بانو جان ... نفس کشیدن در هوای رفتنتان درد دارد
بانویِ لحظه های همیشه ی مولا نامتان که بر زبان می رود، خورشیدِ غربتِ مدینه از مشرقِ غصه ها طلوع می کند،هوایِ دل هایمان حزن آلود می وزد و شیعه می ماند و زخم به بار نشسته ای که التیام نمی خواهد، که التیام نمی شناسد... سلامتان که می گوییم، راهِ نفسمان می گیرد و دلمان شاکی و غمزده هروله می کند بین صفای دلِ شما و مروه ی مولای مشترکمان بانوی آب و آیینه و آفتاب دلم مدینه می خواهد ... غربت اُخت گرفته در گرگ و میشُ طلوعِ صبح گاهش را ... بین الحرمین شما و رسول مهریانی ها بی مُهر و ادعیه و کتاب دو زانو بنشینم و نگاهم را بدوزم به صبحی که از خاک بقیع طلوع می ک...
نویسنده :
اِليــــما
10:31



