امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

اِليــــــــــــما

عیدانه می آید ز راه ....

 و اینک روزهایِ انتظار ِ پدری مهربان  ... پدری پیامبر... رسولِ خوبِ و صبورِ مهربانی ها انتظار برای رسیدن دختی از جنس بهار ... سر آمد همه ی بانوان عالم .... انتظار برای آمدن  سپیده ی روشن ِ روزهایِ سخت و خاکستری پدر،  برای  اُم ابیها شدنش برای یار و یاور ِ پدر ماندن و ثانیه ها.... شمارشِ معکوسِ میلادی را رقم می زنند که آغازی خواهد شد برای پرورش سلاله ای پاک و پایدار و ماندگار و به بهانه ی همین انتظار ِشیرین، ختم رسل ، پیمانه  و قدح به دست ، با دلی شاد و نگاهی معراجی ...طبقْ طبقْ عیدی قسمت می کنند و شادی هدیه می نمایند بانو جان ... هوا هوای ِ دل انگیزِ  آمدن ِ ش...
14 ارديبهشت 1392

این یک پست تبلیغاتی است...

اول : خیلی وقت ها که حال و هوای خواندن در دلِ آدم کولاک می کند، یه جایِ امن و راحت و مطمئن،  که  بر حسب کلی برنامه ریزی صرفاً بانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو نوشت !!!  است ، دقیقا مثل بسته ای می ماند که هر بار درش باز می شود یکی دیگر از علاقمندی هایت را به تو هدیه  می کند ... انگار  25 نفر دور میزی نشسته اند و حکم می کنند .... با موضوع حکمشان می نویسند ...برنده آن می شود  که دلْ حکم می کند و با دلت بازی می کند.. طعمِ دست پخت های  متفاوت ، ترش و نمکی ، شیرین و تند  را بر سر یک سفره کم کمک می چشی و لذت می بری ... اگر دلتان  خواست از یک نقطه متصل شوید به قلمروهایی که تحت...
14 ارديبهشت 1392

با اینا خستگیم و در می کنم ...

جایی قبل از رسیدن به میانه های زندگی، دو بار در روز سحر به تار و پود روزهایت سر می زند یک بار با طلوع خورشید عالم تاب،  هم سو با همه ی آنها که زنده اند و زندگی می کنند و یک بار دیگر ، درست بعد از پایان وقت اداره ... وقتی پَر می گیری برای به بَر کشیدن موجودی که در خانه با دوچشم آسمانی انتظار قدومت را می کشد باورم گر بشود یا نشود .... همان موجودی که 9 ماه پیش در چنین روزهایی از دورترها رسید تا تمام محاسبات زندگیم را عوض کند ،  اینک با دو دندان برآمده ، چهار دست و پا به تمام زوایای پنهان و پیدای خانه سرک می کشد و در زمانی به اندازه ی  هم زدنِ فرنیِ روی گاز ، از نیمکت می گیرد و تمام قدْ می ایستد و در جوابِ بهتِ آشکا...
8 ارديبهشت 1392

کاش غمی نباشد برای جمع کردن آدم ها

جمع کردن آدم ها از چهار سوی این شهر هزار کوی ،خیلی وقت ها آنقدر سخت می شود که گمان می کنی اصلا ممکن نیست ...  عصرِ یک روز بهار میدان هفتم تیر مسجد الجواد(ع) مردی که روزی یک اداره را می چرخاند و به اندازه ی باید و حتی اندکی  بیشتر محکم بود و مهربان و قَدَر و حالا  تکیه بر دیوارهای سردِ سر درِ مسجد، در سوگ بهترین  همسفر سالهای زندگی، با چشمانی بی فروغ فقط مهربان بود و مهربان بود و منتظر ...در بهتی عمیق و دخترش که او هم همکارمان بود ،که  هست و هفته ی پیش روزهای بهاری زیبا را  با مادر ، با پناه  می گذراند و امروز  به زمستان رسید ،بی مادر ، بی پناه عجیب ایمان دارم ، آدم...
4 ارديبهشت 1392

این جا زمین است

پسر ِ گل مادر ...   لطفا یادت بماند، سرزمینِ سردِ زمین همیشه آبستن رخدادهایی است که از نگاهمان دور است و خیلی وقت ها با مغز ِ کوچک و مادی ما قابل تحلیل و تحمل نیست یادت بماند، دنیای  دَنی پُر است از پیمانه هایی که جایی آن سویِ آسمان ها ، پُر می شوند و وقتی به دستمان می رسند که تنها نام قسمت بر تنشان اندازه می شود و ما مجبور به مداراییم امیرم ... دور ِ گردون، بی تبعیت  از ما و دستان و اراده ی ما، همان گونه که دورترها رقم می خورد، می چرخد و ما به ناچار ، می چرخیم با چرخشی که خیلی وقت ها بر وفق مرادمان نیست این جا زمین است پسر نازنینم ، مدرسه ای  شبانه روزی، با قوانین و مقرراتی سخت و گاهی هم  ...
2 ارديبهشت 1392

خانه ی یاسی

برنامه ریزی دقیقا از ساعت ۱۰ روز چهارشنبه شروع شد ... و تمام تلاشمان را گذاشتیم برای کنترل اخلاق و رفتار مان و در نتیجه تحقق هدف  چند روزی می شود که تمام درخواست های مالی مان بدون بررسی از سوی گروهِ تک نفره ی!!!! بودجه ی خانواده  رَد می شود!!! خُب فروردین است و ماهِ بی پولی ... گروهِ بودجه هم حق دارد ...وقتی منابع تامین نمی شوند و تخصیص صد درصد نگرفته ایم و اداره کلی به ما بدهکار است و تورم هم که بی خیال این همه برنامه ریزی دقیق و کارشناسی!!!!!!!!!!!!!!! دولت ،می تازد و می تازاند ، خیلی اوستا باشیم، امور را با صحت و سلامت برسانیم به راس ساعت حقوق....ما بقی پیشکش...پیشکش خودمان ، نرخِ درب و داغان تورم و ..... ام...
1 ارديبهشت 1392

بهانه ی کوچک

بعضی وقت ها دل دنبال نشانه و  بهانه می گردد برای یک آغازِ خوب یک شروعِ دلنشین   خیلی می چسبد ... شنبه اول وقت  ... وقتی هنوز  چهل دقیقه ای مانده تا  زنگِ اداره  برای کارمندان " به موقع " بخورد آهسته آهسته قدم بر می داری به امید آنکه آسانسور  دستِ کم سالم باشد برای رساندنت به طبقه ی پنچم ... از دورتر  آسانسور را منتظر می بینی ... منتظر رسیدنت ... بردنت به کنج اتاق طبقه ی پنجم الکی سرخوش می شوی  به فال نیک می گیری دستت که برای یافتن کلیدِ اتاق شیرجه می رود در کیف ... اولین کلید همان می شود که باید یک پیام خوب صبحگاهی هم از یک دوست می رسد ... روز خود به خود خوب می شود...
31 فروردين 1392

با افتخار!!!!!!!!!!!!بسیار خوشبختم

بعضی چیزها را باید نوشت، مکتوب مُهر و مومشان کرد و گذاشت جایی در دسترس برای روزهایِ مبادا، برای وقت هایی که دلْ بی دلیل و با دلیل بهانه می گیرد، مدارا نمی کند و بی انصاف می شود.. به امید آنکه همان روزها، مومن بماند و بیراهه نرود و بی ربط نگوید علتی قوی برای نرنجیدن و نرنجاندن ... مثل رنگ و بوی این روزها که طعم خوشبختیش زده بالا، یواش یواش آمده و زیر دندان هایم جا خوش کرده ، هر جرعه آبی که می نوشم مزه اش در دهانم می چرخد و بعد به همه  جای بدنم می دود مثل این روزها ... که خوشبختم آن هم با افتخار ... بی کتمان خوشبختی یعنی بهار آمده باشد و مهربانیش را بی منت رها کرده باشد روی تنِ کسل و دودی شهر... همه جا ر...
27 فروردين 1392

کمپین پا درازها ...

یکی از نصیحت های گرانقدر مادر بزرگم " که الهی عمرشان دراز و تنشان سلامت بماند" این بود که :   نازخر داری ناز کن ، نداری پایت را دراز کن نیم ساعتی می شود پاهایمان را دراز کرده ایم و زل زده ایم به رنگ لیمویی دیوار مقابل و هی فشار می آوریم به مغز ناقصمان بلکه بفهمیم ماجرا از کجا شروع شد ... از ابتدا ناز کردن بلد نبودیم یا ناز خر منصف در اطرافمان وجود نداشت صدای فندق خان که می آید می رویم به سویشان به نیت خریدن ناز نازنینشان ؛تا لااقل این جگرگوشه کنج غروب یکشنبه ای دردناک به جمع پادراز ها نپیوندد   دیرتر همون موقع نوشت : کمپین پا درازها از تمام عزیزان واجد شرایط پس از استعلام و استشهاد محلی دال بر عدم وجود ناز خر!!!!!!...
25 فروردين 1392