چشمان خدا
امیرم در چشمانت که چشم می دوزم آنقدر عمیق و با دقت به نگاه مادر می نگری که تمام تنم را ترسی غریب فرامیگیرد انگار تمام رفتار آشکار و پنهان مادر را دیده ای از بر کرده ای، کفر نمی گویم انگار از نگاه خدا و با علم به اعمالم به من نگاه می کنی این می شود دلیل آن ترسی که انتهایش خیلی دور است . از نگاهت چشم بر می دارم که توان ادامه ی این دور و تسلسل را ندارم، این روزهای اول محرم هرچند اصلا عاشورایی نیستم خیلی به هم ریخته ام ، آن همه عهد وفا نکرده در یک سو... این همه نعمت بی شکر مانده این سو... اوج بد بندگی هایم بهانه گیری هایم کفران ناخواسته این همه نعمتی که توان شکر گزاریش را ندارم چقدر بزرگ و خوب و بنده نوازی ......... ...
نویسنده :
اِليــــما
8:27



