مامان هايِ حسود به بهشت نمي روند؟
سكانس اوّل: صبحٍ جمعه است، با آقايِ خوب سرسنگينيم، هم پيش مي آيد و هم كوتاه و موقتي است؛ او خودش را با كتابِ امتحانِ سه شنبهاش مشغول كرده و من با مراسمِ صبحانهيِ امير فندق، پايانِ لقمهيِ دوّم درِ اتاق خواب را نشان ميدهد و ميگويد " بـ ا بـ ا" ؛ خودم را ميزنم به آن راه و ميگويم " پسري غذايش را بخورد"، دو قدم به طرفِ در ميرود و به خيالِ اينكه مامان نشنيده " بـ ا بـ ا مـ ا م " را بلندتر ميگويد، لبخندِ بدونِ واكنشم را كه ميبيند، راساً سراغِ بابا ميرود و با اصرار انگشتِ اشارهيِ بابا را در تمام ِ دستِ كوچكش جا ميدهد پيروزمندانه بابا را كشان كشان ميآورد سرِ س...


