حاجی فیروز اومده ...
حاجی فیروز اومده ... نه اینکه خودش با پاهایِ خودش آمده باشد، نه راستش ب بهانه حراجِ آخر فصل رفتیم باغِ سپهسالار که انگار امسال یا دیر رفتیم یا ملخ بذرهمه ی چکمه هایش را خورده بود ... در عوضش درست همان جایی که بوی سیر داغ و پیاز داغ عمو آش فروش همیشه بلند است و آدم را وسوسه می کند، یک عموی مهربان دیگر بساط عیدش را بر پا کرده بود... به اولین حاجی فیروزی که دیدم گفتم خیرِ سرم من امثال پسر دارم ... میهمانی تازه که خیلی از چند و چون زندگی در این حوالی نمی داند هر چند سال قبل همین روزها سربسته و خلاصه برایش گفته ام اما دردانه ی مادر آن روزها فقط می شنید تصویر که نداشت... گفتم قرار است در کنار همه ی آموزه های دیگر سنت را هم برایش به ت...



