امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

اِليــــــــــــما

پاس­داشت الی مامانی

جناب آقای امیر رضا مامانیان به پاس­داشت تلاش و مساعی ارزنده و هوشمندانه جنابعالی که با برنامه ریزی سیستماتیک همراه بوده و نهایتا منجر به تحقق هدف های برنامه ریزی شده با موضوعیت قد مناسب، وزن مورد انتظار و حرکات فیزیکی پیش بینی نشده­ی  آن جناب می باشد ، مفتخر به دریافت این لوح سپاس می گردید . انتظار می رود به مدد لطف یزدان پاک؛ تنها اله عالمیان؛  سخت کوش تر و صبورانه تر از قبل قدم به قدم ، آنچنان که شایسته توانمندی های ذات مبارکتان که ودیعه­ی مهربان خدایتان می باشد ، بر کوشش قابل تقدیرتان افزوده و هر روز موفق تر از دیروز بدرخشید. منتظر کسب موفقیت ها و بالندگی های بیش از پیش شما ، اینبار در سایر عرصه ها می باشیم ....
12 دی 1391

شب هایی که خوابشان نمی آیند

امیررضا مشغول کاری است که مطابق همیشه­ی بی تجربگیم در بچه داری ، دقیقا نمی دانم چیست، انگشتانش مدام در دهانش می چرخند، گاهی یک انگشت که متحیرش می کند، گاهی دو انگشت انگار می خواهد با سوت صدایم کند، گاهی سه انگشت که  شیطنت نگاهش را می افزاید و گاهی هم هر چهار انگشتش را با هم در کام فرو می برد که  خودش از این کار حالش بد می شود، اندکی نق نق دارد  از نظرم بی دلیل یا شاید هم به علت حال دیروزهای من است ، کلا بیشتر از همیشه بغل را ترجیح می دهد حتی در شب ، همین است که دمار از روزگارم در آمده ... شاید دندان در می آورد به گمانم  دیگر زود نباشد هر چند من خیلی دیرتر درآوردم و پدرش اندکی زودتر ... تقریبا تمام دیشب را امیرک ...
10 دی 1391

زخم ها که باز می شوند

اگر اول نگاهت با آخر نگاهت یکی باشد، مجبور نمی شوی به دزدین آن از آدمهایی که خواندن نگاهت را چندی است می توانند اگر دلشوره های ته قلبت بار نیایند و حجم نگیرند و از گوشه ی نگاهت سرازیر نشوند ، مجبور نمی شوی سر به زیر و ریز ریز ، دروغ هایی بزرگ تر از خودت بسازی و تحویل دهی به آدم هایی که نشسته اند تا حال روزهایت را رصد کنند اگرمکنونات دلت همان باشد که از زبانت جاری است ،  اجباری نداری به مقایسه مادام انباری های دلت با جاری های زبانت از ترس وادادن های ناگهانی اگر خستگی تنت کوفتگی جسمت همان اندازه باشد که رونمایی می کنی آن هم گاهی در جواب احوال پرس های دور و ری هایت ، یکی درمیان خوبم  و میگذرد و خدا را شکر و هیییییی نمی گویی که ه...
7 دی 1391

امیر رضا بر روی سینه می روند...

1-      شرکت در اردوهای تدارکاتی که امیرک برای خودشان برگزارکردند بالاخره در آخرین روز از 5 ماهگی پاسخ داد، راستش تمریناتشان خیلی هم جدی نبود ، گاهی که خیلی پر حصله بودند، در حقیقت ممارستی نمی کردند این آقا ، اما نهایتا دیروز با تسلط و سرعت به روی سینه چرخیدند ، نه تعجب کردند نه گریه ، خیلی سریع دستانشان را از زیر سینه بیرن آوردند و اندکی هم خزیدند و انگار که همه ی  مراحل کاری را کشف کرده باشند شروع به تکرارش کردند، آخرین بار امروز صبح وقتی مطابق روال بعد از تعویض پوشکشان رفتیم تا برگردیم ، بر روی سینه روی سرامیک بودند ، الی مامان لطفا بیشتر مواظب باشید....آقاهه مبارکتون باش این موفقیت 2-   &nbs...
6 دی 1391

امیرفندق این شکلی می شوند...

بعضی ها  خیلی بالا و پایین دارند ، مثل وزن این روزهای من ، که یک روز آنقدرو با فاصله بالا می رود که به دنبال رژیم فلان روزه ی کانادایی می گردم و روزی آنقدر پایین می آید که می روم سراغ ویتامین های باقی مانده از  روزهای بارداری امیرک تازه همان ها ، مدام اصرار دارند این بالا رفتن و پایین آمدن وضع احوالشان را با رفتارشان در لحظه اطلاع رسانی نمایند ، کاری که دلار با آن همه تاثیر گذاریش بر همه چیز نکرد!!!!!!!!!! کاش برای بعضی چیزها ملزم به دادن امتحان و قبولی بودیم ، مثل استفاده از تکنولوژی، اسباب بازی نیست که جانم!!!!!!!ابزار اعلام وضع حال شما هم نیست این تکنولوژی مخصوصا وقتی مخاطبت کسی به جز خودت می شود ، دلم آدمهایی با...
5 دی 1391

امیر فندق در پایان 5 ماهگی

پسرک که 5 ماهش تمام می شود، تو مکث می کنی ، نه اصلا ایست می کنی همه چیز و همه کار را رها می کنی ، چهار زانو می نشینی، سرت را بر زانوانت رها می کنی و هی فکر می کنی هی فکر می کنی هی فکر می کنی صدای امیرک می آید ، با جک و جانورهای داخل بی بی انیشتین معاشرت می کند ، گاهی خنده گاهی نق نق گاهی جیغ هایی آرام و کوتاه و گاهی هم گویا دعوایشان می کند بلندتر ، جدی تر و تو میشنوی حضور صدادار این روزهایش را، مرغ ذهنت می پرد به سال قبل و همین روزها که شاید کمتر کسانی می دانستند که تو یک آدم دو قلبه هستی این روزها... امیرت که 5 ماهه می شود ، تو 5 ماه تمام است که مادری را مشق کرده ای؛ می دانی  وقتی دکتر نریمان می گوید جوجه ات تنها 48 ساعت وقت ...
5 دی 1391

غرغر های مادرانه

تاریخ امروز را که دیدیم شمارش قلبم به بالای 120 رسید ، می دانم که رسید  مطمینم ، آخر تجربه اش را دارم .5 دی هم رسید و لابد فردا 6 دی می آید ، دنیا هم که به آخر نرسید .این یعنی امیر فندق 5 ماهگی را هم پشت سر گذاشت و گذشت از این همه روز... این یعنی من مانده ام و یک ماه مرخصی باقیمانده این یعنی شمارش معکوس دوتایی بودن طولانی منو امیرک این یعنی پایان قصه ی روزهای امیر فندقی الی مامان این یعنی تبدیل غم پنهان چشمان الی مامان به بارش نم نم روی گونه ها این یعنی تبدیل یک مادر تمام وقت به مادری پاره وقت و خسته این یعنی دوباه های غمگین  اداره ای من یعنی آغاز هزار راه نرفته ، هزار کار نکرده، هزار دلشوره ی نداشته، امیرک: این ماه...
4 دی 1391