امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

اِليــــــــــــما

امیر فندق در پایان 5 ماهگی

پسرک که 5 ماهش تمام می شود، تو مکث می کنی ، نه اصلا ایست می کنی همه چیز و همه کار را رها می کنی ، چهار زانو می نشینی، سرت را بر زانوانت رها می کنی و هی فکر می کنی هی فکر می کنی هی فکر می کنی صدای امیرک می آید ، با جک و جانورهای داخل بی بی انیشتین معاشرت می کند ، گاهی خنده گاهی نق نق گاهی جیغ هایی آرام و کوتاه و گاهی هم گویا دعوایشان می کند بلندتر ، جدی تر و تو میشنوی حضور صدادار این روزهایش را، مرغ ذهنت می پرد به سال قبل و همین روزها که شاید کمتر کسانی می دانستند که تو یک آدم دو قلبه هستی این روزها... امیرت که 5 ماهه می شود ، تو 5 ماه تمام است که مادری را مشق کرده ای؛ می دانی  وقتی دکتر نریمان می گوید جوجه ات تنها 48 ساعت وقت ...
5 دی 1391

غرغر های مادرانه

تاریخ امروز را که دیدیم شمارش قلبم به بالای 120 رسید ، می دانم که رسید  مطمینم ، آخر تجربه اش را دارم .5 دی هم رسید و لابد فردا 6 دی می آید ، دنیا هم که به آخر نرسید .این یعنی امیر فندق 5 ماهگی را هم پشت سر گذاشت و گذشت از این همه روز... این یعنی من مانده ام و یک ماه مرخصی باقیمانده این یعنی شمارش معکوس دوتایی بودن طولانی منو امیرک این یعنی پایان قصه ی روزهای امیر فندقی الی مامان این یعنی تبدیل غم پنهان چشمان الی مامان به بارش نم نم روی گونه ها این یعنی تبدیل یک مادر تمام وقت به مادری پاره وقت و خسته این یعنی دوباه های غمگین  اداره ای من یعنی آغاز هزار راه نرفته ، هزار کار نکرده، هزار دلشوره ی نداشته، امیرک: این ماه...
4 دی 1391

تصمیمات اردی بهشتی...

دیشب من که خوابم گرفت ، امیرک تازه بازیش گل کرده بود ، به هزار ترفند و قصه و متل خوابش که کردیم ، تازه من بازیم گرفت فکرم بپر بپری را شروع کرد از این سر زندگی تا آن سر زندگی چقدر به خودم خندیدم ، به سادگیم ، به بی تجربگیم اردیبهشت  91 که رسید ، سنگینی امیرک که آن وقتها آراد بود برایم محسوس شد ، هوای ماه محبوبم که شامه ام را نواخت دلم پر کشید برای یک کوه نوردی صبح زود پنجشنبه ای بهاری ، حتی به تنهایی!!!!!!!!دیدم نمی شود گفتم پسرک که مرداد به دنیا آمد عوض این کوه نرفته را شهریور ماه با یک کوه نوردی اخر تابستانی در می آورم، و مطمین بودم که خواهم رفت   امروز 5 دی ماه  است ، فردا امیرک 5 ماهش تمام می شود و من در کل این مد...
4 دی 1391

یلدای الی مامان با پیشگویی مایاها

بعضی وقت ها ، بعضی چیزها که با کوچک و بزرگ بودنشان کاری ندارم می شود تلنگر دیرینگ می زند به احساست به منطقت به حساب و کتابت به راه و بیراه هایت انگار آمده کاری بکند چیزی بگوید و برود هرچند زمان بودنش سخت باشد آن هم خیلی... نمی خواستم بنویسم که لااقل به خودم تلقین نشود این همه ترسو بودنم ، اما می نویسم که یادم بماند که اگر روزی برگشتم این حوالی و دوباره فاصله داشتم آن هم زیاد از این همه باید ها ، بشود بعضی وقت های دیگری و بعضی چیزهای دیگری و یک تلنگر و دیرینگ دیگر ... قصه از کجا شروع شد؟؟؟ از این پیشگویی الکی قوم مایا که مقرر کردند در ۲۱ دسامبر سال ۲۰۱۲ این زندگی روی کره زمین به اتمام برسد و یک دوره جدید زندگی روی زمین شروع شود !!!!...
2 دی 1391

الی مامان از یلدا می خواند

امیرک مادر برایت از یلدا خواهم گفت از طولانی ترین شب سال ، شبی بلند در ادبیات کهن ایران زمین ، شبی که دور هم جمع می شویم و قسمت می کنیم باهم لبخندمان؛ شادیمان، و هر چه که از خوردنی در طبق داریم ... جمع می شویم  و از هم برای هم تا پاسی از شب حکایت می خوانیم ، به حافظ تفالی می زنیم و از او یادی می کنیم   یلدا یعنی تاریکی و ظلمت طولانی شده ، و ما در کنار هم ، با امید به یاری هم این همه تاریکی را با مهربانی و اتکا به شانه های هم به سپیده سحر آمیز سحر می رسانیم یادا برای ایرانیان رمز   اتحاد و بیداری و همدلی است که با داشتن هر سه ی این ها قادریم بر هر تاریکی طولانی پیروز باشیم امیر مادر ، در بلندترین شب سال ، که خورشید د...
2 دی 1391

مسابقه ی هوشیار و بیدار...

 به گمانم مسابقه ی هوشیار و بیدار  در ذهن همه ی مادرهای هم سن و سال من نقش بسته است همان دسته ی متصل یه حلقه ای که باید از یک منحنی سینوسی به سلامت گذر می کرد بدون اندک تماسی.............. که اگر تماس برقرار می شد آژیری و باختی و خداحافظی امیرکه در آغوشم می خوابد(هم او می پسندد و هم من به شدت معتادش شده ام ) برای گذاشتنش در سر جای خودش ، مسابقه ی هوشیار و بیداری اجرا می کنم اساسی... البته به نظرم مرحله های نهایی بازی است که آن روزها رو نمایی نشده بود!به مراتب سخت تر ، بسیار دقیق تر با نتیجه ای به مراتب مخرب تر امان از آن لحظه ای که چیزی به جایی از بدنش بخورد که پنبه می شود هر چه رشته کرده بودم...................
29 آذر 1391

مادری 4 ماه و 22 روز و 14 ساعت و 58 دقیقه و 47 ثانیه ایم!!!!!!!!!!!!!

دختری 34 ساله ام برای مادری که همیشه ی همیشه با وجود استقلال مالی کمترین ها را برای خودش خواست و داشت و پدری که بیش از هر چیز دیگر، استقلالم برایش مهم بود گاهی به بهای تجربه نکردن آغوشش و حتی گرمی بوسه اش که در نظرم نیرزید  نوه ای 34 ساله ام ، ارشد برای مادر بزرگ و پدربزرگی هایی از تبار خوبی ها همان ها که بوی کاه گل خانه ی قشنگشان تا چندی پیش پر می کرد کودکی و نوجوانیم را از شور و شعف. و واکنون تنها مانده اند مادر بزرگ هایی بی همسر... خانه هایی که پر است از نوستالوژی های کوچک و بزرگ وجای خالی  پدربزرگ هایی که دیگر نیستند خواهری 33 ساله ام  ، خواهر برادری که مهربان بود و با گذشت با یک دنیا خاطره مشترک بز...
28 آذر 1391

کفر نعمت از کفت بیرون کند....

هر چقــــــــــــــــــــــــدر هم سابقه ی همسر بودنت زیاد باشد هر چه تعداد سالهای دوست ماندنت افزون و افزون تر شود هر اندازه هم در خواهری و مادری و دوستی و برادری و ... روده ی هم را وجب به وجب پیموده باشیم هر مقداری که فکر کنیم  هم را می شناسیم و از حالت نگاه هم  همه ی حرف های نگفته را از بر داریم نمی شود مانند زمانی که کسی از کسی چیزی می نویسد ، یا وقتی کسی  بی اطلاع کسی  در خصوصش حرف می زند طعمی متفاوت با همیشه را تجربه خواهی کرد چه خوب بود از هم برای هم بیشتر می نویشتیم ، اینگونه از هم بیشتر و بیشتر می فهمیدیم و امروز وجه دیگری از خودم از دید دیگری که دوستش دارم را به روایت قلم حرف به حرف و واژ...
26 آذر 1391

بعضی روزها ....

بعضی روزها ........... از اون روزهاست امروز از اون بعضی روز است... چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر می چسبد........... یکی که دوستش داری و دوستت دارد بدون هیچ بهانه ای  بی هیچ نیازی به تو !!!!!!!! بدون ذره ای علت یک روز خیلی کوتاه پاییزی که نیمی از تهران ابری و نیمی برفی است ،‌ وقتی کار اداره و دانشگاهش در اوج اوج است کلاس زبان می رود و تازه شب هم میهمان است... بعد از ساعات سخت اداره اول دو مسیر  ماشین سوار می شود بعدا  در مترو خط عوض می کند و بیش از ٨ ایستگاه در ازدحام عصرگاهی فشرده می شود سپس سوار ماشین دیگری می شود و اندکی پیاده می آید تنها برای اینک...
25 آذر 1391

مهارت های جدید امیر فندق و خاله بلک

مهارت سه شنبه 19/09/1391 تقریبا بعد از حمام ساعت 9 شب !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (چه عجیب برای خودم روزی رسید که من هم ثبت دقیق لحظه ای را به یاد داشته باشم که امیرک مهارتی نو آموخت به گمانم از آن مامان ها شدم ها)حرف زدی مادر،چیزی سوای آق و آق و ی همیشه، با فاصله با تن صدایی متفاوت و در پاسخ به واکنش مخاطبت مهارت  جمعه 24/09/1391: دیشب خاله بلکت پاگشاشد، با این همه نشان و شاهد نمی دانم چرا واقعه را باور نمی کنم ، شاید نمی خواهم به خرجم رود ( آن هم در عرصه ی خرج و مخارج زیاد )که این بانو همان نازدانه ی 8 سال کوچکتر از من است که امروز با کسی دیگر آن هم از جنس مخالف پله ها را دو تا یکی می کند و تازه به جای جستجوی آغوش خواهری ...
25 آذر 1391