امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

اِليــــــــــــما

نرجس خاتون

دل که کوچک باشد بهانه هایش هم کوچک می شوند برای شاد شدن و بزرگ می شوند برای غصه خوردن دل که کوچک باشد با اشاره ای می گیرد و باز نمی شود دل که کوچک باشد غمش زود می آید و دیر می رود و یا اصلاً نمی رود دل که کوچک باشد آدمِ نشسته در آن هم کوچک می شود یک آدم کوچولو که مدام  خیلی چیزها را به تو یادآوری می کند از یادتْ خیلی چیزها را می برد به دلت خیلی چیزها می اورد  خیلی آدم ها را خیلی خاطره ها دلم برگشته به سال قبل ... پل گیشا ، بیمارستان شریعتی اتاق های ایزوله ... پیوند مغز و استخوان ... به آن سوترها  و همین روزها .. دلم مانده همان جاها ... یک سال قبل تر و  لحظه های تجربه نشده اش&n...
13 خرداد 1392

برای مامان

در لایه ی سوم یا چهارم آشپزخانه غوطه ورم کم کم دارم به سطحش می رسم چند تایی کار مانده گاز را که تمیز کنم ردِ چهار انگشتِ امیر فندق را که از شیشه ی گاز بردارم و بکارم ته ته دلم برای روزهای مبادایم و زمین را طی بکشم لحظه ی پیروزی است که خیلی شیک و با غرور چراغ هود را خاموش کنم ... آخرین نگاهم را پرت کنم طرف سینکِ خشک شده و با کلی احترام دفتر کار ِ نازنینم را ترک کنم تا فردا از حالا به همان لحظه ی آخر فکر می کنم و ریز ریز لذت می برم زنگ ِ تلفن بلند می شود اتصال که برقرار شد چیزی شبیه صدای باران می آید و پشت بندش و بلافاصله صدای مامان : "مامان ببین این جا چه بارونی میاد ...زنگ زدم صداش و بشنوی .... دلم هواتون و کرده ... ت...
9 خرداد 1392

ده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۱   ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ نه که تمام شد .... یعنی یک بار  تمامِ اعداد را از یک تا نه تجربه کرده ای یعنی اعداد یک رقمی را در اولین سال تولدت پشت سر گذاشته ای و رسیدی به در کنار هم قرار گرفتن عددها یعنی یک بهار و تابستان و پاییز و زمستان را دیده ای یعنی دقیقا ایستاده ای در دو قدمی یک سالگی نه که تمام شد .... یعنی من یک زنم با سن مادرانگیِ نه ماه تمامْ!!! یعنی لحظه به لحظه در تمام تجربه هایم دیده ام آنکه قادر است ، چگونه سنگ را در بغل شیشه نگه می دارد... یعنی نشستن پشتِ پنجره ی خدا و رشد ملموس لوبیای ِ متفکر ِ سحر آمیزش را دیدن یعنی تمرین صبوری کردن ...  سکوت مشق کردن  و مدارا کردن با لحظ...
7 خرداد 1392

شویدپلو با مرغِ فندقی

موادِ لازم :  فیله ی مرغ چرخ کرده .....................  اندازه ی شکم آقا یا خانم محترم نی نی برنج قهوه ای (سبوس دار)............... به اندازه ی مورد نظر مامان ها شوید خشک یا تر ........................ یه کمی کره ........................................برای تفت کوفته قلقلی سیب زمینی  ........................... یک عدد کوچولو مکعب خیلی ریز نمک فلفل زردچوبه .................... لطفاً اصلاً بهش فکر هم نکنید از همان خیلی پیش ها و جوانی هم آدم خیال بافی نبودم ، نه وقتش بود نه به نظرم منطقی می آمد بنشینم و روزهای آینده را نقاشی بکشم ...  اما از هر مرحله ی پیش رو چند تایی تصویر تصادفی داشتم ....فق...
5 خرداد 1392

برسد به دستِ فردا ....

الیما جان   می دانم ، خوبْ می دانم ، همه ی این چیزهایی را که امروز و این لحظه به نیتِ خودِ خودِ خودت  می نویسم ، به خوبی می دانی...   اما با علم به دانستنت باز هم می نویسم ... به امید آنکه  برسد به دستِ فرداهایت امروزی می نویسم که پسرک ۴۹ سانتی دیروز ، هفتاد و چند سانتی شده و صدای اصابتِ کفِ دستانش با زمین هنگامه ی چهار دست و پا رفتن ،گوش نوازترین موسیقی عالم را می نوازد امروزی می نویسم که تمام زوایای خانه را با گام های تو ، چهار دست و پا طی می کند و هر جا که باشی ، هر جا که برسی ... بعد از لحظاتی آن جاست ... با لبی که بی بهانه به پهنای صورتش می شکفد و می خندد امروزی می نویسم که هنوز کف پاه...
2 خرداد 1392

فلانی خسته نباشی ....

امروز که درِ خانه باز شد و خنده ی چهار دندانه ی پسرک را هدیه کرد به خستگی یک روزِ اداره ای ...حال ِخانه خوب نبود حالِ خانه گرفته بود و گرفتگیش از خیلی جاها معلوم بود دل ِماشین لباسشویی پرُ بود از انبوهِ لباس های ِنشُسته شمع دانی هایِ بالکن تشنه ی سه روز بی آبی بودند و حسّی نداشتند برای وا کردن ِ غنچه هایشان موهایِ پسرک تاخیرِ حمامش را مدام و ریتمیک تکرار می کرد  لباس هایِ اتو نشده کنار اتو لم داده بودند و مدد می خواستند جای خالیِ ِ فرنی و پوره و سوپ فندق ِخانه در یخچال خود نمایی می کرد خانه دلش جارو می خواست ، طی می خواست و یک گرد گیری اساسی و تقریبا هیچ چیز سر جایش نبود حتی پسرک که بی شلوار سرمای سنگ های کفِ خانه را...
31 ارديبهشت 1392

از همان روزها ...

شب  :  بس­که در اینْ وبلاگ  آن وبلاگِ مادرانه از مزیت های ساماندهی خواب نوزادان!!!!! از ماه هایِ ابتدایی زندگیشان خواندیم ، با کلی عذاب وجدان به سبب تاخیر در انجامِ وظیفه،مصمم شدیم، همت کنیم پسرکْ شب را در تختِ خودشان روز کنند ،حاصلش  علاوه بر حضور غیاب رایج هر 50 دقیقه یک بار هر شب ، بشین پاشویِ فراوان شد در تاریکی شبانه و اوج خواب ...شب سختی بود و به گمانم بی حاصل....   صبح:  صبح  اداره ای، بی سیستم شروع شد ... یکی از متخصصین کار کُشته ی انفورماتیک به نیت ِنصبِ پرینتر آمد و کیس بدون سیستم عامل را با خودش برد... شنبه­ی تلخ کارمند کُش که بود ... بی سیستم  سخت تر &nb...
29 ارديبهشت 1392

گارانتی

مهربانْ خدایِ بزرگوارم .... دقیقاً  9 ماه و 16 روز پیش بود که از انتهای سخاوتتان، بسته ای زیبا و رویایی به دستِ زمینی ما رسید. برایمان سیستم  کاملی جمع کرده بودید آخرِ آخرِ سخت افزار با رنگی فرایِ متالیک .... خوشْ بغل .... لطیف و شبنمی و معطر به همراهِ  ورژنِ  به روز شده­ی نرم افزارهای مورد نیازش با صوتی دل نواز و آسمانی   پاک و مبرا از هر ویروسی ... از هر نوعش ... سیستم که به دستمان رسید تا مدت ها مجذوب کبفیت  و  تجهیزاتش بودیم...   و هستیم  و به گمانم خواهیم ماند... تمام ِحواسمان از همه­ی اتفاقاتِ اطرافمان پرت شد و جمع شد در هدیه ای که فولْ امکانات و اُکاز...
23 ارديبهشت 1392

اسمش میشه .... مامان بزرگ

یک نفر که اسمش 8 حرف دارد و خودش حرف ندارد ...بس که خوب و همه چیز تمام و مهربان است...بویِ نابِ آدم می دهد ..با یک عطر ِ اصیل ... از 34 سال پیش همیشه و در همه­ی لحظه ها و دقیقه ها هست و پر رنگ هست .... و البته از قبل ترش هم بوده ...فقط به سنِ من قدْ نمی دهد یکی بود ... همیشه بود وقتی به دنیا آمدم ... در تمام اولین ها یم وقتی مامان رفت سرِ کار... وقتی یه برادر یک هو پرید اولِ اولِ اولِ کودکی هایم.... درستْ راس یک سالگی وقتی تابستان می شد ... برای هر سه ماه فراغتم   وقتی جنگ شد و مدرسه ها تعطیل شدند .... وقتی قرار شد درس نخوانم اگر قرار است خوابگاهی شوم ... هم خانه شد برای تمام ِمدتِ تحصیلم ... امتحان ریاضی م...
21 ارديبهشت 1392