امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

اِليــــــــــــما

من بودم مي گفتم؟

من بودم مي گفتم؟   من بودم مي گفتم؛نگهداري يك بچه ي كوچولويِ نانازي كه نهايتاً روزي چهار-پنج بار نياز به تعويض پوشك داره و  چند بار هم غذا خوردن، چه سختي داره؟ من بودم مي گفتم؛مگه ميشه مامان ها نتونند برايِ بيرون رفتن، لباس بچه رو انتخاب كنند؟ من بودم مي گفتم؛ مهموني رفتن با بچه ها اصولاً نبايد مامان ها رو اين همه شاكي كنه؟ من بودم مي گفتم؛مگه يه بچه چقدر كار توليد مي كنه كه ۲۴ ساعت كفايتِ مامان ها رو نمي كنه؟ من بودم مي گفتم؛ مگه ميشه يه بچه بد غذا باشه!!! شايد مامانش تنوعِ تو غذا پختن و رعايت نمي كنه؟ من بودم مي گفتم؛مگه ممكنه آدم با بازي با بچه ها خسته بشه؟ من بودم مي ...
17 آذر 1392

بيخِ كارهــــــــــــــــــــــا

به نظرم كارها از همان جا بيخ پيدا كرد كه  تلفن همه گير شد كه قرار شد،‌قبلِ از ديدن هم ، حتّي به بهانه ي عصرانه و شب نشيني، از قبل خبر دهيم كه هي خوردني به خوردني هاي خانه اضافه شد و تنوعش بيشتر و بيشتر شد و باز هم راضي نبوديم به مهمان بي خبر رسيدن از همان وقتي كه ، در سفره هايِ خودماني، تعداد غذاها از يكي بيشتر شد و سفره ها بزرگ و بزرگ تر شدند از همان وقتي كه عموها برايِ خواب خانه يِ برادرها نماندند و محفلِ شب نشيني دختر خاله ها و پسر خاله ها تعطيل شد وقتي كه همه چيز نوبتي شد، زنگ زدن براي احوال پرسي، سر زدن هايِ از قبل برنامه ريزي شده از همان روز و شب هايي كه هر كس براي خودش صاحبِ اتاق شد و در بستن ها و حريم داشتن ...
16 آذر 1392

مَگوهايِ من و پسرك!قسمت دوم

کاملاً قابلِ پيش بيني بود   كلّي هم شاهد داشتم و البته تجربه هاي اطرافيانِ از دور و نزديك كه روزي امّا خيلي دور ، اين اتفاق براي همان فندقِ پنجاه و چند سانتي هم  رُخ خواهد داد ؛ بازتابِ صدايِ خودم را هم مي شنيدم كه : " پسرك لطفاً اوّل پاهايت را بشور" اما قرار نبود اين تصورِ تلخ اينقدر زود خودش را دوان دوان برساند به واقعيت لايِ انگشت هايِ پسرك ۱۶ ماهه يِ خانه ي ما ، حتي وقتي جورابي نپوشيده و بيرون نرفته ، تهِ تهِ تهش بوي پا گرفته ... اين را فقط من مي فهمم ... چون يكي ديگر از فانتزي هايِ ديگرش هنگام شير خوردن اين است كه  با يكي از  دستهايش پايِ مباركش را به لبم نزديك مي كند تا ببوسم... خ...
13 آذر 1392

قاشق و رَد كن بياد.....

آموزشِ تشكر به پسرك را از شكرگزاري به درگاهِ خدا شروع كرديم   يعني دقيقاً از اون سوي اصلِ ماجرا  ..... من لم یشکر الخالق لم یشکر المخلوق بعد از خوردنِ هر چيزي ،‌دست هايمان را به شكلِ قنوت بلند مي كنيم  و بلند مي گوییم الهي شكر..البته اگر پسرك جايي حوالي ما باشد و او هم با اندكي اختلاف ، تقليد مي كند شكر گزاريش غليظ تر است.. دست ها را در حالتِ كشيده تا جايِ ممكن بالا مي برد و چيزهايي هم مي گويد يكي د روز  است بد قِلقي مي كند برايِ غذا... غذايش را جوري انتخاب كردم ، كه بتواند با انگشتانش بردارد و بلكه خودش بخورد همان چیزی که مامان هایِ با حوصله اسمش را گذاشته اند، غذاهايِ انگشتي ...
11 آذر 1392

عصرِ پاييزي سه نفره. . .

زنگِ اداره راسش بخورد .... رفتنت كه با ردّ ِ انگشتت ثبت شود ... همان نزديكي اداره،تعداد منتظرانت ، از يكي به دو تا رسيده باشد ...يكي كه از ده سالِ پيش پايِ ثابتِ انتظارت بوده و يكي كه تازگي ها دوتايتان را سه تا كرده و همزمان با آن، زندگي را ترجمه!!!    عصرِ كبودِ پاييز باشد و برگِ درختان بالاخره راضي شده باشند به زمين رسيدن و تمامِ خستگي بهار و تابستانشان را رها كرده باشند رويِ شانه هايِ خاكِ سردِ زمين . . . كلاغ ها آمدنِ مسافرها را خبر بدهند و بچه ها كوله به دوش از مدرسه بدوند به سمتِ خانه ... يخچالت به همّتِ تلاشِ آخر هفته پُر باشد از غذا و باز هوسِ ماكاروني كترينگِ سر كوچه را كرده باشي ...  و ...
9 آذر 1392

Baby on board

Baby on board یعنی : یکی که مِهرش همیشه در فزون است و با این همه مهربانی دائمش، مدام از آدم ها زمزمه هایِ نا امیدی می شنود، امیدوار به نسلِ همین آدمِ بی امید .... از بهترین هایش برایش معجزه ساخته و فرستاده Baby on board یعنی : یکی همین نزدیکی ها که شاید به ماه و سال هم نرسیده باشد و یا شاید سال های اوّلِ زندگی را می گذراند ، از جایی حوالی بهشت به میهمانی زمین آمده است       Baby on board یعنی : دو نفر؛ به واسطه ی یک نفر ، روزهایِ مادرانه و پدرانه را عاشقانه مشق می کنند Baby on board یعنی : تنها چند متر جلوتر ، دو چشمِ تازه از راه رسیده، بسیار مصمم و قدرتمند، از تو و روزگارت عکس هایِ فوری می گیرد و در...
4 آذر 1392

از آدابٍ نامكتوبِ دنيايِ بلاگرها...

اوّل نوشت  : اين تنها يك نظر شخصي است، نظر شخصي اليما نه حتّي خودم...  اصلاً همه ي مزه اش به اين است كه به ازايِ هر اسمي كه به سربرگِ وبلاگِ دوستانت اضافه مي كني، يك برگِ جديد در ذهنت بسازي... اگر پرو فايلش پُر و پيمان نبود و عكسي ضميمه اش نداشت؛  چندتا از پُست هايش را كه به مرور خواندي؛ بروي سراغِ همان برگه و برايِ صاحبش چِشم چِشم دو ابرو بكشي رنگِ پوستش را پيش بيني كرده و اندازه ي چشم ها و نوعِ نگاهش را نقاشي كني از لطيف بودن نوشته هايش به فاصله ي بينِ چشم و ابرويش بِرسي و حتّي جَعد موهايش رشته ي تحصيلش را حدس بزني و مقطعي را كه گذرانده  يا مي گذراند ... خيلي...
4 آذر 1392

غُرغُرها چگونه به وجود مي آيند؟

پُر شده ايم از برچسب هايِ رنگ و وارنگي كه بي منظور و با منظور مي چسبانيم به  جنسيت آدم ها! شهرشان! قومشان! زبانشان! شغلشان! و همين ها به شوخي و جدي پا مي گيرد و رشد مي كند و به ناحق مي ماند روي پيشاني آدم ها... مثلاً همين غُرغُري كه نسبتش داده اند به خانم ها،‌ كلي حساسم كرده و تمام تلاشم را مي كنم كه نكند رفتارم در چارچوب رفتارِ غرغري بگنجد و كمك كند به تثبيتِ برچسبِ ناخواسته بر رويِ پيشاني خانم ها يكي دوروزي بود كه اوضاع بر وفقِ مرادم نبود ... هم در خانه و هم خيلي بيشتر در محلِ كار ربطي به خودم نداشت ... دچارِ كارهايِ انجام نشده اي بودم كه قرار بود دو مَرد! به انجامشان برسانند رييسم د...
28 آبان 1392

خواندنِ این مطلب ، تنها به مادرانِ 12 تا 18 ماهه توصیه می شود

از فانتزي هايِ امير رضا اين است كه وقتِ شير خوردن، از لايِ دندان هايش ... چيزهايي خيالي در مي آورد و با اصرار در دهان مادرش مي گذارد... اين كه شيرِ مایع!!! چه چيزِ اضافه اي ممكن است داشته باشد ، هنوز هم برايم در هاله اي از ابهام قرار دارد و به نظر می رسد همچنان خواهد ماند... چندي پيش دوباره اصرار و اصرار ... منِ از همه جا بيخبر هم با كلي شوق و ميلِ مادرانه محتويات را كه اتفاقاً! اينبار خيالی نبود در دهان گذاشتم ... بيرون كه آوردم، برگي ديگر از روزهايِ مادرانه ورق خورد... اندكي از محتوياتِ طبقه يِ بالاي دهانِ مباركشان بود!!!!!!!!!!! ...
26 آبان 1392