دلْ از آن عید ها می خواهد...
دل است دیگر ... گاهی وقت ها عزمش را جزم می کند،تمام همتش را خرج می کند،زیرِ بارِ هیچ توصیه و توجیه و اگر و مگر و اما و این حرف ها هم نمی رود ... و خلاصه اینکه وقتی پای خاطره هایش به میان بیاید زور نمی شنود ..شوخی که ندارد، تلافی همه ی آن وقت هایی که زور گفتند و سکوت کرد و صبوری نمود و فقط و فقط شنید و شنید اما حالا نه !!!!!!!!!!!!! دلش می خواهد ... عجیب هم می خواهد ..با تمامِ وجود می خواهد از آن عیدها ... از همان ها، که فقط خاطره اش از پشتِ سال های گذشته ی کودکی،شفافِ شفاف پیداست ... عیدهای سال هایِ دور آن روزها ،پشت پرچینِ غبار گرفته ی صندوق سر به مُهر مادر بزرگ ...آن سوی ردایِ شتری ر...




