امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

اِليــــــــــــما

به اندازه ی یک لبخند

دو سالی می شود که سیزده فروردین را دوازدهم به دَر می کنیم  و  همان روز می زنیم به دلِ طبیعت و کباب و وسطی و مابقی مراسمی که باید.. و سیزدهم به گردش خلاصه ای بسنده می کنم ..همان اطرافِ خانه امسال سیزدهم صبح، عهدِ زمین مانده را برداشتیم به نیت وفا ... به امید اینکه تعطیلات که تمام  شود کارهایمان را به صفر نزدیک کرده باشیم مقصد اولین مرکز گل و گیاه بود ... اینقدر سبز و متنوع و دوست داشتنی بود که یادمان رفت فروردین است و  مراعات هزینه را نکردیم و هی گلدان سوا کردیم و کیف کردیم     جدا کردیم و لذت بردیم بانویی پا ب سن همراه خرید من شد..توت فرنگی برداشت ، برداشتم   &n...
20 فروردين 1392

این روزهای فندق خان

پسرک خانه ی ما این روزها به دنبال دو انگشت اشاره ی مامان و بابا و خاله و عمه می گردند و هر کدام را با هر پنج انگشت هر یک از دو دست می گیرند و در چشم بر هم زدنی با کمک همان دو انگشت بر می خیزند همزمان با صدای بشینن برپا... دست دسی را حرفه ای می زنند و با همان هم جلب توجه می کنند هم احتیاجاتشان را اعلام و رفع می نمایند فندق خانه ی ما خود جوش با زبانشان تقاله می زنند پشتِ سرِ هم و با صدای بلند ... نام دیگرتقاله را بلد نیستیم ....  عاشقِ نخ و بند و از این دست اشیاء می باشند .... می گیرند و می کشند و بالا و پایینش می کنند  دندان هایشان دخل من و مادرانگیم را توامان در آورده اند ، جای جای دست و انگشتانم دو سوراخ ریز قرمز و ان...
19 فروردين 1392

می رویم به استقبال فصل بهار در روزهای اداره ای

یک روز جمعه برای کار عملی ِ آموزش ضمن خدمت مادر ِ همسری وبلاگ می سازی و همزمان همسری، پسرک را سرِحوصله به خواب می رساند، آرام پز قرمه سبزی پخته و تو در نبودِ پسرک در سکون فراموش شده ای به بهانه ی آخرین روز تعطیلات آنقدر قرمه سبزی با سالاد شیرازی می خوری که راه برای نفس نماند...  آبت را که می نوشی ...آخیش که میگویی ...شکر خدا گفته و نگفته ، صدای فرشته ات را می شنوی...  به بهانه اش تخت می شوی روی تخت و با آرامش هم بویش می کنی هم غذایش می دهی و هی بلند بلند شکر می گویی شکر می گویی و شکر می گویی  با کلی شعف و امید می روی به استقبال فصل بهار در روزهای اداره ای .... همین فردا ... ...
17 فروردين 1392

دلْ از آن عید ها می خواهد...

دل است دیگر ... گاهی وقت ها عزمش را جزم می کند،تمام همتش را خرج می کند،زیرِ بارِ هیچ توصیه و توجیه و اگر و مگر و اما و  این حرف ها هم نمی رود ... و خلاصه اینکه وقتی پای خاطره هایش به میان بیاید زور نمی شنود ..شوخی که ندارد، تلافی همه ی آن وقت هایی که زور گفتند و سکوت کرد و صبوری نمود و فقط و فقط شنید و شنید اما حالا نه !!!!!!!!!!!!! دلش می خواهد ... عجیب هم می خواهد ..با تمامِ وجود می خواهد از آن عیدها ... از همان ها، که فقط خاطره اش از پشتِ سال های گذشته ی کودکی،شفافِ شفاف پیداست ... عیدهای سال هایِ دور آن روزها ،پشت پرچینِ غبار گرفته ی  صندوق سر به مُهر مادر بزرگ ...آن سوی ردایِ شتری ر...
7 فروردين 1392

اللهمَّ لكَ الحَمد حمدَ الشاكرينَ لَكَ علي مصابهم

اول نوشت : قصد نگران کردن کسی را ندارم، جایی به جز دنیای مجازی هم برای گفتن  ندارم؛ مساله ی خیلی بزرگی هم نیست ...کمی مراقبت می خواهد و مدارا و حواس جمعی... اما چون از من به دردانه رسیده هم عذاب وجدان دارم هم یک دل مادرانه ی پر آشوب ..خوبم و امیرم هم به لطف خدا و در پناهش خوب خواهد ماند ... می دانم ایمان دارم     دیروز حوالی ۴و ۵ دقیقه وقتی سرانجام کار  دندانپزشک با دندان هایم به انجام رسید و تمام شد جواب آزمایشهای فندقم  را در پیاده رو شنیدم...   همسری برایم خواند..مثل همیشه آرام ، مطمئن و انگار نه انگار...   و من بی اراده ام ناقل دو ارث بد به او  ش...
22 اسفند 1391

وقتی بابا ماه می شود

سرت که شلوغ بود ...   شلوغ تر هم می شود... محضِ خاطرِ روزهای آخر  اسفند ماه...  آن هم روزهای از نیمه به بعدش خانه تکانی و دل تکانی و سرانجام دادن به کلی کار که انگار باید و فقط در روزهای آخر سال به انجام برسند... که می رسند خیلی عجیب و باور نکردنی به خاطر همه ی این ها،حواست پرت می شود جایی دور که فرصت پیدا کردنش را پیدا نمی کنی و با اراده اجازه می دهی چند روزی همان جاها پرت بماند، تا سرِ فرصت بروی دستِ حواست را بگیری، نازش را بکشی و از آن جایِ پرت بیاوری کنارِ دلت بنشانی و  پناهش دهی... در همین روزهای حواس پرتی و دل مشغولی، دفتری باز می کنی چند برگ!!! و تمامش را پر می کنی از تجلیلُ خودت، گذشت هایت،&nbs...
20 اسفند 1391

شلوارهای مرد خانه ی ما

مردِ کوچکِ خانه ی ما صبح ها پا به پای سحر خیزی من و پدرش کمی زودتر از پنج و سی دقیقه ی صبحگاه چشمان مهربانش را باز می کند و زیباترین لبخند صبحگاهی را هدیه بیداری شبانه ام می نماید  مردِ خانه ی ما اجتماعی و زود جوش، در میهمانی و پشت چراغ قرمز در جواب هر لبخندی تمام لبخندش را  مهربانانه نثار می کند تا دیر وقت بیدار می ماند تا ال کلاسیکو را با نگاه دوست داشتنی  میهمانانش همراهی کند و بعد وقتی بارسلونای محبوبش طی پنج روز دوبار بازی را واگذار می کند به لبخندی بسنده می کند و به روی خودش نمی آورد درست راس ساعت هفت ماه و سه روزگی طعم تیز اولین مرواردید سفیدش را به مادر می چشاند و مستش می ک...
13 اسفند 1391