امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

اِليــــــــــــما

از همین دست

اصلِ ماجرا این است که پسرکم بزرگ تر شده است، و این شعور و استقلالی که جدی و بی اندکی اغراق، روزانه در حال افزایش است، الیما را از یک مادر تمام وقت بودن منفک کرده. این روزها یک کمی بیشتر از سه سالی که به کمال!!!!!!!!!!!!  من تک محور بودم و مادرانه گذشت، کَمَکی مهندس شده ام ، مثل سال های قبلِ امیر و حتی قبل ترش. از مزایایِ نسبی کار جدیدم که این روزها پایانِ هشت ماهگیش را جشن می گیرم، تنوع موضوعاتی است که خدایی از عهده ی تعدادشان بر نمی آیم و حتی خواب شب هایم را بعدِ مشقِ اجباری مادرانگی هم، کم و کم تر کرذه ست. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، امان از دستِ این بهاری که در جریان است، امان و امان و امان *گر کسی بووود که دلش ...
26 فروردين 1394

بهار خانم دلِ ما یه جایِ قصه انگار منتظر شما بود...

1- حالا که روزهای هفته تک افتاده اند و هر کدامشان که می روند آخرینِ بازمانده ی جنسِ خودشان در امسالند، دلم برای اسب نود و سه تنگ شده است .... سال بدی هم نبودی ها پُر از رخدادهای ِ امتحان نشده، اتفاق هایِ دست اول... 2- چهار طبقه را که با آرامش از بالا به پایین صفر کنی، چشمانت از پشت ِ شیشه هایِ پنجره ی دوده گرفته ، سبزی جوانه های رُخ نموده ی درختان را به رخَت می کشاند، بهار آمده، همین جا پشتِ بلندایِ خشکِ درختان ... کاش ما هم زودتر از هر چه ممکن است، مثلِ آن شاخه های ِ بالایی سبز شویم ... بهاری شویم 3- دور تندِ هفته ی قبل کند شده، هر چه به موعود نزدیک تر هم می شویم کند تر می شود، خیلی ها مثل من از مسابقه کنار کشیده اند و دست ها...
24 اسفند 1393

اوصیکم ....

اوصیکم ....اوصیکم .... اوصیکم آن همه با کلی خواهش .... مراقبِ روزهایِ قشنگ منتهی به آمدنِ بهار باشید، اصلاً روایت است شور و شعف، حس و حالی که در این روزها به وضوح مشهود است خیلی پررنگ تر از روزهایی است که بهار رسماً رسیده و توپِ آمدنش را درست لحظه ی تحویل ماه از زمستان به بهار زده اند ... ابن بدو بدو های آدم ها، اتاق هایی که بعد سالی دنیا را بی پرده می بینند، باغچه های بیل خورده و سطل های پر زباله ای که ته مانده ی خاطراتمان را از ما به دیگری می رساند، خرید های هول هولکی بی توجیه، حراجِ تَه مانده های ِ مغازه ها، بازار داغِ شیرینی و آجیل با زمزمه ی خیلی هم واجب نیست... همه دیدن دارد ...یک کمی هم در کنارِ خوش به حالی زمین و زمان و ک...
16 اسفند 1393

back bag

این یکی را خودم  به سر جمعِ آب در هاون کوبیدن های مادرانه ام اضافه می کنم، نشد که رفاقتِ عمیقش با شخصیت های کارتونی مورد علاقه اش آنقدر قوی نشود که نشوند جزیی از روزمرگی هایش! ده پانزده روز اخیر back bag می خواست تا مثل "دورا" اسباب و وسایلش را آن تو بگذارد و با خودش این سمت و آن سمت ببرد و در راس همه ی وسیله ها ، این بادکنک هایی هستند که تمام خانه را پر کردند و یکی در  میان در خواب و بیداری تَقشان به خاطر چینی بودنشان در می رود. تمام این روزهای اخیر را منتظر بود خاله بیاید و باهم برویم و کوله پشتی نارنجی بخریم و بادکنک های ننگی ننگی!!!(همان رنگی رنگی شما) را در جیب کوله اش بگذاریم تا دیروز که روز موعود رسید ا...
13 اسفند 1393

شنبه ی بهمنی

آهای شنبه ی بهمنی که از آن سوی لحظه های سنگین جمعه رسیدی، کاش می دانستی تمام راه رسیدنت به  روز را، همه  ی شبِ گذشته را پا به پایت با چشم های بسته و لبخند به لب بیدار بودم بیدار بودم و زندگی کردم قطره قطره هایِ نابی را که از دستانِ خدا گرفتی و برایمان آوردی باران که می آید، آسمان سخاونتش را به رُخ ِ چروک ِ زمین می کشد و زمین همه یِ از آسمان رسیده ها را می بخشد به دانه هایی که زیرِ سنگینی قهوه ای زمین منتظر رویشند، بهار بانو از دورهایِ دیر کوله یِ سبز و صورتیش را پُر می کند از عطرِ بهار و سبزی ناب و برای هر کداممان جدا جدا، نور و طراوت و پاکی سوغات می آورد زمستان!!! خودت هم خوب می دانی که هیچ وقت فصلِ محبوبم نبوده ای و نخوا...
11 بهمن 1393

روزهای مادرانه + 1

اینجا خانه ی امنی است، بی حاشیه و احساس نا خوشایند،  همان چند نفری که اینجا را می خوانند و گاهی از خودشان ردی به جا می گذارند دوست های عزیز دنیای مجازی الیما هستند، که با خوشیشان می خندد و غمشان غمگینش می کند. دیروز یک پیغام خصوصی داشتم، از یکی از همان چند نفر برای الیما نوشته بود در روزهای زمستانی خدایِ مهربانی، یکی از بهترین معجزه هایش را در دلش کاشته و رحمتش بر این قرار گرفته که نامش مادر شود نوشته بود الیما اولین نفری است که در دنیای مجازی از این خبر تا کجاهای خیلی دور خوشحال خواهد شد و الیما هم با حرف حرفِ پیغام خصوصیش، وقتی ساعت اداره به انتها رسیده بود و آدم ها رفته بودند، اشک ریخت ... آن یکی همان کسی بود که از ...
5 بهمن 1393

دَر هم

امیرجان یک وقت هایی هم "باید هیچ کاری نکرد"، نه اینکه "نباید هیچ کاری کرد"؛ باید دست هایت را ستون شانه هایت کنی و تمام روزمرگی هایت را، فکر هایت را سُر دهی پشت سرت، به جایی که دستت به دستشان و فکرت به وجودشان نرسد، بعد چشمانت را ببندی و با چشمان بسته زُل بزنی به دورترها، به افق های نیامده و رها شوی از قیدهای از خودت رسیده و تحمیلی بعضی وقت ها واقعا باید هیچ کاری نکنی ... هیچ کاری پسرم با آدم ها مدارا کن، بعد دوباره با آدم ها مدارا کن ، وباز با آدم ها مدارا کن به این جا که رسیدی بس است، کافی است، نوبتی هم که باشد نوبتِ خودت است، به این جا که رسیدی با خودت مدارا کن، فقط و فقط با خودت، مخصوصا با آدم هایی که...
29 دی 1393