امیر رضای چهار ماهه الی مامان
امیرم گاهی روزهای تقویم قوام می آیند طولانی می شوند و هر روزش می شود هزار روز ، مثل آن روزهای انتظار مادر در ماه آخر... آن دقایقی که لحظه دیدار نزدیک می شد ، تمام نمی شدند ، نمی گذشتند و تا می توانستند طول می کشیدند گاهی هم روزها در شتابند ، عجله دارند برای رفتن برای گذاشتن، انگار با تو بازی می کنند یک بازی نا خوشایند ، می شتابند تا از تو بگیرند طعم واقعی لذت را دوست داشتن را و این روزهای من از همان جنس است ، شتاب بی امان دقیقه ها ، دویدن سرسام آور لحظه ها، روزهای کوتاه کوتاه پاییزی نمی دانم در باور تو چگونه است؟؟؟اما هر چه بیشتر فکر می کنم کمتر باور می کنم که چهار ماه از آمدنت از پروازت به آغوش مادر گذشته است و اینک ...
نویسنده :
اِليــــما
22:59



