تهران، رمق ندارد
ديروز، در راهِ بازگشت به خانه ، وقتي نگاهم رسيد به غبارِ تيره و آلودگي هايِ معلقِ در هوا .. دلم برايِ تهران سوخت نگرانِ احوالِ شهري شدم كه خيلي بيشتر از ظرفيتش، توانش آدم ها را از هفتاد و دو ملّت در زيرِ بال و پَر گرفته آغوشش را برايِ نگراني هايِ تمام نشدني اين همه دغدغه باز كرده و رخصت داده تا اين همه آدم و صنعت و تكنولوژي در كنارِ اندكي باغ و پارك و سبزه و درخت ، در كنار هم ، روز را شب كنند و شب ها را به آرامش بگذرانند تهران خسته بود و تكيده ... از بيداري هايِ هميشگي و خوابي كه مدّت هاست از شهرِ چشمانِدوديش عبور هم نكرده است ... حكمِ آدمي را داشت كه از خستگي تلو تلو مي خورد ... كه سنگيني تنش را توانِ كشيدن ند...


