوگ بهترین  همسفر سالهای زندگی، با چشمانی بی فروغ فقط مهربان بود و مهربان بود و منتظر ...در بهتی عمیق و دخترش که او هم همکارمان بود ،که  هست و هفته ی پیش روزهای بهاری زیبا را  با مادر ، با پناه  می گذراند و امروز  به زمستان رسید ،بی مادر ، بی پناه عجیب ایمان دارم ، آدم...
4 ارديبهشت 1392

این جا زمین است

پسر ِ گل مادر ...   لطفا یادت بماند، سرزمینِ سردِ زمین همیشه آبستن رخدادهایی است که از نگاهمان دور است و خیلی وقت ها با مغز ِ کوچک و مادی ما قابل تحلیل و تحمل نیست یادت بماند، دنیای  دَنی پُر است از پیمانه هایی که جایی آن سویِ آسمان ها ، پُر می شوند و وقتی به دستمان می رسند که تنها نام قسمت بر تنشان اندازه می شود و ما مجبور به مداراییم امیرم ... دور ِ گردون، بی تبعیت  از ما و دستان و اراده ی ما، همان گونه که دورترها رقم می خورد، می چرخد و ما به ناچار ، می چرخیم با چرخشی که خیلی وقت ها بر وفق مرادمان نیست این جا زمین است پسر نازنینم ، مدرسه ای  شبانه روزی، با قوانین و مقرراتی سخت و گاهی هم  ...
2 ارديبهشت 1392

خانه ی یاسی

برنامه ریزی دقیقا از ساعت ۱۰ روز چهارشنبه شروع شد ... و تمام تلاشمان را گذاشتیم برای کنترل اخلاق و رفتار مان و در نتیجه تحقق هدف  چند روزی می شود که تمام درخواست های مالی مان بدون بررسی از سوی گروهِ تک نفره ی!!!! بودجه ی خانواده  رَد می شود!!! خُب فروردین است و ماهِ بی پولی ... گروهِ بودجه هم حق دارد ...وقتی منابع تامین نمی شوند و تخصیص صد درصد نگرفته ایم و اداره کلی به ما بدهکار است و تورم هم که بی خیال این همه برنامه ریزی دقیق و کارشناسی!!!!!!!!!!!!!!! دولت ،می تازد و می تازاند ، خیلی اوستا باشیم، امور را با صحت و سلامت برسانیم به راس ساعت حقوق....ما بقی پیشکش...پیشکش خودمان ، نرخِ درب و داغان تورم و ..... ام...
1 ارديبهشت 1392

بهانه ی کوچک

بعضی وقت ها دل دنبال نشانه و  بهانه می گردد برای یک آغازِ خوب یک شروعِ دلنشین   خیلی می چسبد ... شنبه اول وقت  ... وقتی هنوز  چهل دقیقه ای مانده تا  زنگِ اداره  برای کارمندان " به موقع " بخورد آهسته آهسته قدم بر می داری به امید آنکه آسانسور  دستِ کم سالم باشد برای رساندنت به طبقه ی پنچم ... از دورتر  آسانسور را منتظر می بینی ... منتظر رسیدنت ... بردنت به کنج اتاق طبقه ی پنجم الکی سرخوش می شوی  به فال نیک می گیری دستت که برای یافتن کلیدِ اتاق شیرجه می رود در کیف ... اولین کلید همان می شود که باید یک پیام خوب صبحگاهی هم از یک دوست می رسد ... روز خود به خود خوب می شود...
31 فروردين 1392

با افتخار!!!!!!!!!!!!بسیار خوشبختم

بعضی چیزها را باید نوشت، مکتوب مُهر و مومشان کرد و گذاشت جایی در دسترس برای روزهایِ مبادا، برای وقت هایی که دلْ بی دلیل و با دلیل بهانه می گیرد، مدارا نمی کند و بی انصاف می شود.. به امید آنکه همان روزها، مومن بماند و بیراهه نرود و بی ربط نگوید علتی قوی برای نرنجیدن و نرنجاندن ... مثل رنگ و بوی این روزها که طعم خوشبختیش زده بالا، یواش یواش آمده و زیر دندان هایم جا خوش کرده ، هر جرعه آبی که می نوشم مزه اش در دهانم می چرخد و بعد به همه  جای بدنم می دود مثل این روزها ... که خوشبختم آن هم با افتخار ... بی کتمان خوشبختی یعنی بهار آمده باشد و مهربانیش را بی منت رها کرده باشد روی تنِ کسل و دودی شهر... همه جا ر...
27 فروردين 1392

کمپین پا درازها ...

یکی از نصیحت های گرانقدر مادر بزرگم " که الهی عمرشان دراز و تنشان سلامت بماند" این بود که :   نازخر داری ناز کن ، نداری پایت را دراز کن نیم ساعتی می شود پاهایمان را دراز کرده ایم و زل زده ایم به رنگ لیمویی دیوار مقابل و هی فشار می آوریم به مغز ناقصمان بلکه بفهمیم ماجرا از کجا شروع شد ... از ابتدا ناز کردن بلد نبودیم یا ناز خر منصف در اطرافمان وجود نداشت صدای فندق خان که می آید می رویم به سویشان به نیت خریدن ناز نازنینشان ؛تا لااقل این جگرگوشه کنج غروب یکشنبه ای دردناک به جمع پادراز ها نپیوندد   دیرتر همون موقع نوشت : کمپین پا درازها از تمام عزیزان واجد شرایط پس از استعلام و استشهاد محلی دال بر عدم وجود ناز خر!!!!!!...
25 فروردين 1392

بانو جان ... نفس کشیدن در هوای رفتنتان درد دارد

بانویِ لحظه های همیشه ی مولا   نامتان که بر زبان می رود، خورشیدِ غربتِ مدینه از مشرقِ غصه ها طلوع می کند،هوایِ دل هایمان حزن آلود می وزد و شیعه می ماند و زخم به بار نشسته ای که التیام نمی خواهد، که التیام نمی شناسد... سلامتان که می گوییم، راهِ نفسمان می گیرد و دلمان شاکی و غمزده هروله می کند بین صفای دلِ شما و مروه ی مولای مشترکمان بانوی آب و آیینه و  آفتاب دلم مدینه می خواهد ... غربت اُخت گرفته در گرگ و میشُ طلوعِ صبح گاهش را ... بین الحرمین شما و رسول مهریانی ها بی مُهر و  ادعیه و کتاب دو زانو بنشینم و  نگاهم را بدوزم به صبحی که از خاک بقیع طلوع می ک...
24 فروردين 1392