امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

اِليــــــــــــما

سحرخیزی امیر رضا

این همه شتاب چرخه گردون شگفت انگیز می نماید انگار این بار ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند، در کار شتابی با سرعتی بیشتر از نور که نگذراند من طعم گس و بینظیر این دقایق را تا عمق عمق وجودم بچشم تا ودیعه نگاه دارم برای فرداهای دورتر تا یادم بماند تک تک این لذت های بکر تکرار ناشدنی را امیرم سحر خیزی مادر، و من که بیشتر شب به واسطه تغذیه تو بیدارم با وجود سحر خیز بودنم صبح ها توان بلند شدن ندارم آنقدر گریه می کنی و و بد گریه می کنی و حتی بر روی پا هم آرام نمی گیری که مطمین می شوم قطعا دلدرد آزارت می دهد اما... همین که برمیخیزم خنده ای ظفرمندانه تحویلم می دهی و به بازی می پردازی این شده که به عکاسی مشغول می شویم نمی دانم چقدر از ...
9 مهر 1391

امیر فندق در آغاز سومین ماه زندگی

برای همه ی زنان سرزمینم می نویسم از قول امیرم به زبان کودکانگیش برای تو که دختر امروزی و مادر فردا برای تو که اینروزها پیامبری و معجزه  ای در بطن با برکتت به ودیعه داری برای تو که اینروزها معجزه ات را در آغوش میگیری و با هر نفس عطر خدا را به جان می نوشی برای تو که دیروزهای دورتر مادر شده ای و این روزها می کوشی به امید آنکه از دامنت معجزه ات را به معراج برسانی معراجی هر چند کوچکتر اما همچنان معنوی برای تو که انتظار معجزه را می کشی که الهی همین روزها دعای شب ها و روزگارانت مستجاب گردد و خدا بخشی از روح خود را در وجودت بدمد برای زن می نویسم و برای زنانگیش برای آن حسی که جز خودش و خودمان کسی قادر به درک و لمسش نیست ، برای تف...
7 مهر 1391

به بهانه واکسن دوماهگی امیر فندق

هر چه سعی کردم درباره فردا کمتر فکر کنم هر چه کوشیدم خودم را به آن راه بزنم هر چه تلاش کردم به روی خودم و شما نیاورم نشد که نشد که نشد بیشتر از هر روز و بی هراس بغلی شدن به آغوشت کشیدم به بهانه بغل بیش از 7 بار در مدتی کوتاه پوشکت را عوض کردم دقایق طولانی باد گلو گرفتم و شما بیشتر از هر روز دیگر خوابیدی    خندیدی و دلبری کردی می دانم  می گذرد و خوب می گذرد مثل روز ختنه کردنت اما مادرم دیگر نه دلم دست خودم هست نه شوره های ریز و درشتش نه نگرانی های بی علت و با علتش از فردا دیرتر برایت خواهم نوشت ، آرام خوابیده ای کاش بیدار شوی تا بهانه ای برای آغوشت داشته باشم چقدر آغوشم بدون تو و حجم سترگت خالی است ، ...
5 مهر 1391

به بهانه دو ماهگی امیر فندق

می دانستم می گذرد سریع  بی امان و غیر قابل کنترل  و گذشت آنقدر که فرصت جنباندن سرم را نداشتم گذشت آنگونه که زمان  چشم بر هم زدنی نشد و تو امروز در میان چشمان متعجب و احساس نا باور من وقتی حجم بیشتری از آغوشم را پر میکنی وقتی دستان مهربانت را دور گردنم حلقه می کنی وقتی افزون بر عطر تن مادر  صدا و  نیز صورتم   لبخند بر لبانت می نشاند وقتی با آوایی دلنشین ، متفاوت با صدای گریه با من ارتباط برقرار می کنی گذر ایام را با تمام تار و پود وجودم حس می کنم غم غریبی در نی نی چشمانم می نشیند افسوس می خورم همان که پیش بینیش کرده بودم و می هراسم از روزی که آغوشم اندازه به بر کشیدنت  نباشد که ح...
1 مهر 1391

نمی نویسم ...

نمی نویسم تا در یادم نماند نمی نویسم تا زود فراموش کنم  هر چه تلخی و دشواری بی ارتباط با امیرم را نمی نویسم تا این روزهای من فقط و فقط مملو از امیر باشد و نه هیچ چیز دیگر نمی نویسم تا امیر همه دقایقم را مملو و لبریز از عطرش کند همان ودیعه بهشتیش را در چشمانش چشم می دوزم و همه چیز را در همان محدوده می بینم چه وسعتی دارد این همه عظمت روزهایم طلایی است و پر از سختی   ، سختیش را به جان می خرم که با التماس کسبش نموده ام امیر همه کسم شده است این روزها خوش به حال من خوش به حال این روزهایم ....  
19 شهريور 1391

قصه ختنه پسرم

 برایت نگفته بودم که زندگی درد دارد دلبنم  گاهی جسمی  و بعضی مواقع روحی و امروز درست یک روز بعد از یک ماهگیت درد را تجربه کردی، بگذار بگویم تجربه کردیم بعد از روزهای بد و دردناکی که به واسطه  بیماری پدر متحمل شدیم  که الهی هیچگاه توسط هیچکس تجربه نشود، امروز فهمیدم درد سه حرف ندارد درد ، درد دارد بسیار جانکاه  آنقدر زیاد که ایمان داری در توان قلبت نیست و همین لحظه هاست که از کار بیفتد و ناکارت کند ، امروزه میهمان بیمارستان مصطفی خمینی بودیم جایی برای مسلمان کردنت کاش می فهمیدم که چه کاری است آخر، به واقع اگر خدا آنطور می پسندید که همان گونه خلقت می کرد واییییییییییییییی که چه روز سختی بود آنـــــــــــــ...
8 شهريور 1391

به بهانه یک ماهگیت

همین دیروز بود که به  این دنیا آمدی که مرا پر کردی از حس زیبای مادرانگی همین دیروز بود که برای اولین بار با هم به حمام رفتیم که شیر در گلویت شکست و من ماندم که چه کنم همین دیروز بود که برای تعویض پوشکت اضطراب داشتم همین دیروز بود که برای پیدا کردن دکتر مناسبت به همه جا سر زدم همین دیروز بود نگاه داشتن همزمان  سر و گردن و تنت را قادر نبودم همین دیروز بود که برای اولین بار قدم در خانه ی خود گذاشتی همین دیروز بود که شکم صاف بی تو  خود را دیدم و دنبالت گشتم همین دیروز بود که نگران زردی اندک صورتت چشمانم را به اشک نشاند همین دیروز بود که قادر نبودم به راحتی لباست را عوض کنم اگر همه ی این روزها به  زو...
5 شهريور 1391

مادرانگی همیشه منطقی نیست

می نویسم تا یادم بماند می نویسم تا فراموش نکنم می نویسم تا تازه مامان ها بخوانند می نویسم تا بعدها از دل آشوبه های مادرت با خبر باشی از دیروز حسی به من می گفت (وای بر من و این حسم ) که نکند چشمانت نبینند مادر شاید مقصر گوش های بیش از حد تیزت باشند و حس بالای لامسه ات بسیار با خودم کلنجار رفتم ترسیدم به بابا عادل منتقل کنم و ............ امروز صبح چراغ قوه به یک دست و در آغوشم امیر بیدار را به حمام بردم .در را که ببندی هیچ نور دیگری نیست چراغ ها خاموش و نور را تابوندم تو چشمت به شدت چشماتو بستی و تمام صورتت شد تعجب نمی دانم از چه؟؟ از حرکت مادر؟ تاریکی حمام؟ و یا نور چراغ مرا ببخش امیرم الان مطمین شدم دلبندم ر...
31 مرداد 1391

با اجازه امیرم برای آرین می نویسم .....

با اجازه امیر مادر مینویسم برای مسافری دیگر برای آرین عزیزم  که اینروزها مادر را پیامبر کرده و معجزه ی تازه ای از سوی خدا شده است، نازنین خاله ، در راهی؛ خواهی آمد آنسوتر هایی که نه خیلی دور است و نه خیلی دیر  خواهی آمد ازآن سوی همه ی مهربانی ها تا انتهای آغوش مادرت که دلتنگ تو و به بر کشیدن توست می آیی که همه کسش شوی همه ی تنهایی آغوشش را با شوق و اضطراب و لذت و دغدغه مملو نمایی تا بداند بدون تو چقدر کم بوده و با تو چه اندازه زیاد می شود این روزها رنج بارداری به او اجازه ی درک اندازه ی لذت  داشتن تو را نمی دهد فقط منتظر است با شوقی غریب که تجربه اش را ندارد اما من می دانم و آهسته در گوشت زمزمه می کنم دلب...
31 مرداد 1391

خدایا ببخش فقط دلتنگی است..................................

خدايت كه "قادر مطلق" باشد، جغرافياي زندگيت زلزله خيز مي‌شود تو هم مثلِ من سياهپوش ايمان مي‌شوي ... و باورهايت را جا مي‌گذاري زير آوارِ نافهمي ِ حكمتِ جان كَندن و آوارگي كوخ نشينان و صحت و سلامت كاخ نشينان از بوته آزمايش الهيِ مصائب و بلايا و آنوقت ... و آنوقت دلت و دلم مي‌روند پي يك خداي جديد دلم يك خداي كمونيست دو آتيشه مي‌خواهد كه عاشق خلق باشد و توده‌ها را پي تحقق عقده‌ها و آرزوهاي سرخورده‌اش به حراجِ حوادث ندهد
29 مرداد 1391