امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

اِليــــــــــــما

Baby on board

Baby on board یعنی : یکی که مِهرش همیشه در فزون است و با این همه مهربانی دائمش، مدام از آدم ها زمزمه هایِ نا امیدی می شنود، امیدوار به نسلِ همین آدمِ بی امید .... از بهترین هایش برایش معجزه ساخته و فرستاده Baby on board یعنی : یکی همین نزدیکی ها که شاید به ماه و سال هم نرسیده باشد و یا شاید سال های اوّلِ زندگی را می گذراند ، از جایی حوالی بهشت به میهمانی زمین آمده است       Baby on board یعنی : دو نفر؛ به واسطه ی یک نفر ، روزهایِ مادرانه و پدرانه را عاشقانه مشق می کنند Baby on board یعنی : تنها چند متر جلوتر ، دو چشمِ تازه از راه رسیده، بسیار مصمم و قدرتمند، از تو و روزگارت عکس هایِ فوری می گیرد و در...
4 آذر 1392

از آدابٍ نامكتوبِ دنيايِ بلاگرها...

اوّل نوشت  : اين تنها يك نظر شخصي است، نظر شخصي اليما نه حتّي خودم...  اصلاً همه ي مزه اش به اين است كه به ازايِ هر اسمي كه به سربرگِ وبلاگِ دوستانت اضافه مي كني، يك برگِ جديد در ذهنت بسازي... اگر پرو فايلش پُر و پيمان نبود و عكسي ضميمه اش نداشت؛  چندتا از پُست هايش را كه به مرور خواندي؛ بروي سراغِ همان برگه و برايِ صاحبش چِشم چِشم دو ابرو بكشي رنگِ پوستش را پيش بيني كرده و اندازه ي چشم ها و نوعِ نگاهش را نقاشي كني از لطيف بودن نوشته هايش به فاصله ي بينِ چشم و ابرويش بِرسي و حتّي جَعد موهايش رشته ي تحصيلش را حدس بزني و مقطعي را كه گذرانده  يا مي گذراند ... خيلي...
4 آذر 1392

غُرغُرها چگونه به وجود مي آيند؟

پُر شده ايم از برچسب هايِ رنگ و وارنگي كه بي منظور و با منظور مي چسبانيم به  جنسيت آدم ها! شهرشان! قومشان! زبانشان! شغلشان! و همين ها به شوخي و جدي پا مي گيرد و رشد مي كند و به ناحق مي ماند روي پيشاني آدم ها... مثلاً همين غُرغُري كه نسبتش داده اند به خانم ها،‌ كلي حساسم كرده و تمام تلاشم را مي كنم كه نكند رفتارم در چارچوب رفتارِ غرغري بگنجد و كمك كند به تثبيتِ برچسبِ ناخواسته بر رويِ پيشاني خانم ها يكي دوروزي بود كه اوضاع بر وفقِ مرادم نبود ... هم در خانه و هم خيلي بيشتر در محلِ كار ربطي به خودم نداشت ... دچارِ كارهايِ انجام نشده اي بودم كه قرار بود دو مَرد! به انجامشان برسانند رييسم د...
28 آبان 1392

خواندنِ این مطلب ، تنها به مادرانِ 12 تا 18 ماهه توصیه می شود

از فانتزي هايِ امير رضا اين است كه وقتِ شير خوردن، از لايِ دندان هايش ... چيزهايي خيالي در مي آورد و با اصرار در دهان مادرش مي گذارد... اين كه شيرِ مایع!!! چه چيزِ اضافه اي ممكن است داشته باشد ، هنوز هم برايم در هاله اي از ابهام قرار دارد و به نظر می رسد همچنان خواهد ماند... چندي پيش دوباره اصرار و اصرار ... منِ از همه جا بيخبر هم با كلي شوق و ميلِ مادرانه محتويات را كه اتفاقاً! اينبار خيالی نبود در دهان گذاشتم ... بيرون كه آوردم، برگي ديگر از روزهايِ مادرانه ورق خورد... اندكي از محتوياتِ طبقه يِ بالاي دهانِ مباركشان بود!!!!!!!!!!! ...
26 آبان 1392

السلام علی الحسین . . . .

مولایم دستان زمینی ما بسیار کوتاه تر از بالایِ قامتِ آسمانی  شماست و  امیدمان بسیار فراتر از اندازه ی کوچکمان ، دخیلِ  آرزوهایش را به رافتِ بی انتهایتان  بسته ... شور ....شعور ... . بینش ....و نگرش فرزندانتان را ؛ که این روزها و شب هایشان با ذکرِ نامتان گذشت...  در پناهِ لطفِ دایمتان ، ایمن ، با تقوا و صالح محافظت فرمایید .... ...
25 آبان 1392

میم الف میم الف نون

مـــــــــــــــــــــــــثلاً؛ نه!!! واقعاً.... جایی باشد برای رفتنت ... جایی به اسم خانه ... که در آن فرشته ای زمینی " که هیچ وقت! قدرش را به کمال ندانستی و نخواهی دانست "، انتظارت را بکشد ... جایی که برای رفتن، نیاز به برنامه ریزی و خبر از قبل نداشته باشد ... جایی که نیاز به هیچ نوع، ملاحظه ای ندارد جایی که امنیتش ، مفهوم ِ خانه را ساخته و تازه . . پاییزش هم رسیده باشد ... رسیده باشد  راسِ برگ ریزِ طلایی هایِ دوست داشتنی تو ، و لابد مرورِ کلی خاطره هایِ دور و نزدیک  تازه، هوایِ شهر، باران را خبر کرده باشد و تمامِ شهر را شور حسینِ (ع)، عزا دار کرده باشد ... شهر دیروزهایت، پُر شده باشد از بیرق هایِ سیاهِ مو...
25 آبان 1392

عصرِ پاییزیِ آلوده .....

هوا آلوده است، این را همه­ی رسانه­ها اعلام کردند؛ برج میلاد هم تاییدش کرد.. انگار شده باشد پس زمینه­ی تهران....کمرنگ­تر و خاکستری­تر از همیشه هوا آلوده است که یک ساعت و نیم زودتر زنگِ اداره را زدند و دوساعتی زودتر به خانه رسیدم هوا آلوده است که برنامه­یِ پارکِ پسرک تعطیل شده است تا این­جا می شود سه ساعت زمانِ برنامه ریزی نشده!!! من و پسرک خانه تنهاییم ... ملحفه ها را می سپاریم به ماشین برای شستن و روتختی ها را عوض می کنیم ... دو تایی ... یکی دو تا کتاب می خوانیم ... بابا تو بهترینی را...کتاب­ها را با هم جمع می­کنبم هر کسی با جارویِ دستی خودش یک کمی خانه را جارو می کند ... سه تا انار می شورم ....
20 آبان 1392