امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

اِليــــــــــــما

حاجی فیروز اومده ...

حاجی فیروز اومده ...  نه اینکه خودش با پاهایِ خودش آمده باشد، نه راستش ب بهانه حراجِ آخر فصل رفتیم باغِ سپهسالار که انگار امسال یا دیر رفتیم یا ملخ بذرهمه ی چکمه هایش را خورده بود ... در عوضش درست همان جایی که بوی سیر داغ و پیاز داغ عمو آش فروش همیشه بلند است و آدم را وسوسه می کند، یک عموی مهربان دیگر بساط عیدش را بر پا کرده بود... به اولین حاجی فیروزی که دیدم گفتم خیرِ سرم من امثال پسر دارم ... میهمانی تازه که خیلی از چند و چون زندگی در این حوالی نمی داند هر چند سال قبل همین روزها سربسته و خلاصه برایش گفته ام اما دردانه ی مادر آن روزها فقط می شنید تصویر که نداشت... گفتم قرار است در کنار همه ی آموزه های دیگر سنت را هم برایش به ت...
5 اسفند 1391

نرگس های زمستانی من

  دقیقاً مفهوم تب را فهمیدم وقتی مادرانگی یک رویِ دیگرش را برایم به تصویر کشید چقدر تنوع دارد این مادرانگی ، چقدر بالا و پایینم می کند اصلا چپ راستم کرده اساسی.... با تمام وجودم طعم داغ تب را چشیدم و از حرارتش سوختم ...  اندازه اش را، درجه اش را، نوعِ حرارتش را، خوبِ خوب یاد گرفتم دیگر خوب می دانم این دو حرف ت ب وقتی در کنار امیر فندق قرار می گیرند چقدر داغ می شوند چقدر داغ می شوم  چقدر بوی بی خوابی و بیدار باش می دهند چقدر نگران کننده می شوند بعد از یک روز اداره نرفتن و کنار تنِ تبدارش ماندن، از ملاقات دکترش که نا امید شدم ، رفتیم سراغ دکتر مبادایش، و باز هم ساعت های ط...
5 اسفند 1391

برای آنکه خواندن می داند و ....نمی خواند

جایزه ی آن همه صدا و نورِ صبحگاه آسمانِ امروز،می شود این تصویرِ نزدیک به کوهِ تهران که آبیِ زلالش چشم ها را نوازش نموده و اکسیژن هوایش، ریه های دودیمان را به اوج رسانده و انگار پایتخت نشین ها را خوش خلق تر هم کرده است ...  و صد البته ترافیکی از این همه ماشین، که خیلی هم سنگین می رود و گاهی هم اصلاً نمی رود پسرک در صندلی خودش و من هم به بهانه ی دلتنگیِ یک روز ندیدنش، کنارِ مهربانی او روی صندلی هایِ عقبِ ماشین سنگر گرفته ام ...و گاهی با نگاهی از آیینه هوایت را دارم پشت چراغ قرمز فرشته ای با چشمان سیاه و زیبا و صورتی کثیف نرگس تعارفمان می کند... نگاهت از آیینه : بخرم؟  خودم را با پسرم الکی سرگرم می کنم و گنگ و مبهم و تلخ و خ...
5 اسفند 1391

پیام های امیرم به روایت خاله الهه

سلام مامان جون تازه از خواب پا شدم پی پی کرده ام و مشغول تماشای سی دی هستم نیم ساعت دیگر صبحانه خواهم خورد بوس تپل ۰۷/۱۱/۱۳۹۱   سلام من حالم خوبه موبایل خاله قاطی داره پیام قبلیم را نفرستاد بوس امیر آقا۰۸/۱۱/۱۳۹۱ امروز بسیار با شخصیت و گل هستم امیر آقا۰۸/۱۱/۱۳۹۱ خاله جان امروز به من یاد داده خودم بخوابم و جایزه من هم یک ساعت جیش آزاد است یعنی پوشک بی پوشک ۰۸/۱۱/۱۳۹۱ سلام مامان جون من حالم خوبه فرنیم را خورده ام خوابم را کرده ام و حالا با خاله داریم بازی می کنیم بوس ۰۹/۱۱/۱۳۹۱ سلام من حالم خوبه و حالا لالا کرده ام بوس آفتابی ۰۹/۱۱/۱۳۹۱ سلام شخصیت و تربیت را باید از من یاد گرفت بوس لیمویی امیرخان ۰۹/۱۱/۱۳۹۱ سلام آقا کوچول...
1 اسفند 1391

من و جینگولک هایم ...

اول نوشت: جینگولک ها  مسری هستند، اگر این روزها مستعد رنجش و افتادن در دام فکرهای نا زیبا هستید لطفا از  خیر این پست بگذرید .....به همین راحتی از اولِ اولش جینگولک موجودی بدکار و بدخواه بود، علتِ همه ی کارهای نا معمول و خطربرانگیزِ کودکِ بیش فعال دختر داییم اما حالا... جینگولک در خانه ی ما موجودی کاملا شناخته شده است از جنس ویروس که در بعضی مواقع بسیار زیر پوستی و نا محسوس می رود در وجودمان و ما را مجبور می کند به کارهایی که نباید کرد و به حرف هایی که نشاید گفت جینگولک ها بعضی وقت ها صدایمان را بالا می برند، نگاهمان را نا مهربان می کنند، بی منطقمان می کنند و ما را وادر می کنند ناشکری کنیم و بدْ شویم ...   اغلب...
23 بهمن 1391

مادر که می شوی...

مادر که می شوی عصر چهارشنبه خود به خود شارژ می شوی،پرسرعت می شوی، بدن دردت بی علت بهتر می شود خستگی های تلمبار شده ی یک هفته ات کم می شوند و سرحال تر می شوی و پرانگیزه مادر که می شوی، در خانه هیچ ردِ پایی از اداره برایت نمی ماند، پوشه ی اداره بی دردشر بسته می شود تا شنبه ی اداره ای آینده مادر که می شوی عصر چهارشنبه خود به خود شارژ می شوی،پرسرعت می شوی، بدن دردت بی علت بهتر می شود خستگی های تلمبار شده ی یک هفته ات کم می شوند و سرحال تر می شوی و پرانگیزه مادر که می شوی، در خانه هیچ ردِ پایی از اداره برایت نمی ماند، پوشه ی اداره بی زحمت ودردسر بسته می شود تا شنبه ی آینده اداره ای   مادر که می شوی نویدِ دو روز با پسرک بودن ،اینقدر...
19 بهمن 1391

از این جا تا آن جای یک پنج شنبه

اولین پنج شنبه ای که بعد از یک هفته کارمند بودن، قرار شد من و امیرم تجربه ی دو نفره ای را رقم بزنیم ، پدر پسرک مجبور شد به کار در روز تعطیلش ... و من هم راضی از این اجبار، اعتراف می کنم خیلی هم از خدا خواسته شد برایم   صبح به میلش خوابید تا ساعتی که اراده کرد و مادری با عذابِ وجدان سر نرسید که ساعت شش صبح وخلاف میلش لباسش را اضافه کند برای رفتن و از چشمانش خواب نوشین صیح گاهش را بگیرد و پسرک تلافی کرد بیدار باش اجباری روزهایِ هفته ی گذشته را در روز تعطیل مادر، با زیباترین صوت ِ دنیا بیدارم کرد. نفهمیدم مخاطبِ آن همه هنْ هنْ و هو هو یش من بودم یا کسی در دنیای مجازی ، خلاصه اش این شد که قبل از هفت و نیم صبح چشممان به جمال چشمانش...
19 بهمن 1391

من همین جاهایم..

من همین جاهایم... همین حوالی  جایی در شهر دودی  تهران  در طبقه ی پنجم ساختمانی ۱۶ طبقه با منظره ای از تردد سریع ماشین ها از چند سو که گاهی  وقت نمی شود  حتی یک بار در روز به سرعتشان چشم بدوزم   پرچمی بلند و بر افراشته  درست پشتِ سرم پشتِ شیشه خاک گرفته ی اتاق و شهر اغلب خاکستری برای خودش در جهت های مختلف می لرزد کنج اتاقی بزرگ با کلی در و دیوار کج ... با ۸ میز و ۹ همکار و همان کارهای همیشگی و دوستانم ...که به گمانم دوری شش ماهه دوست ترمان کرده است  شاید هم چون حال و هوایم امیر فندقی است ، نگاهم به نوعِ حالشان ،کردارشان و احوالشان متفاوت است کلا این روزها انگار دوستانه تر است خدا...
17 بهمن 1391

راس ساعت 7 ماهگی

جناب آقای امیر خان همه چیز یک طرف این ۱۰۰ گرم کمبود وزن شما هم همان طرف!!!!!!!!!!!!بچه جان لطفا شیرتان را به اندازه میل بفرمایید ...    هر دو واکسن شش ماهگی نوش جان پسرک شد ، با این شعار که:واکسن سلامتی از شیر مادر واجب تر و گوارا تر .راحت تر از هر دو نوبت قبل برای من برای امیر ... وزن ۸ کیلو با لباس و قد ۶۹ ساتی متر به گواهی خانه ی بهداشت خرید فرهنگی هم  داشتیم جایزه ی درد های واکسن، کتاب و لوح فشرده(آفرین به پارسی پاس داشتنمان)و اسباب بازی.اسباب بازی ها زود برایش کهنه می شود حوصله اش را سر می برند ... می رویم تا با ۶ ماهگی امیر فندق خداحافظی کنیم ، به فکر لباس هایی با اندازه ی بزرگ تر، اسباب بازی های مناسب تر و کتا...
16 بهمن 1391