امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

اِليــــــــــــما

مهارت های جدید امیر فندق و خاله بلک

مهارت سه شنبه 19/09/1391 تقریبا بعد از حمام ساعت 9 شب !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (چه عجیب برای خودم روزی رسید که من هم ثبت دقیق لحظه ای را به یاد داشته باشم که امیرک مهارتی نو آموخت به گمانم از آن مامان ها شدم ها)حرف زدی مادر،چیزی سوای آق و آق و ی همیشه، با فاصله با تن صدایی متفاوت و در پاسخ به واکنش مخاطبت مهارت  جمعه 24/09/1391: دیشب خاله بلکت پاگشاشد، با این همه نشان و شاهد نمی دانم چرا واقعه را باور نمی کنم ، شاید نمی خواهم به خرجم رود ( آن هم در عرصه ی خرج و مخارج زیاد )که این بانو همان نازدانه ی 8 سال کوچکتر از من است که امروز با کسی دیگر آن هم از جنس مخالف پله ها را دو تا یکی می کند و تازه به جای جستجوی آغوش خواهری ...
25 آذر 1391

امیر فتدق در 4 ماه و 15 روز و 14 ساعت و 49 دقیقه ای

کاش حوصله ی روزهایم  رشد کنند تکثیر شوند آنقدر بشوند تا چشمان امیرک را بی حوصله نبینم هر چه من بیشتر تلاش می کنم ،برای بازی با تو صبورتر باشم ،تو بازی بیشتری می خواهی با چشم و زبان و دست و پا و ایما و اشاره صدایم می کنی مرا به طرف خودت دعوت می کنی حوصله ات از بازی سر می رود تجربه ی دیگری می خواهی و همه چیز را آنقدر با دقت نگاه می کنی که انگار بار اول است انگار عمل خوردن را می دانی ، کافی است دستم به طرف خوراکی برود با چشمانت فاصله ی دست و دهانم را به تعداد دفعاتی که حرکت می کنند دنبال می کنی و همین طور لب های نازت را به آرامی و اندکی فشار می دهی گاهی که بی بی انیشتین می بینی و من بیصدا در کنارت مشق خانه داری می کنم ، دعوتم م...
21 آذر 1391

بی تجربگی یک مامان بچه اولی

از هرکسی  که این روزها کمتر برایم اهمیت دارد ، خبر می آید  به تعداد به وفور... اما از کسی که می خواهم پسرک را به دستانش بسپارم خبری نیست.٤٥ روز باقی است ... دوباره چله نشین زیارت عاشورای حسینم مددی شاید کسی بیاید که باید ،‌کسی که شاید کمی از دغدغه هایم بکاهد خیال چه خواهد شد چه باید کرد ، خواب شبانه ی اندکم را هم نصف کرده ، ٨ سال فرصت داشتم فکر کنم به روزهای کار اجباری و تنهایی امیر تجربه نداشتم !!!!!!!!!فقط فکر می کردم به نوع رفتارم با همسری که تربیت پسرک را مخدوش نکند به طرز رفتارم با خانواده همسری ، که پسرک همان یک عمو و عمه را به درستی داشته باشد به چگونه گفتنم فکر کردنم خوردنم باز مهندسی اعتقا...
21 آذر 1391

مجوز آب خوردن امیر رضا...

از خوش شانسی من است که امیرک چهار ماه و 13 روزه ، شیشه و قطره چکان را که میبیند دست و پا می زند برای خوردنش،حتی اگر محتوای قطره چکان قطره آ+د چرب و غلیظ نباشد و نسخه ی پیچیده شده ی دکتر نریمان در آخرین دیدار با امیر باشد. سینه ی امیر خس خس می کرد، از خیلی پیشتر ها ، دکتر نریمان که گوش می کرد می گفت ترشحات پشت حلق است و جدی نیست ، تا این بار آخر که دست به قلم شد پرهیزم داد از عطر و ادکلن و خوایاندن فندقم بر روی بالش پر این ها شدند دلایل  اولین داروهای زندگی امیر فندق سوای آن استامینفون هایی  که در نوبت های واکسن و مراسم ختنه شدن نوش جان فرمودند مجوز آب خوردن جگر گوشه صادر شد روزی سه چهار قاشق کوچک ، جمعه 17 اذر ماه ، اولین ب...
19 آذر 1391

پدر که می شوی...

پدر که می شوی... خوب بودی و بهتر می شوی یا نه اصلا عالی می شوی می شوی همان که روزی مرد رویاهایم بوده ، همراه می شوی حتی اگر راه سخت و پر فراز و نشیب باشد پدر که می شوی مهربان می شوی، دلسوز می شوی ، کوچک شدن صورتم را زیر چشم هایم را حتی اگر در گذشته می دیدی و نمی گفتی این روزها می بینی و می گویی و زود می گویی با نگرانی می گویی آنقدر از گفتنت مغرور می شوم که حیفم می آید جواب سلام خود مرکز توجهم را بدهم پدر که می شوی ، صبور می شوی، بی انصافی کردم... صبور تر می شوی هوشیار تر و بیدارتر می شوی حتی اگر همه ی شب را بخوابی نیمه خوابی بیداری تا به صدای مددم لبیک بگویی پدر که می شوی ، صبح ها زود از خواب بر میخیزی به خاطر خواب صبحم عادت حمام ص...
19 آذر 1391

فکر امیر فندقی

این روزها که در به در پرستارم و بزرگترین درد مادران شاغل را پیدا کردن پرستاری امین و معتمد و معتقد و با حوصله و با سواد برآورد نموده ام با خودم فکر می کنم اگر مرخصی بدون حقوق بگیرم و بمانم کنار فندق از نی نی یک مامان پر دلشوره ی دیگر هم مراقبت کنم و درآمدی هم کسب کنم ....   جدی ها شاید هم بد نباشد..........
18 آذر 1391

دلشوره های حوالی 6 ماهگی امیر

وای اگر امکانی بود برای آنکه کاسه ی سرم را برمی داشتند و می دیدند در سرم چه می گذرد به گمانم شاخ از سر بیننده می جهید و انگشت به دهن می ماند تا روزهای دورتر مرحله ی قبل مادرانگی را که به سلامتی پاس کنی می رسی به مرحله ی بعد مادرانگی فکر می کردی سخت ترین زمان مرحله ی جاری است اما ... فکر می کردی دیگر... حقیقت با فکر تو آنقدر فاصله دارد که در تصورت هم نمی گنجد آن که با موفقیت تمام شد ایمان می آوری تا این جا تنها یک بازی دو نفره با امیر را انجام می داده ای گاهی روزها و بیشتر هم شب ها همان شب های بیخوابی و من بعد است باید مرد میدان شوی این روزها خیلی زود می گذرد هر چه می کوشم فاصله ی ایمنی خود را از ۶ ماهگی امیر بیشتر حفظ کنم زمان تن...
18 آذر 1391