امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

اِليــــــــــــما

بفرمایید ...

پسرم ... امروز در آخرین روزهای اولین سالگرد زندگیت یك بهار، یك تابستان ، یك پاییز و یك زمستان  را لحظه به لحظه دیدی زندگی کردی ... از این پس .... همه چیز ِ جهان ....تكراریست ... همه چیز ...... جز مهربانی ... "نیما یوشیج" و مادر همین روزها و همیشه از این مهربانی حرف ها با تو دارم   همون موقع نوشت: پست تولد پسرک محفوظ ... همین روزها ... همین جا خواستم به قولم عمل کرده باشم ... امیر فندق مادر هستند با کلی سلام و دعا مخصوص شما ...
4 مرداد 1392

تو این ماه دادی به من یادگاری

زودتر نوشت : در پست قبلی من هنوز منتظر مددهای شما هستم....  آهای پسرک  لطفا باور کن مهم نیست دیروز چه شنبه ای از شنبه های هفته بود یا که تاریخ عقربه اش را روی کدام روزِ ماه متوقف کرده بود یا اصلا ساعت چه می گفت... از کجا تا کجایش هم اهمیت ندارد اصلا دیر و زودش هم مهم نیست اینکه چند ماهه و چند روزه بوده ای مهم نیست درست  چند روزی قبل از یک سالگیت اتفاق افتاد مهم این است که من نشسته در کنار لحظه هایت، بزرگیِ خدایِ مهربانم را دوباره دیدم مهم این است که به لطفِ حضورِ یواش و مخملیت مدیریتِ لحظه به لحظه ی خدا را دوباره تجربه کردم وقتی دو دستانت را از فرآیند حرکت حذف کردی، اراده کردی هر دو پایت ستون ...
31 تير 1392

آلبوم مخملی ی ی ی

ما هم قاطی بازی بچه های وبلاگ نویس شدیم که یکی از پست ها به انتخاب حضرات محترم مخاطب مشخص و سپس توسط نویسنده ی پست خوانده شود بیشترش را اینجا بخوانید و بدانید هم اکنون کمک می خواهیم ............... و بد جوری به یاری سبز (شاید هم این روزها بنفشتان!!!!!!!!!!!!!) نیازمندیم رنگِ یاریتان هم با خودتان... حتی شما حضرت مخاطب خاموش (ارادتمندیم م م م م ) زحمتی اگر نیست حال و حوصله داشتید دامنه ی کرمتان به ما هم می رسید لطف بفرمایید یکی از پست های این خانه را انتخاب کنید بخوانیم و بگذاریمش همین جا .............. نگران اتفاق های بعدش نباشد   متشکریم الیما ...
29 تير 1392

شاهدم،‌ ادويه ها

 ديروز دوباره رفتم سروقتِ كابينت ادويه ها ،‌ دنبالِ پودر غوره مي گشتم ..براي اسفناج پلو با گوشت سطرهاي كابينت را يكي يكي ورق زدم .... پودر ليمو فلفلي،پودر زنجبيل، زنچبيل خشك شده،‌ پودر دارچين، دارچين خشك شده، پودر هايِ مختلف سالاد، پودر گوجه، گوجه ی خشک شده، کنسرو گوجه .... بعد شيشه هاي سركه، سركه ي سيب ، سركه ي خرما ، سركه ي انگور و سركه ي بالزاميك.... مامان بزرگ خيلي ساده زندگي كردند، خيلي ساده .... سادگيِ نابي كه از شخصيتشان نشات مي گرفت و به زندگيشان ارث مي رسيد و همين سادگي در تمام زوايايِ زندگيِ تميزِ عين برفشان به وضوح قابل مشاهده است ساده مي گويند...ساده مي شنوند...ساده مي گذرند و از نظرشان هر چيزي كه ...
26 تير 1392

دایی محمد

در اوّلین سالگردِ دخترِ 30 ساله ی دایی محمّد، وقتی آن یکی دخترش گفت : "کاش چند روزی  مامان با من بیاد خونمون بلکه یه کمی فقط یه کمی حال و هواش عوض بشه" دایی گفتند : " می دونید که من حرفی ندارم امّا مامان  با شماها خیلی راحت نیست، حرفِ دلشو نمی زنه، تو خودش می ریزه... با من که هست ناراحتیش از بقیه ی مسایل رو هم سرِ من خالی می کنه ...یه کمی غُرغُر و یه کوچولو نِق نِق می کنه ، بعدش یه کمکی حالش بهتر می شه ... بهترِ همین جا باشه تا من دمِ دستش باشم" هم دایی ، هم همه ی اطرافیان و حتّی من خوب می دونیم ، زن دایی اصلا خیلی اهلِ برون ریز نیست ... از اون زنهایی که خیلی به ندرت می شه از حرفشون ...از نگاهشون از حرکاتشون فهمید که الان زند...
23 تير 1392

زمين پاك ما و فرزندانمان!

باز نشرش دادم ... چون من هم مثل شما معتقدم .............   http://i-am-a-mum.blogfa.com/ 21 تير ماه روز بدون نايلكس با شعار امروز يك كيسه پلاستيكي كمتر لطفا اطلاع رساني كنيد. ميدانيد بین 300 تا 500 سال طول می‌كشد پلاستيك ها به طبیعت برگردند و تجزیه شوند؟ گام اول: نگرفتن کیسه پلاستیکی هنگام خرید در صورت عدم لزوم گام دوم: همراه داشتن یک کیسه پارچه ای ...
20 تير 1392

رمضان آمد ...............

  سحری های خونه ی مامان... اصلا انگار هیچ وقت خواب نداشته باشند...یک ساعتی قبل از زمان سحری بیدار می شُدند.. صدایِ رادیو یِ مامان از لایِ درِ نیمه باز آشپز خانه که به گوشمان می رسید صدای ِ بیدار باش مامان بود... برنج را سحری دم می کردند به امید اینکه شاید جوجه هایِ به سنِ بلوغ رسیده اش تنها یکی دو قاشق بیشتر بخورند مرغ را همان موقع می پختند تا بویِ یخچال نگیرد .... سیب زمینی روی قیمه را سحرها سرخ می کردند تا بیات نشود.. همه کار می کردند تا خانه اش تا خانواده اش سحری را دوست داشته باشند ... اللهم انی اسئلک ِ تلویزیون که بلند می شد، موقع ِ بیدار شدن بود خودشان یکی یکی بیدارمان می کردند که درصفِ صورت شستن معطل نشویم ..... چه ...
19 تير 1392