امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

اِليــــــــــــما

"صبر"

 آقایِ خوب نمی دانم از کجا چندتایی نوشیدنی صنعتی(رانی) آورده بودند خانه، این پسرک هم می رفت و می آمد و شربت شربت می کرد و از همان ها می خواست، تصمیم گرفتم حُقه یِ نوشابه را عملیاتی کنم، محتوایِ قوطی را خالی و به جایش مثلاً آبِ لیمو شیرین بریزم که برایِ سرما خوردگیش خوب باشد و بعد جرعه جرعه به خوردشان دهم الیما: امیر رضا شما بفرمایید پیشِ بابا، مامان براتون شربت بیاره امیررضا در حالی که به یخچال تکیه می دهد و کفِ پایِ راستش را می چسباند به درِ یخچال: الی مامان امیرضِضا اینجا صبر !! پ ن : پسرک پسرک پسرک تو این "صبر" را از کجا آوردی و خودت را وفق دادی با مشقی که نوشتنش به همین راحتی ها هم نیست؟ اصلاً می دانی مادر سال ...
26 مهر 1393

با تشکر از آقایِ امیر نوری

دیروز حوالی ظهر و بعدِ آن مطابق معمول تلویزیون را می شنیدم و کارهایِ خانه را در غیابِ پسرک و آقایِ خوبی که رفته بودند شیر بخرند، وصله ـ پینه می زدم، تا رسیدنِ آقایِ صابرِ خراسانی که  پیش از این نمی شناختمشان، صدا و شعرشان کاری کرد که درست تا لحظه یِ مهمانِ شبکه یِ سه بودنشان!(راسِ اذانِ ظهر) میخ کوبِ جعبه یِ جادویی شوم که چندی است جادویم نکرده بود، بگذریم که ماهی پسرک بیش از همیشه سوخاری شد و خانه به آن درجه از تمیزی که پیش بینی شده بود نرسید، امـــــا با معجزه ی ِ کلامشان به جایی رسیدم که خیلی خیلی ویارش را کرده بودم و به هیچ راهی میسر نمی شد، کلی برایشان دعا کردم، عمر با عزت و سلامتی روح و جسم خواستم، و البته که کلی هم به حال و روز...
22 مهر 1393

معجزه ی چالِ لُپ

پسرک ِ من گاهی هم بی ارتباط با چرخشِ ماه و خورشید و چگونه قرارِ گرفتن زمین در کهکشان، هم خانه ات، خانمِ خوبِ خانه ی مشترکتان، بلند بلند فکر کردنش می گیرد، راه می رود و حینِ انجامِ کارهایِ تمام نشدنی خانه با خودش صحبت می کند و چون ایمان دارد تو محرمِ همه ی حرف هایش هستی، آن حرف های تهِ تهِ دلش را بی سانسور به زبان می آورد یادت می ماند؟ الزاماً تو مخاطبِ همه ی آن مگوهایِ فوران کرده نیستی اسم آن ها هر چه باشد، غر غر نیست، اصلا ماهیتشان با غر غر کلی فرق می کند، تو گمان کن درد و دل هایِ در راه است که جایِ گفتنشان اشتباهی به این جا رسیده است، یادت باشد برچسبِ "غرغر" که به فکرهایش بزنی، باید محترمانه آماده ی پایِ لرز نشستنش...
19 مهر 1393

بیست و پنج تمام

دخترکِ سی و دوروزه ی مهمانِ دایی را که دادند بغلم، انگار هیچ وقت بچه ای به این اندازه را در آغوش نداشته ام، مثل روزهای اوّل تولدت یک کمی عرق کردم، ضربانِ قلبم بالا رفت و تمامِ حواسم جمع شد که ماهی کوچولو از بینِ انگشتانم لیز نخورد بعد که تنها شدم، لا بلایِ کارِ اداره که با من به مسافرت آمده بود و بینابینِ  تایپِ سندی که قول داده بودم قبل از عیدِ قربان برایِ رییسم بفرستم، نشستم و فکرهایم را طبقه زدم و از طبقه ها برج ساختم .... بچه داری هم مثلِ زبان خیلی فرّار است، خیلی لحظه ها را به زور به خاطر می آورذم و البته از آن طرف هم خیلی از وقایع بی فراخوانم، جلویِ چشمانم رژه می رفتند، در آخرین طبقاتِ ساختِ بُرجم، محکم و قاطع به این نتیجه ر...
16 مهر 1393

عشق

پسرکِ مادر همین که دو چشمِ مهربانت را بر رویِ زیبایی همه ی دخترکانِ عالم می بندی و هر دو تایش را به رویِ عصمتِ چهره اش باز می کنی و  تا همیشه چشمانت همان جا ساکن می شوند و اقامت مادام العمر می گیرند؛ همین که دو چشم ِ نجیبش را بر رویِ خواستنِ همه یِ پسرکان دنیا می بندد و هر دو تایش را به رویِ انتظارِ دلنشینِ خواستنِ با تمامِ وجودِ تو باز می کند و تا همیشه راضی به در کنارت ماندن می ماند؛ به گمانم حادثه یِ غیر منتظره یِ عشق باشد .... پ ن : این عشقی که برایت از آن نوشتم خیلی مدارا و مراقبت و مواظبت می خواهد، چشم ها را نمی توان به جبر تمامِ عمر به یک جا خیره نگه داشت؛ خواستن ها را هم نشاید برایِ همیشه به حکم!! راضی به در ک...
14 مهر 1393

شکیب را می شناسید؟

دقیقاً از آن وقت هایی است که علناً حالم ار خودم، مادرانگیم، خود جدی گرفتن ها و دویدن ها و زیاده خواهی ها و ادعاهایِ پوشالیم !!!!! در منتهای درجه اش  به هم می خورد، از اینکه دغدغه ام غذای مانده نخوردن و حمامِ سروقت رفتن و راه به راه کتاب خواندن و به اندازه، بازی کردنِ پسرک باشد!!! از اینکه مراسم پارکش قضا نشود و به  اندازه ی سوادِ کمم،  بکوشم روح و جسمش به موازات هم به تعالی برسند، حالتِ تهوع گرفته ام از تمامِ پست های وبلاگم، از طرز فکرم از این زندگی که ساخته ام  متنفرم در راه بازگشتِ به خانه ، حوالی بازار بزرگ مجموعه ای از بچه هایِ 1 تا 10 ساله ( که به گمانم تبعه ی کشور پاکستان بودند) آنقدر با روح و روانم بازی کر...
8 مهر 1393

انحصاری عروسم

عروسکم ... از آقایِ خوب مطمئنِ مطمئنم، که هیچگاه کاری نخواهد کرد که از برقِ نگاهت کاسته شود و یا گردی نا خواسته دلِ مهربانت را بپوشاند، او استاد گذشتن و ندیدن و  نرنجیدن و نرنجاندن است امـــــّا اگر روزی در فرداهایی که می رسد، الیمایِ پا به سن گذاشته، دستش بد لغزید و نگاهش کج رفت و زبانش نفهمیده از بی مهری ها گفت، لطفاً به خاطرم بیاور به جایت بنشینم، به جایِ همان روزهایت، همان سن و سالت! به جایِ دخترکی که با هزار امید و آرزو و نقشه برای ساختنِ فرداهایش پسرکِ یک دانه یِ الیما را به شراکت برایِ زندگی و هم سری برگزیده است یادم بیاور که تا همان جایش هم، کلی "نه" گفته ای و دوری کشیده ای و بحران چشیده ای تا در کنار ِ پسر...
6 مهر 1393

دلِ من و دلِ خانه

دلِ من و خانه با هم و خیلی یک دفعه ای (البته که نه!!) و خود جوش، یک تکانِ اساسی می خواهد؛ از آن تکان ها که همه یِ تابستانی ها را ببرد و زمستانی ها را بیاورد، اصلاً همین که تابستانی ها بروند خانه خود به خود خنک می شود، دمایِ هوا کم می شود و بویِ خاکِ باران خورده از روزنه هایِ باز به سراغ حالم می آیند تا خوب و خوب ترش کنند. دلم از آن  تکان ها می خواهد که پرده هایش به بهانه یِ شستنِ راهِ نگاه بالا می روند و چند ساعتی درون و بیرون  وجود را به هم وصل می کنند، فرصتی می شود که این وری هایِ محرم راست و درست آن ور و آن وری ها را برانداز کنند و همه چیز بعد از این دید و بازدید شفاف و زلال و جاری بنشیند سرِ جایِ اوّلش، یک بهانه ی ِ درست درمان!...
2 مهر 1393
1