امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

اِليــــــــــــما

برايِ عروسم...

دخترِ در راهم ...    اين روزها كه ششْ دانگِ حواسمانٍِ را سرمايه كرده ايم برايِ  ساختِ فردايِ زيباترِ پسرك! اين روزها كه تمامِ توانمان را جمع كرده ايم و مي كوشيم ،‌از بايد ها چيزي برايِ ساختِ روز و روزگارش كم نگذاريم ... به شما هم فكر مي كنم راستش خيلي به شما فكر مي كنم به شمايي كه شايد اين روزها هنوز به دنيا نيامده باشيد يا شايد هم اندكي از زميني شدنتان گذشته باشد به شمايي كه اين روزها دردانه ي مادريد و شده ايد همه ي همّ و غمّ ِ زيبايش انگار  پسركْ امانتِ خدا باشد در دستانمان  كه قرار است در جايي قبل از نيمه يِ راه به شما و زندگيتان ملحق شود قرار است بيايد و بشود شريكِ روز و روزگارتان همراه...
16 شهريور 1392

خوشبختی

امير آقــــــــــــــــــــــــــــــــــا این روزها که خواهری عروس می کنم و خاله به خانه ی بخت می فرستی .... این روزها که بابا باجناق دار می شود ... و مثل همیشه بی منّت و با کم ترین حاشیه .. پا به پای همه ی وظایفم ، همراهیم می کند... اين روزها كه مامان كنترل از راه دور . . . اوضاع مالي خريد جهيزيه را در انقباض هاي شديد اقتصادي  مديريت مي كند این روزها که به زودی می شوند آن روزهای پر خاطره و منبعی زیبا  برای ارجاعِ اتفاق هایِ خوبمان و تعریف هایِ دورِ همی... همه ي حس هاي شناخته و تجربه نشده  را با هم و  در كنار هم  زندگي مي كنيم شادي و شوري كه بي اجازه و با لذت رفته و نشسته در زير پوستمان كارها...
13 شهريور 1392

تصميم كبري

آهای دخترکِ امروز بانوی این لحظه ها ....... خواستم حواست را جمع کنم که یادت بماند،‌ تو قادری برای همه ی نقش هایت پر رنگ شوی ... کم رنگ شوی یک روز نباشی و یک روز خیلی باشی می توانی خواهرانه هایت را دریغ کنی....  از اندازه های همسرانه هایت کم کنی ... می توانی یک روزهایی که حس  و حالش نیست ،‌به خودت مرخصی بدهی ... تصمیم بگیری دقایقی جوابی برای دخترمِ!!! بابا و مامان نداشته باشی دوستی هایت را چند روزی معلق نگه داری .. . همکار بودنت را برای مدتی مامور کنی به جایی دورتر ... روزهایی بخواهی خود خودت باشی کوله ی چند روزه ات را برداری و به قولِ زیبایِ حسین پناهی ، بنویسی بسته است... این پشت...
10 شهريور 1392

فاصله ها

پسرکِ نازنینِ مادر   فاصله ها، ترجمه ی معنایِ ارزش هایِ ثابتند که گوناگون روایت می شوند فاصله ها، وقتی بینِ تو و ارزش هایت ... دوست داشتنی هایت می ایستند...   معنی می دهند و معنی می گیرند کم می کنند ... زیاد می شوند حواست باشد، وقتی کسی آنقدر به تو و دقابقت نزدیک می شود و بینتان از فاصله هیچ نمی ماند... نکند بزرگیش را، اهمیتش را نبینی نکند مهرش ... محبتش برایت عادت شود و اندازه اش توجهت را جلب نکند نکند ندانی حضورش چقدر برایت ارزشمند است و بارِ مثبت به همراه دارد جانِ مادر... بعضی از آدم ها ، به قدرِ بزرگِ بی ادعا بودنشان، هم قَدَرند هم قدرتمند منشاء اثر بسیاری از زیبایی ها مفیدند و معلم ...
9 شهريور 1392

دلْ لاگ

کاش همه ی آدم ها در دنیایِ حقیقی هم  ، جایی  برایِ ثبتِ احوالِ دلشان داشتند   ثبتِ احوالِ واقعی    جایی مثلِ دلْ لاگ که حس و حال و وضع و احوالشان را در آن ،در چارچوبش، ثبت می کردند آن وقت .. وقتی دنبالِ مخاطبِ خاصت می گشتی با احترام واردِ دِلَش می شدی چند پستِ تصادفی می خواندی .... دو تا از آخر..... یکی از وسط ها..... و یکی یا دو تا هم از آن دورترها ... بعد .... عنوانِ پست هایش را مرور می کردی می رفتی سر وقتِ جعبه ی ِ نظراتش . . . اگر بسته بود یک نتیجه می گرفتی ... اگر برای نظراتِ مخاطبینش هیچ کلمه ای ننوشته بود به یک نتیجه ی دیگر می رسیدی ... و از نوع پاسخش ...
5 شهريور 1392

کهکشان کج است

مامان بزرگ ها  استاد مَثَلند . . . . غیرِ تکراری . . . منطبقِ با شرایط  که به سبک خودشان بگویند و بشنویم و درس بگیریم عصرِ روزهایی که مردِ خانه اش  بی دلیل، خرده گیر و بهانه جو می شد و آسمان را به ریسمان می بافت و  مشرق را به مغرب  غرغر کنان وصل می کرد... خودش را با کارهایش مشغول می کرد و  زمزمه می کرد : کهکشان کج است قصه ی مامان بزرگ این طور روایت می شد که: روزی روزگاری،مردی هر شب بهانه ی موضوعی را می گرفت و روزنی برای دعوا و دلخوری و به هوا فرستادن زحماتِ بانوی خانه مهیا می کرد... تا شبی . . . بانو با کلی برنامه ریزی و تلاش بر پایه ی همه ی تجربه هایِ شب های قبل، محلی برای اعتراض نگذاشت . . ...
4 شهريور 1392

خندقِ بلا تكليفي . .

مسير اداره تا خانه پُر است از ديدني هايِ نديده ... ژانگولرهاي رنگي و سياه سفيد   همانْ نيم ساعت زمانِ  رسيدنِ به پسرك را مي گويم كه نه داغي روزهاي تب دارِ تابستان را  در حينش فهميدم نه شلوغيِ راه را... القصه . . . يك دبيرستانِ دخترانه كه نمي دانم اين وقتِ سال، چرا اين همه شلوغ است... در مسيرِ هر روزه  چشمك مي زند و جلب توجه مي كند  آنقدر شلوغ كه عملا پياده رويي ندارد دخترك هايِ نوجوان . . .  با لباسِ فرمِ يك دست و يك رنگ و البته چـــــــــــــــــــــــــــــــــادر. . . يكي رويِ سر..يكي رويِ شانه ... يكي در دست...و يكي آويزان كه بر روي ِ زمين مي كشد و منتظرين خيلي...
29 مرداد 1392