حکم،همچنان دل است
مهرت که با مهرِ اولین ماه از سوّمین فصلِ سال افزون شود . . . هیچ ربطی هم که با مدرسه و دانشگاه نداشته باشی... همین غروب هایِ قرمز و بادهایِ زوزه کش و باران هایِ غافل گیر کننده کافی می شوند ...تا خاطراتت زیر و رو شوند و دورترین ها از کلی فاصله بیایند و بنشینند مقابلِ چشمانِ منتظرت! وای به وقتی که همه ی این ها باشند و افزون بر آن، مسافرتِ تابستانت آنقدر جور نشود تا همزمانِ همین روزها شود .. مقصد که شمال شود... خانه ی مادر بزرگ که همان خانه باشد . . اسبابش همان ها با کمترین تغییر، صدایِ دانه هایِ باران بر سقفِ شیروانی... پرتقال هایِ سبز بر شاخه هایِ درختانِ حیاط می رسی به تمشک هایِ رسیده ...


