امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

اِليــــــــــــما

مریم ...

اولین همکارِ کارِ ثابتم که در اولین روزهای اشتغالم ،‌با هم راهی ماموریت ِ یک هفته ای ایلام شدیم هم را کشف کردیم و  خو گرفتیم با زوایای پنهان هم ... اصلا شدیم یار گرمابه و گلستان تمامِ قدومی را که برای تحکیم رابطه ی بینمان برداشتیم با جزییاتش به خاطر دارم خیلی خیلی کم ... از او رنجیدم ... کردارش مکدرم کرد .. اتفاق نادر این روزها در دوستی ها گذشت و گذشت و گذشت  تا شد عزیزی نزدیک به خواهر به من تا شدم محرمِ اتفاق هایِ مَگوی دلش قبل از رسیدنم به ادامه ی زندگیش، همسرش را انتخاب کرده بود تنها پسرِ مدیر کل یکی از ادارات شهرمان .... تحصیل کرده خانواده دار ... و همکارمان مریم ، پسرکی سه ساله ی بور و سفیدی ...
18 تير 1392

یه چهارشنبه ی دوست داشتنی ....

بعد از کلی بالا و پایین زدن و گفتمان به سبک های مختلف و توجیه های منْ درآوردی  ، همسری مُجاب شدند بعد از چندین و چند ماه غیبت از میادین غیر رسمی اما دوست داشتنی فوتبال، چهارشنبه را به  خودشان به فوتبال مورد علاقه شان اختصاص دهند     راستش اصرارمان هم برای علاقه ی شدید نامبرده به فوتبال بود و هم جایزه ی این همه وقت همکاری شایسته ایشان و هم از شما چه پنهان ، دلمان لک زده بود برای یک روزه دو نفره ی امیر فندقی همین شد که سه شبه تمام کارهای منزل را صفر کردیم ..  لبخند زدیم ...شستیم و رفتیم و نقشه کشیدیم ....مهربان ماندیم ... بدون اندکی غر غر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  روزِ موعود دو ساعت...
15 تير 1392

در کارِ گلاب و گل ، حکم ِ ازلی این بود ......

هر روز صبح در مسیرِ اداره وقتی دلم را کشان کشان از طراوت پسرک دور می کنم و یا عصرها که انتظار رسیدن به عطرِ گردنِ فندق خان در دلم چنگ می نوازد، آدم ها را،  اندازه ی خوشبختیشان را،میزان دلخوشی هایشان را.... ارزیابی می کنم... سانت می زنم و دعا می کنم  : نمره ی ارزیابیشان  روز ب روز و ماه ب ماه بیشتر شود ... تعداد آدم هایی از این دست مدام بیشتر و بیشتر و بیشتر شود عموهایی که لباس های تمیز اتو کشیده و سِت می پوشند کفش هایشان واکس دارد همان هایی که ظرف  یا فلاسک ِ غذا با خودشان حمل می کنند و شاید میوه ای برای میان وعده معلوم است صبحانه ی اساسی میل کرده اند و سرِ فرصت زلف هایشان را در آیینه مرتب نم...
11 تير 1392

لاهیجان دیروز - لاهیجان امروز

لاهیجان، تیر ماه سال  یک هزار و سیصد و هفتاد و نه دختری در روزهای آخر زندگی دانشجویی در مقطع کارشناسی - کامپیوتر ، نرم افزار - میهمان چهاردیواری  پُر از خاطره ی خونه ی مامان بزرگه .... که هزار تا قصه داشت و دارد مسیر یک ساعته و  هر روزه از لاهیجان به خونه مامان بزرگ ... که اصلا به خاطر بودنش بابا مُجاب شد، دخترش دانشجوی شهر دیگری شود... هوای شرجی تیر ماه گیلان .. رفت و آمد با مینی بوس ... همسفر همکلاسی های هم شهری  و گاهی هم مرغ و خروس های بین راهی ... بی کولر ... و فقط شاید برخی اوقات با موسیقی دیم دام آقای راننده که مسیر کشدار داغ را کم تر کند سبزی مزارع نشاء شده ی برنج ، زیباترین سبزی آسمان و زمی...
9 تير 1392

درگیری های شبانه

 متاسفم که می گویم ...درسِ مادرانگیِ من به جاهایِ خیلی سختش رسیده ...  عاقبتِ  رابطه ی دوست داشتنی من و پسرک دارد به جاهایِ باریک می کشد به جایی که فکرش را هم نمی کردم صبرم کم شده است ... اندازه ی تحملم کاهشِ چشم گیری داشته است ...  فکرش را هم نمی کردم که یک فندقِ نازنینِ یازده ماهْ تمام ، اینطور شب و روزم را ریز ریز به هم بدوزد حتی اگر دورانِ سنگین و هنْ هنْ کنانِ بارداری را هم بِبُرم و جدا کنم از دورانِ مادرانگیم .... ۱۱ ماهِ تمام است که یک ساعتِ مستمر چشم هایم را نبسته ام  نخوابیده ام بله می دانم بی بهانه که قرار نشده بهشت خوش خوشان، برود زیر ِ پای ِ مادران مامان شدن سخ...
4 تير 1392

باران نخواهد آمد ....................

  کشتی نساز ای نوح طوفان نخواهد آمد بـر شــوره زار دلــهــا بــــــــــاران نـخـواهد آمد شــایــد خـــدا بـه شــعــرم لــبخند زند ولیکن جائی که سفره خالیست مـهـمـان نخواهد آمد رفـتـی کــلاس اول ایــن جــملــه را عوض کن  آن مرد تا نیاید باران نخواهد آمد       کشتی بساز ای نوح طوفان به بین راه است   بــاران رحــمــتــش نــیــز بـرسبزه خواهد آمد   هــرگــز خــدا بــه شــعـرم خنده نمیکند چون   مــهــمــان ما کریم است با سفـره خواهد آمد   رفــتــم کـلاس اول ایــن جــمــلـه را نـوشـتم :   روزی بــــه زیــــر بــــاران آن م...
3 تير 1392

خیلی غر غر داریم ...... خیلی

اوّل نوشت : تلخ است این سطرها  ... اگر کامِ شما هم این روزها تلخ است به نظرم اینجا تلخ ترش نکنید ... سلامی از من به جای همه ی این خط خطی ها داشته باشید ... می ارزد ... باور کنید   ۱- پیشترها همین جا گفته بودم ، آدم هایی با بالا و پایین کم را دوست دارم ...آن هایی که شاید سردتر ند اما همیشه اند .. کم حرف ترند اما همیشه اند   همان هایی که لایه های درونی هم دارند، برای قایم کردن بُعدْ های تلخِ بعضی از روزهایشان ، آن هایی که غم هایشان را در پستویِ تاریک ِ دلشان پنهان می کنند و به زور هم که شده لبخند می زنند و عاریه ای می گویند:   " خوبم ، خوب باشید " و نه آدم هایی که بالا و پایینشان خیلی از هم فاصله دارد، ا...
27 خرداد 1392

"دَ دَ دَ دَ " ...................... "توپ"

اصلاً منْ چون هم مادر امیر فندقم و هم ذینفعِ اصلی احوالتشان سکوت می کنم سکوتِ معنی دار   و قضاوت را می سپارم به شما ...که قاضی منصفی باشید لطفاً جمعی از دوستان و آشنایان، چندی است همّت کرده اند و گاه و بیگاه ،مستقیم و غیر مستقیم ، ربط و بیربط  گفتنِ کلمه ی  " مامان " را با پسرک تمرین می کنند... به او  آموزش می دهند. که خب یقیناً دل مادرِ منتظری هم شاد می شود با این کارشان مادر مذکور با دلِ منتظرش را تصور کنید.. صبحِ یکْ روزِ تعطیل... که دردانه بیدارباشِ پیش از هنگام داده اند.. مشغول تعویضِ جا... اسباب بازی هایِ جمع نشده از شبِ پیش چشمِ خواب آلود معجزه برق می زند ... می درخشد...
22 خرداد 1392

حتٌی شما دوست عزیز

۱۴ پوشه و  ۱۰۱۳ عدد پیام ، بعد از کلی حذف های خلافِ میلم  می شوند In Box  گوشی همراهم .... خیلی وقت ها خیلی دلم می خواهد ، سر بزنم به محتویات گوشی اطرافیان و ببینم چه چیزهایی از من را نگاه داشته اند برای روزهای مبادایشان اما نمی شود که ... حکمِ حوله و مسواک و از این قبیل را دارند خطَِ قرمز آدم ها ، حریمی که دوست دارند امن و ایمن  بماند یک جایِ خیلی دنج که پُر است از خوب ها و بدهایی که از آدم ها جمع کرده اند  و بعضی وقت ها خیلی هم خلاصه ، تا این حد : " موضوع منتفی شد" که فقط خودم می دانم کدام موضوع و کی؟؟؟ همسری که همیشه می گوید : " لطفاً دست نزنید، حتٌی شما دوست عزیز" و دوست عزیزی که دوست دارد...
20 خرداد 1392