مریم ...
اولین همکارِ کارِ ثابتم که در اولین روزهای اشتغالم ،با هم راهی ماموریت ِ یک هفته ای ایلام شدیم هم را کشف کردیم و خو گرفتیم با زوایای پنهان هم ... اصلا شدیم یار گرمابه و گلستان تمامِ قدومی را که برای تحکیم رابطه ی بینمان برداشتیم با جزییاتش به خاطر دارم خیلی خیلی کم ... از او رنجیدم ... کردارش مکدرم کرد .. اتفاق نادر این روزها در دوستی ها گذشت و گذشت و گذشت تا شد عزیزی نزدیک به خواهر به من تا شدم محرمِ اتفاق هایِ مَگوی دلش قبل از رسیدنم به ادامه ی زندگیش، همسرش را انتخاب کرده بود تنها پسرِ مدیر کل یکی از ادارات شهرمان .... تحصیل کرده خانواده دار ... و همکارمان مریم ، پسرکی سه ساله ی بور و سفیدی ...



