امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

اِليــــــــــــما

م ر د ا د می رسد

1394/4/27 19:52
نویسنده : اِليــــما
480 بازدید
اشتراک گذاری

با حساب و کتاب تقویم، به ده روز نرسیده پسرکم سه ساله می شود و من مات و مبهوت و بی اراده، زل می زنم به قد و قامت و این همه تغییری که کرده است

او سه ساله می شود و من هر قدر هم که بکوشم نمی توانم از تضاد سختِ حس هایی که از شب و روزم می گذرند، نجات پیدا کنم

او سه ساله می شود و من بی چاره....

وقتی توانی برای درک کامل لحظه های در گذر ندارم و  قادر نیستم نوش این دقایق را به نهایت جایی برای خودم ذخیره کنم بی چاره می شوم

وقتی زمان هیچ  لحظه ای دلش برای  من و این همه نقش های ِ اجباریم نسوخته و عذابِ وجدانِ مادر پاره وقت بودن لحظه ای دست از سر وجدانم بر نداشته بی چاره می شوم،

و

زمان که بر گذر روزهایم چیره شود...

از یادم می رود که گوری و گَندو و گیدو و الینا دوست های خیالیت بودند و تو کُلی از روزت را با آنها می گذراندی،

از یادم می رود، نمی دانم چطور اما اسم پیشخوان آشپزخانه را   Map گذاشتی و از آن بالا نگاه کردن به آشپزی مادر را دوست داشتی

از یادم می رود خوشمزه ، شومزه بود و انگار حالا حالا ها باید بماند

فراموش می کنم چون تو امیر رضایی، من هم باید مامان رضا باشم و بابا هم لابد بابارضا

فراموش می کنم مجبور شدم در همان نذری پزانِ خلاصه ی ماه رمضان سهم حلوایِ  عرشیا و پویا را در پارک تقدیمشان کنم

قطعا کم کم

از یادم می رود تمام ِ روزهایِ رمضان این دو سال را شام  نان و پنیر خوردی و وزن کم کردی و غصه ام را زیاد

از یادم می رود که بعدِ هر خراب کاری در کمترین زمان خودت را می رسانی و زُل می زنی در نگاهم و می گویی از من ناراحتی؟

 و حتماً! حضِ آن لحظه ای را که به دو!!!  خودت را به من می رسانی و ماچ بارانم می کنی و بلند می گویی الی مامان عزیزم من تو رو خیلی دوست دارم را هم از یاد خواهم برد

وای از این روزهایی که گذشت...

وای از این حس هایی که درک نشد

پسرکم، خوبی فرا و ورای تصورم از مادرانگی خوبی ی ی ی ی

پسرکم، خیلی بیشتر از حق و سهمِ مادری از همه ی زندگی...

 

پ ن 1 :این روزها و ماه هایی که گذشت، چقدر پر بودم از حرف هایی که نمی شد نوشت، که نباید گقت ، جند روز باقیمانده تا پنجِ پنج را به بهانه ی میلادش هر روز مینویسم، از ترس آنکه از یادم برود از وحشت آنکه نفهمد

پ ن 2: ظاهرا دوستان خوب وبلاگی پست های اینستاگرامی را دوست نداشتند، به دو دیده تفکیک شان می کنم، پایِ آنها را به این جا باز نمی کنم ...چشم

پ ن 3: مارشای عزیز اگر شد، دلت خواست ردی نشانی از خودت برایم بگذار... ممنونم از پیامت دوستم

پسندها (2)

نظرات (0)