امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

اِليــــــــــــما

اشکی که مدارا نکرد و بر سر پیمان نماند و بارید

حس و حالِ عصرِ جمعه ام ، بوی آخرین روزِ شهریور ماهِ سال های مدرسه را می داد  لباس هایِ اداره ام و اتو کردنشان و رفو کردنشان بعد از شش ماه سبک کردن کیفی برای اداره که با چند قدم پیاده روی طاقت شانه هایم را تمام نکند و حداقل هایی برای طولِ روزم چایی و قندان و لیوان و کمی بیسکوییت بستن دو ساک برای امیرم، یکی برای اینکه بماند خانه ی خاله الهه ...و یکی برای رفت و آمد هر روزمان ظرف های غذا و سالاد برای خودم برای همسری فرنی صبحانه و سوپِ ناهار امیر آماده کردن شیر برای فردای تا ساعت چهارش و دلهره داشتن و دلهره داشتن برای اینکه چیزی جا نماند از قلم نیفتد سر و سامان دادن خانه، همان که ۶ ماه و کمی بیشتر، منِ امیرک به بغل را به آغ...
7 بهمن 1391

یک روز امیر فندقی با خاله الهه ی مهربان

همه ی سرم را ول کرده ام روی بالش،   آفتاب عصر پنج شنبه رو به غروب است..   امیرک هم همین جاست واکسن های شش ماهگیش را زده و تبْ بُر خورده و کنارم در عالم خواب سیر می کند خودم از خودم تعجب کردم ، چقدر رفتارم متفاوت بود در ابن نوبت با دو نوبت دو ماهگی و چهار ماهگی،به قول عزیزی برای مردْ تربیت کردن انگار باید اندکی مردانه هم باشم،سخت تر و بودم مادری شش ماهه شاید اندکی جبران شده باشد آن برنامه ی اجرا شده در ختنه امیرک سرم را تکان می دهم بلکه این همه چیزهای جور واجور سرِجای خودشان قرار گیرند تمام زندگیم با دور تند از مقابل چشمان بسته ام می دوند یک ایستِ محکم !!! روزهای سخت مریضی همسری بعد از این سال ها هنوز نفس گیر...
5 بهمن 1391

دردی که ادامه دارد....

تمامِ من کم می شود   تمام می شود وقتی امروز می شود آخرین روزِ من و تو بودن وقتی امروز می شود آخرین روز بی عجله بیدار شدن ، با چشمان صبحگاهی روی ماهت را دیدن تو را نفس کشیدن گرمای تنت را به جان خریدن نشستن و ناز نگاهت را کشیدن بی عجله غذایت را پختن به دنبال شیشه ی شیر نگشتن تمامِ من تمام می شود وقتی عقربه های ساعت می دوند تا آخرین دقابق سه شنبه ی ۳ بهمن را به آخر برسانند وقتی مظلوم تر می شوی، بی صدا تر می شوی و هق هق گریه ام لبت را کنجکاوانه به خنده باز می کند و تمامِ من تمام می شود اینک که حرفِ هیچ کس از هیچ سویی در گوشم نمی رود که از سوی دیگر به در آید که سخت می شوم و اشک هایم سرازیر از مژگانی که تا امروز ...
3 بهمن 1391

دردِ من دردِ رایج مادر هاست...

امروزهایم را از همان روزها پیش بینی کرده بودم از همان 6 ماه و 5 ماه 4ماه و 3 ماه و حتی 2 ماه پیش.... همین بود بود که چیک چیک عکس می چکاندم برای ثبت دقیقه ها که حتی ساعت خواب امیر در اوج خستگی بیدار می ماندم و چشم می دوختم به طراوت پوست و دست و پاهای کوچکش که شب ها ی بیداری ،یواشکی انگشتم را در دستانش نهان می کردم که گرمای بدنش ذره ذره در تمام تنم بدود که به روی خودم نمی آوردم و کف پاهایش را در اوج خواب می چسباندم به صورتم ، که یقین اتفاقی است... همین بود که تمام این مدت تنها دو ساعت امیرک خانه ماند و من رفتم همین بود که دنیایم خلاصه شد با بزرگی امیر و هر جا هم که رفتم به خاطر او رفتم همین بود که این همه حرف برایش داشتم و گفتم ه...
30 دی 1391

سخاوت امیر فندقی

امیرم خیلی زود درس زندگیش رسید به بخشِ سختِ سخاوت، به بخشیدن چیزی که مال خودِ خودش است ، اصلاً الان مهمترین داراییش محسوب می شود، و حالا امیر رضای مادر مردانه و سخی قسمت می کند غذایش را با آرمانی که فقط چند روز از زمینی شدنش می گذرد و رضایت داده از بهترین و امن ترین جای گیتی بیاید و میهمان آغوش ما شود، کسی چه می داند شاید هم از بدِ حادثه این جا به پناه آمده است.... انگار نه انگار تنها 5 ماه و13 روز از آنقدری بودن امیررضا می گذرد، اینقدر ذوق دست ها و پاهای کوچکش را کردم ، با سر انگشتانم و کلی احتیاط گونه اش را نوازش کردم ، که انگار سالهاست از مادرِ نوزاد بودنِ من می گذرد، اصلا کودک درونم از 5 ماه و 18 روزگی کوچک شد و کوچک شد تا رسید به 4 رو...
25 دی 1391

نوبت چلچلی ماست اگر بگذارند....

یک روز سرد دی ماه، بعد از ده روز کلنجار با سرما خوردگیِ خودت و امیرک، که هنوز از ته ته ش بویِ شربت سرفه و صدایِ خس خس به گوش می رسد،بعد از نظافت معمول منزل،شال و کلاه می کنی به نیت فرار از چهار دیواری طولانی شده ی خانه،همه ی بند و بساط را که جمع و جور می کنی،تازه سوپ و آب جوشیده ی این روزهای جگرگوشه را هم بایداضافه کنی به آن همه بارو بندیل همیشگیش.... همه را که برداشتی ... خانه ی مرتب آخرین صحنه ای است که می بینی و باپسرک تمیز و حمام کرده چهار طبقه سقوط بی آسانسور به طرف پارکینگ، با آن همه سنگینی وبار به ماشین که رسیدی و دری که با دستی به جز دستت برایتان باز می شود، گرمای مطبوع ماشینِ از قبل گرم شده به صورتت می خورد و گوشت پُر می شود از صد...
24 دی 1391

برای بانویی در آستانه ی سومین فصل زندگی

بانو! لحظه های امروزت که بی اجازه ی احساساتِ ضد و نقیضت ، همچون سایر روزها در گذرند، آخرین لحظه های زندگی یک زن دو قلبه را به تصویر می کشند، و فردا حوالی همین دقایق آن قلبی را که اتفاقاً بیشتر هم دوست می دارید ، به دنیای آدم ها خواهید سپرد.... بانو! امروز آخرین روز از فصل دوم زندگی شما هم هست، و همین فردایی که قراراست چند ساعت دیرتر سایه اش را بر روی زمین بگستراند، می شود اولین روز از سومین فصل زندگی شما، فصلی که به گمانم از همه ی فصل ها بزرگ تر است ،و انگار همه ی بزرگ تر ها همان قدر سخت تر... فردا حول و حوش همین لحظه ها ، که پُری از هزار احساس متفاوت ،همزمان لبریز می شوی از هزار اتفاق تجربه نکرده!!!!آن وسط ها چیزی به آهستگی در هزار لای ...
20 دی 1391

جوراب های مرد خانه ی من...

مرد خانه ی من این روزها همه کار می کند با اسباب بازی خریداری شده توسط عموها و خاله ها  بازی می کند با به پای آن یکی مرد خانه فوتبال استقلال می بیند و شب وقتی مادر را به خواب سپرد ، می نشیند دعوای سردار رویانیان و عادل فردوسی پور را در برنامه 90 دنبال می کند خیلی روزها میهمان که دارد پا به پای بیداری میهمان ها بیدار می ماند و با روی خوش از آنها پذیرایی می کند البته اگر خیلی خسته نباشد میهمانی می رود ، رستوران می رود ، شهر بازی هم رفته است غذای مامان پز می خورد تلفنی با مامان جون و خاله بلک و عمه سارا حرف می زند در کمترین زمان ممکن بر روی شکم می غلتد و چون بازگشت ازآن را بلد نیست ، مردانه گریه می کند با تکنولوژی  دوست...
17 دی 1391

اولین فرشته که موتور هم زیر پایش هست

شبها پسرک که به خواب می رود تازه ماجراهای من و قصه های هزار قهرمانم رخ می نماید، دیشب میهمانان شبانگاهی هم که راهی شدند و خانه بازگشت به فرم قبل از آمدنشان تقریبا پاسی از شب بود ، امیرک آقاوار شیر خوردند و چشمانشان را در تارکی بر روی نگاهم بستند، تازه پررنگ تر شد، وز وز گوش و ذوق ذوق چشم و بنگ بنگ سر و خس خس سینه...مادری که از پسرش سرما را گرفت... با آن همه قهرمان ریز و درشت توی سرم و این همه صداها که از همه جای بدنم که بلند شده بود، اندک خواب باقیمانده هم فرار را به قرار ترجیح داد و رفت، شاید به سراغ همسری...خرو پوفش خیلی زودتر از همیشه بلند شد دوباره به صف شدند چالش های بزرگ و کوچک ...لیست کارهایی مانده و چه کنم و چگونه کنم و با چه اول...
16 دی 1391