نیمه ی آبان سال هزار و سیصد و نود و یه کمی فقط ...
این سویِ پنجره من نشسته ام در پناهِ خانه ی آرام و مرتب و دوست داشتنی . .. که به برکتِ مرخصی دو ساعته ی پسرک و پدرش در روز پنچشنبه که رفتند و تنها ماندم.. راحت تر نفس می کشد. . . رفتنی ها داخل کیسه اند برای رفتن به شهرستان ... همه ی آنهایی را که مدتی نپوشیده بودیم!!! خیلی هم نو و غير نو بودنشان مهم نبود آماده اند برایِ رفتن ، برایِ مالِ یکی دیگر شدن تابستانی ها ، تا خوردند و زمستانی ها بی تا شدند کفش ها، جایشان را عوض کردند ... تخت ها از پنجره ها دور شدند . . . رادیات ها از پناهشان در آمدند تا پناهمان شوند ... خانه چرخید ... اساسی چرخید ...تِمِ پاییزی گرفت... خاکهایش اساسی تکانده شد و با هم ...


