امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

اِليــــــــــــما

تن آدم شریف است به جانِ آدمیت

روزهایی که پسرک تبِ تندِ بهاری نوزادان را در اسفند ماه تجربه کرد و تمام بدنش پُر شد از کلی دانه های  قرمز، بسیار غصه دارش بودم   هم برای دردی که از بیقراری هایش  می دانستم که می کشد   و هم  برای دانه های پخش شده ی روی بدنش ... که مکدرم کرده بود که دوستشان نداشتم ... وکلی تعجب از خودم و البته شرمندگی....  که انگار تازه کشف می کردم وجودِ  رابطه ای تلخ، بینِ ظاهرِ امیر و مادرانگی خودم را .... متاسف شدم که آن رابطه بود ....و ظاهرِ امیرم تاثیر داشت بر نگاهم به معجزه ی خدا تلفیقِ نگرانی عذاب وجدان دلشوره غصه و ...   و دوباره از نو  مرور کردم ....
7 اسفند 1391

حاجی فیروز اومده ...

حاجی فیروز اومده ...  نه اینکه خودش با پاهایِ خودش آمده باشد، نه راستش ب بهانه حراجِ آخر فصل رفتیم باغِ سپهسالار که انگار امسال یا دیر رفتیم یا ملخ بذرهمه ی چکمه هایش را خورده بود ... در عوضش درست همان جایی که بوی سیر داغ و پیاز داغ عمو آش فروش همیشه بلند است و آدم را وسوسه می کند، یک عموی مهربان دیگر بساط عیدش را بر پا کرده بود... به اولین حاجی فیروزی که دیدم گفتم خیرِ سرم من امثال پسر دارم ... میهمانی تازه که خیلی از چند و چون زندگی در این حوالی نمی داند هر چند سال قبل همین روزها سربسته و خلاصه برایش گفته ام اما دردانه ی مادر آن روزها فقط می شنید تصویر که نداشت... گفتم قرار است در کنار همه ی آموزه های دیگر سنت را هم برایش به ت...
5 اسفند 1391

نرگس های زمستانی من

  دقیقاً مفهوم تب را فهمیدم وقتی مادرانگی یک رویِ دیگرش را برایم به تصویر کشید چقدر تنوع دارد این مادرانگی ، چقدر بالا و پایینم می کند اصلا چپ راستم کرده اساسی.... با تمام وجودم طعم داغ تب را چشیدم و از حرارتش سوختم ...  اندازه اش را، درجه اش را، نوعِ حرارتش را، خوبِ خوب یاد گرفتم دیگر خوب می دانم این دو حرف ت ب وقتی در کنار امیر فندق قرار می گیرند چقدر داغ می شوند چقدر داغ می شوم  چقدر بوی بی خوابی و بیدار باش می دهند چقدر نگران کننده می شوند بعد از یک روز اداره نرفتن و کنار تنِ تبدارش ماندن، از ملاقات دکترش که نا امید شدم ، رفتیم سراغ دکتر مبادایش، و باز هم ساعت های ط...
5 اسفند 1391

برای آنکه خواندن می داند و ....نمی خواند

جایزه ی آن همه صدا و نورِ صبحگاه آسمانِ امروز،می شود این تصویرِ نزدیک به کوهِ تهران که آبیِ زلالش چشم ها را نوازش نموده و اکسیژن هوایش، ریه های دودیمان را به اوج رسانده و انگار پایتخت نشین ها را خوش خلق تر هم کرده است ...  و صد البته ترافیکی از این همه ماشین، که خیلی هم سنگین می رود و گاهی هم اصلاً نمی رود پسرک در صندلی خودش و من هم به بهانه ی دلتنگیِ یک روز ندیدنش، کنارِ مهربانی او روی صندلی هایِ عقبِ ماشین سنگر گرفته ام ...و گاهی با نگاهی از آیینه هوایت را دارم پشت چراغ قرمز فرشته ای با چشمان سیاه و زیبا و صورتی کثیف نرگس تعارفمان می کند... نگاهت از آیینه : بخرم؟  خودم را با پسرم الکی سرگرم می کنم و گنگ و مبهم و تلخ و خ...
5 اسفند 1391

پیام های امیرم به روایت خاله الهه

سلام مامان جون تازه از خواب پا شدم پی پی کرده ام و مشغول تماشای سی دی هستم نیم ساعت دیگر صبحانه خواهم خورد بوس تپل ۰۷/۱۱/۱۳۹۱   سلام من حالم خوبه موبایل خاله قاطی داره پیام قبلیم را نفرستاد بوس امیر آقا۰۸/۱۱/۱۳۹۱ امروز بسیار با شخصیت و گل هستم امیر آقا۰۸/۱۱/۱۳۹۱ خاله جان امروز به من یاد داده خودم بخوابم و جایزه من هم یک ساعت جیش آزاد است یعنی پوشک بی پوشک ۰۸/۱۱/۱۳۹۱ سلام مامان جون من حالم خوبه فرنیم را خورده ام خوابم را کرده ام و حالا با خاله داریم بازی می کنیم بوس ۰۹/۱۱/۱۳۹۱ سلام من حالم خوبه و حالا لالا کرده ام بوس آفتابی ۰۹/۱۱/۱۳۹۱ سلام شخصیت و تربیت را باید از من یاد گرفت بوس لیمویی امیرخان ۰۹/۱۱/۱۳۹۱ سلام آقا کوچول...
1 اسفند 1391

من و جینگولک هایم ...

اول نوشت: جینگولک ها  مسری هستند، اگر این روزها مستعد رنجش و افتادن در دام فکرهای نا زیبا هستید لطفا از  خیر این پست بگذرید .....به همین راحتی از اولِ اولش جینگولک موجودی بدکار و بدخواه بود، علتِ همه ی کارهای نا معمول و خطربرانگیزِ کودکِ بیش فعال دختر داییم اما حالا... جینگولک در خانه ی ما موجودی کاملا شناخته شده است از جنس ویروس که در بعضی مواقع بسیار زیر پوستی و نا محسوس می رود در وجودمان و ما را مجبور می کند به کارهایی که نباید کرد و به حرف هایی که نشاید گفت جینگولک ها بعضی وقت ها صدایمان را بالا می برند، نگاهمان را نا مهربان می کنند، بی منطقمان می کنند و ما را وادر می کنند ناشکری کنیم و بدْ شویم ...   اغلب...
23 بهمن 1391

مادر که می شوی...

مادر که می شوی عصر چهارشنبه خود به خود شارژ می شوی،پرسرعت می شوی، بدن دردت بی علت بهتر می شود خستگی های تلمبار شده ی یک هفته ات کم می شوند و سرحال تر می شوی و پرانگیزه مادر که می شوی، در خانه هیچ ردِ پایی از اداره برایت نمی ماند، پوشه ی اداره بی دردشر بسته می شود تا شنبه ی اداره ای آینده مادر که می شوی عصر چهارشنبه خود به خود شارژ می شوی،پرسرعت می شوی، بدن دردت بی علت بهتر می شود خستگی های تلمبار شده ی یک هفته ات کم می شوند و سرحال تر می شوی و پرانگیزه مادر که می شوی، در خانه هیچ ردِ پایی از اداره برایت نمی ماند، پوشه ی اداره بی زحمت ودردسر بسته می شود تا شنبه ی آینده اداره ای   مادر که می شوی نویدِ دو روز با پسرک بودن ،اینقدر...
19 بهمن 1391