امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

اِليــــــــــــما

آدم ها هم مثلِ اشیاء

آدم ها هم مثلِ اشیاء . . .  در این زمینه یِ خاصش را می گویم...حفظ حالت و و ضعیتِ موجود در شرایط معمول که  سخت نیست .. باید در شرایطِ غیر معمولی آدم ها را اندازه گرفت . .  طاقتشان را سنجید  و صبرشان را محک زد ..  اشیاء اندازه هایشان همیشه ثابت نیست، گرما حجیم ترشان می کند...بلند ترشان می کند بر وسعتشان می افزاید... و سرما ، منقبضشان می کند.. از حجمِ در شرایطِ عادی آن ها کم می کند ... کوچکشان می کند این ها ، همان درس هایی است که در کتابِ علوم خواندیم ... و همین طور، رسانا بودن و نارسانا بودنشان را ... کاش روزی ، روزگاری در گذرِ آنچه که از عمر می گذرد برسم به جایی که برایِ نا خوشی ها و اضطراب های ِ غیر...
19 آبان 1392

جیغ ماهگی!!!!!!!!!!

جیغ ماهگی در بُهت و نا باوري والدها بروز مي كند  درست وقتي كه نشسته اند بينِ فضايِ غان و غون نوزادي و اولين  دَ دَ و ماما و باباها و لذّت ِ دست و پايِ بلوري دردانه را مي برند... ميخكوب مي شوند از جيغ هايِ بنفشي كه هيچ وقت نمي فهمند از كجايِ آن حنجره ي ِ كوچك خارج مي شود!!!! جيغ ماهگي همان روزهايي است كه در حوالي ماه ۱۸ تولد بروز مي كند و البته  مثلِ همه يِ  اتفاق ها برايِ بچه هاي ِ‌  مختلف،‌كمي اين ور و آن ور ترش رخ مي نمايد ماه هاي ِ کسب هویت در کودکان همان وقتي كه والدها شك مي كنند به عقب گردي كه بچه ها در بيانِ منظورشان پيشي گرفته اند و به جايِ همان آب و توپ و كفش و دَ دَ يي...
15 آبان 1392

آقا سلام! ماه محرّم شروع شد . .

آقا سلام! ماه محرّم شروع شد . . قصّه­ي پُر غصّه­يِ شما و كربلايتان شده است نقطه­ي امنِ زندگي اين سالهايِ من ... تكيه گاهي كه باداشتنش، كمتر كم مي آورم و كم مي شوم و به انتها مي رسم مامني امن برايِ فهميدنِ چرايي و چگونگي دنيا تعيين ِ درستِ اولويت­ها تشخيصِ درستِ راِهِ منتظرِ عبور و حرف­هايِ شايسته­ي ِ شنيدن و شنيده هايِ  لايق گفتن  كه همه  و  همه وامدارِ راهي هستند كه رفتيد و  حَماسه­يِ سترگي كه آفريديد حكايتِ شما و اصحاب و قافله­يِ كربلايتان، شده است محلِ رجوعم ... در آزمون­هايِ سخت ... اتفاق­هايِ ناهموار ... رخدادهايِ تلخِ پيش بيني نشده . . . قيامتان، ق...
14 آبان 1392

نیمه ی آبان سال هزار و سیصد و نود و یه کمی فقط ...

این سویِ پنجره من  نشسته ام در پناهِ  خانه ی آرام و مرتب و دوست داشتنی . ..   که به برکتِ مرخصی دو ساعته ی پسرک و پدرش در روز پنچشنبه که رفتند و تنها ماندم.. راحت تر نفس می کشد. . . رفتنی ها داخل کیسه اند برای رفتن به شهرستان ... همه ی آنهایی را که مدتی نپوشیده بودیم!!! خیلی هم نو و غير نو بودنشان مهم نبود آماده اند برایِ رفتن ، برایِ مالِ یکی دیگر شدن تابستانی ها ، تا خوردند و زمستانی ها بی تا شدند کفش ها، جایشان را عوض کردند ... تخت ها از پنجره ها دور شدند . . . رادیات ها از پناهشان در آمدند تا پناهمان شوند ... خانه چرخید ... اساسی چرخید ...تِمِ پاییزی گرفت... خاک­هایش اساسی تکانده شد و با هم ...
12 آبان 1392

جهانِ كوچكِ من از تو زیباست ...

جهانِ اين روزهايِ من كوچك شده است . . . خيلي كوچك .. و خلاصه خلاصه در اتفاق هاي بی بازگشتی  كه اينسان، زیبا و آرام و دلنشین رُخ مي نمايد همین که سفره به دست از آشپزخانه خارج می شویم ... پسرک ِ 15 ماهه، پناه می گیرد ، کنارِ صندلی غذایش و کمک می خواهد برای بردن ِآن کنار میزِ غذا ... حتّی اگر سفره مثلاً برای سبزی پاک کردن و ياشکستنِ گردو باشد. . . اگر نصفِ نصفِ نصفِ این اندازه با صندلی ماشین هم دوست بود ... کلی بَرنده می شدیم و خوش به حالمان مي شد   برنامه هایی داریم ، عجیب و غریب،برایِ تعويض لباسِ آقا... اجازه نمی دهد به همین راحتی... نه نه نه گويان طول و عرضِ خانه را مي دود ...فقط وقتی قرارِمان حمام ب...
11 آبان 1392

ارتباطِ معكوس

بر اساسِ آخرين بررسي ها، يافته ها و مشاهداتِ عيني پژوهشگرانِ دارايِ شرايط!  عمق    ميزان حجم و اندازه و حتّي كيفيت و تعدادِ دفعاتِ بيداري بچّه ها در خواب  ارتباطي كاملاً معكوس با اندازه ي ِخستگي ميزانِ كار هايِ انجام نشده رسيدن به جايِ حساسِ فيلم و سريال  درصدِ دردهايِ ناشي از بيماري موقعيتِ بحراني غذايِ رويِ گاز(مثلاً زمان آبكش برنج و ماكاروني) والدين، مخصوصا مــــــــــــــــــادر ها دارد ....   پ ن : اصلاً چه معني دارد مادر گلويش عفوني شود و تا مغزِ استخوانش درد بگيرد . . . يا اينكه پدر هوسِ لوبيا پلويِ دون كرده باشد... چه معني داره دوتايي با هم فيلم نگاه كنند ......
7 آبان 1392

تهران، رمق ندارد

ديروز، در راهِ بازگشت به خانه ، وقتي نگاهم رسيد به غبارِ تيره و آلودگي هايِ معلقِ در هوا .. دلم برايِ تهران سوخت نگرانِ احوالِ شهري شدم كه خيلي بيشتر از ظرفيتش، توانش آدم ها را از هفتاد و دو ملّت  در زيرِ بال و پَر گرفته آغوشش را برايِ نگراني هايِ تمام نشدني اين همه دغدغه باز كرده و رخصت داده تا اين همه آدم و  صنعت و تكنولو‍ژي در كنارِ اندكي باغ و پارك و سبزه و درخت ، در كنار هم ، روز را شب كنند و شب ها را به آرامش بگذرانند تهران خسته بود و تكيده ... از بيداري هايِ هميشگي و خوابي كه مدّت هاست از شهرِ چشمانِ‌دوديش عبور هم نكرده است ... حكمِ آدمي را داشت كه از خستگي تلو تلو مي خورد ... كه سنگيني تنش را توانِ كشيدن ند...
5 آبان 1392