اشکی که مدارا نکرد و بر سر پیمان نماند و بارید
حس و حالِ عصرِ جمعه ام ، بوی آخرین روزِ شهریور ماهِ سال های مدرسه را می داد لباس هایِ اداره ام و اتو کردنشان و رفو کردنشان بعد از شش ماه سبک کردن کیفی برای اداره که با چند قدم پیاده روی طاقت شانه هایم را تمام نکند و حداقل هایی برای طولِ روزم چایی و قندان و لیوان و کمی بیسکوییت بستن دو ساک برای امیرم، یکی برای اینکه بماند خانه ی خاله الهه ...و یکی برای رفت و آمد هر روزمان ظرف های غذا و سالاد برای خودم برای همسری فرنی صبحانه و سوپِ ناهار امیر آماده کردن شیر برای فردای تا ساعت چهارش و دلهره داشتن و دلهره داشتن برای اینکه چیزی جا نماند از قلم نیفتد سر و سامان دادن خانه، همان که ۶ ماه و کمی بیشتر، منِ امیرک به بغل را به آغ...



