سحرخیزی امیر رضا
این همه شتاب چرخه گردون شگفت انگیز می نماید انگار این بار ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند، در کار شتابی با سرعتی بیشتر از نور که نگذراند من طعم گس و بینظیر این دقایق را تا عمق عمق وجودم بچشم تا ودیعه نگاه دارم برای فرداهای دورتر تا یادم بماند تک تک این لذت های بکر تکرار ناشدنی را امیرم سحر خیزی مادر، و من که بیشتر شب به واسطه تغذیه تو بیدارم با وجود سحر خیز بودنم صبح ها توان بلند شدن ندارم آنقدر گریه می کنی و و بد گریه می کنی و حتی بر روی پا هم آرام نمی گیری که مطمین می شوم قطعا دلدرد آزارت می دهد اما... همین که برمیخیزم خنده ای ظفرمندانه تحویلم می دهی و به بازی می پردازی این شده که به عکاسی مشغول می شویم نمی دانم چقدر از ...


