آخرین روزهای همدان....
هنوز همدانیم امیر فندقم ، برای مادر هم بی سابقه است این همه روز بدون خانه، شاید چون تو با منی آسانتر نمود ، کم که نیست امیر فندق دارم این روزها دیروز بسیار میهمان داشتیم ؛ امیر حسین شش ماه و ده روزه با چشمانی بسیار زیبا، به جستجویت آمد با دستش به صورتت زد و مثل همیشه بسیار بیشتر ار آنکه دردت بیاید ترسیدی، گریه کردی اشک هایت هم آمد عزیز دلم امروز منتظر بابا دلدل و خاله بلکیم ، دیشب خوب نخوابیدی آغوش می خواستی خسته بودم اما خودم را به آغوشت سپردم و تا پاسی از شب قدم می زدیم ، صبح زود حمام کردی و خوابیدی آرام آرام آرام که الهی روزی همه روز هایت باشد بابا جون (بابای الی مامان) دیشب گریه کرد، بدون خجالت از مرد بودنش دلش واپس مادرش است همان ...
نویسنده :
اِليــــما
8:18


