امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

اِليــــــــــــما

نیمه ی آبان سال هزار و سیصد و نود و یه کمی فقط ...

این سویِ پنجره من  نشسته ام در پناهِ  خانه ی آرام و مرتب و دوست داشتنی . ..   که به برکتِ مرخصی دو ساعته ی پسرک و پدرش در روز پنچشنبه که رفتند و تنها ماندم.. راحت تر نفس می کشد. . . رفتنی ها داخل کیسه اند برای رفتن به شهرستان ... همه ی آنهایی را که مدتی نپوشیده بودیم!!! خیلی هم نو و غير نو بودنشان مهم نبود آماده اند برایِ رفتن ، برایِ مالِ یکی دیگر شدن تابستانی ها ، تا خوردند و زمستانی ها بی تا شدند کفش ها، جایشان را عوض کردند ... تخت ها از پنجره ها دور شدند . . . رادیات ها از پناهشان در آمدند تا پناهمان شوند ... خانه چرخید ... اساسی چرخید ...تِمِ پاییزی گرفت... خاک­هایش اساسی تکانده شد و با هم ...
12 آبان 1392

جهانِ كوچكِ من از تو زیباست ...

جهانِ اين روزهايِ من كوچك شده است . . . خيلي كوچك .. و خلاصه خلاصه در اتفاق هاي بی بازگشتی  كه اينسان، زیبا و آرام و دلنشین رُخ مي نمايد همین که سفره به دست از آشپزخانه خارج می شویم ... پسرک ِ 15 ماهه، پناه می گیرد ، کنارِ صندلی غذایش و کمک می خواهد برای بردن ِآن کنار میزِ غذا ... حتّی اگر سفره مثلاً برای سبزی پاک کردن و ياشکستنِ گردو باشد. . . اگر نصفِ نصفِ نصفِ این اندازه با صندلی ماشین هم دوست بود ... کلی بَرنده می شدیم و خوش به حالمان مي شد   برنامه هایی داریم ، عجیب و غریب،برایِ تعويض لباسِ آقا... اجازه نمی دهد به همین راحتی... نه نه نه گويان طول و عرضِ خانه را مي دود ...فقط وقتی قرارِمان حمام ب...
11 آبان 1392

ارتباطِ معكوس

بر اساسِ آخرين بررسي ها، يافته ها و مشاهداتِ عيني پژوهشگرانِ دارايِ شرايط!  عمق    ميزان حجم و اندازه و حتّي كيفيت و تعدادِ دفعاتِ بيداري بچّه ها در خواب  ارتباطي كاملاً معكوس با اندازه ي ِخستگي ميزانِ كار هايِ انجام نشده رسيدن به جايِ حساسِ فيلم و سريال  درصدِ دردهايِ ناشي از بيماري موقعيتِ بحراني غذايِ رويِ گاز(مثلاً زمان آبكش برنج و ماكاروني) والدين، مخصوصا مــــــــــــــــــادر ها دارد ....   پ ن : اصلاً چه معني دارد مادر گلويش عفوني شود و تا مغزِ استخوانش درد بگيرد . . . يا اينكه پدر هوسِ لوبيا پلويِ دون كرده باشد... چه معني داره دوتايي با هم فيلم نگاه كنند ......
7 آبان 1392

تهران، رمق ندارد

ديروز، در راهِ بازگشت به خانه ، وقتي نگاهم رسيد به غبارِ تيره و آلودگي هايِ معلقِ در هوا .. دلم برايِ تهران سوخت نگرانِ احوالِ شهري شدم كه خيلي بيشتر از ظرفيتش، توانش آدم ها را از هفتاد و دو ملّت  در زيرِ بال و پَر گرفته آغوشش را برايِ نگراني هايِ تمام نشدني اين همه دغدغه باز كرده و رخصت داده تا اين همه آدم و  صنعت و تكنولو‍ژي در كنارِ اندكي باغ و پارك و سبزه و درخت ، در كنار هم ، روز را شب كنند و شب ها را به آرامش بگذرانند تهران خسته بود و تكيده ... از بيداري هايِ هميشگي و خوابي كه مدّت هاست از شهرِ چشمانِ‌دوديش عبور هم نكرده است ... حكمِ آدمي را داشت كه از خستگي تلو تلو مي خورد ... كه سنگيني تنش را توانِ كشيدن ند...
5 آبان 1392

کاش یادم نرود....

این هفته از همان هفته ها شد... از همان هفته هایی که از قبل، همه ی روزهایت،ساعت هایت ، با کارهایی که دیگران و خودت ، برنامه ریزی کرده اند،پُرِ پُر است و اصلاً جایی برای هیچ کاری نمانده است ... یکی از روزهایِ این هفته ، روزِ موعود بود .. روزی که قرار بود نتایج یک کارِ جمعیِ چند ماهه، در قالبِ یک جشنواره و با کلی میهمان،رونمایی شود کاری که کلی برایش زمان گذاشته بودیم ... انرژی ... کارِ تخصصی کارشناسی کلِ هفته هم برایِ جمع بندی نهایی، کارِ نکرده داشتیم !!! برایِ دقیقه یِ نود و حتّی وقتِ اضافه در همین روزها . . . مدام اتفاق هایی که نباید بیفتد .. افتاد اتفاق هایی که منتظرش نبودیم مثلاً میهمانِ شهرستانی وسطِ هفته مثلاً سرماخوردگی پ...
2 آبان 1392

به یادِ دلخوشي هايِ فراموش. . .

نوه هايِ خاله يِ همسري ، ميهمانِ خانه يِ تهرانِ مادر بزرگ بودند . . .  يك دخترِ سه ساله و يك دخترِ كلاسِ اوّلي كوچولوتره يك تب لت داشت، با موهايي كه تمامِ عرضِ و طولِ صورتش را گرفته بود ،‌با گردني بسيار بسيار خَم! تمامِ ۴ ساعتي كه ما آنجا بوديم مشغولِ بازي بود با پرنده هايِ عصباني! آن يكي دي وي دي پلير داشت برايِ  خودش..سيّار . . . و همزمانِ بازي با گوشي گلكسي مامان،‌كارتون مي ديد... باز هم تمامِ آن ۴ ساعتي كه ما آنجا بوديم ... فاصله اش دعوايشان هم مي شد و هر كدام ،‌اسبابِ سرگرمي آن يكي را مي خواستند يادِ خودمان افتادم و یادِ دلخوشي هايِ فراموش. . .  همان تلويزيون سياه و سفيدِ قرم...
23 مهر 1392

مثلاً؛ بــــابــــــا

داشتم فکر می کردم آدمها به مرورِ زمان و با كسب تجربه و  البته آموختن و آموختن و آموختن، خصلت ها و خصوصيت هايي را به شخصيتشان اضافه مي كنند...بعضي رفتارها مي شود شاخصه يِ بارزِ رفتارشان... همين كه به آنها مجهز مي شوند، در يك قالب جديد جاگير مي شوند ...و يك معنايِ ديگر و تازه تر هم مي گيرند  مثلاً مي شوند بابا اصلاً هم مهم نيست كه خودشان صاحبِ فرزند شده باشند ...يا نشده باشند همين كه ياد بگيرند پشتوانه باشند...محكم باشند ... در لحظه هايِ سخت اطرافيان بي صدا بيايند و ياري رسان شوند... همين كه حتّي وقتِ بي پولي؛ كلي پول برايِ روزِ مبادايِ آدم ها داشته باشند... همين كه وقتي دلهره يِ ناپيدايِ روزهايِ سختي خودش...
20 مهر 1392

یک عاشقانه ی مادرانه

چه اهمیّتي دارد كه شب كلي دير كرده باشد و با همه ي تلاشش موفق به خواب كردنم نشده باشد، چه اهميّتي دارد كه هر چه فشارِ پلك هايم را بيشتر مي كنم ، خوابِ فرّار؛ از گوشه كنارهايِ چشمانم ، جانِ سالم به درْ بِبَرَد. . .چه اهميتي دارد كه لطفت شاملِ حالِ مادر شده باشد و آقاوار به خوابِ سنگيني رفته باشي . . .  امّا منِ بي خواب را خيالِ روزهايت ربوده باشد. . برايِ مني كه لحظه هايم اين همه سريع مي گذرند، چاره فقط يك چيز است   همان وقتي كه شب چادرِ سياهش را پشتِ پنجره يِ اتاق انداخته و ماه از دور ها برايمان نور مي رساند، دو زانو بر بالينت مي نشينم ،‌ چهار انگشتت را بينِ دو انگشتِ اشاره و وسطيم  م...
17 مهر 1392

به بهانه يِ مِهر علي(ع) و زهرا(س)

همان وقتی که پیامبرِ مهرباني، دو دستِ رو به سخاوتِ خدايش را بعد از دعا برايِ خوشبختي كوثرش به زمين بر گرداند... در يك دستش دستِ امّ ابيهايش بود و در دستِ ديگرش دستِ هميشه همراهِ برادر و جانشينش آسمان قنوتِ مهر مي خوانَد زمين قامتِ عاشقي بسته است و مِـــــــــــهر و موّدت و مهرباني بر بالهايِ پاكِ فرشتگان ، بالا و پايين مي شود چشم هايِ زمينيان به بيكرانِ آسمانِ هفتم است قصّه،قصّه ي نُقل و گُل و گلاب رسيده از بهشت است لحظه ، لحظه ي نابِ عاشقي است و.... به هم رسيدنِ دو دلي كه دلالتِ آفرينشند و معنايِ متفاوتِ دلدادگي.. پسرعمّ رسول بر سفره ي بهشتي ازدواج ، زانو به زانويِ همه ي هستي پيامبر نشسته است ...
15 مهر 1392

مادرانه هاىِ وبلاگي

كسي كه اين سويِ فضايِ مجازي نشسته است بعد از كلي كلنجار با خودش ، سعي مي كند ضمنِ حفظِ آرامشش ، حرف هايِ تلمبار شده رويِ دلش را بزند، عصباني نيست ... امّا دلخور است ، دلخور و دلگير از فضايي كه در دنيايِ مجازي ، مخصوصاً اين روزها ، پا گرفته و رواج يافته است. . .  اين همه يك تنه به قاضي رفتن ها ... راضي بر گشتن ها ... به همين راحتي حكم صادر كردن ها ...ناعادلانه قضاوت كردن ها... دنيايِ آدم ها را ... مهمترين تصميماتشان را كه با كلي مطالعه و امكان سنجي و بررسي گرفته اند ، صفر مطلق! ديدن ها . . وبلاگ هايِ مادرانه را مي گويم . . . و همان جوّي را كه اين همه غليظ و پررنگ در دنيايِ مجازي حاكم شده است مادرهايي كه دو دو تا چه...
15 مهر 1392