امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

اِليــــــــــــما

غُرغُرها چگونه به وجود مي آيند؟

پُر شده ايم از برچسب هايِ رنگ و وارنگي كه بي منظور و با منظور مي چسبانيم به  جنسيت آدم ها! شهرشان! قومشان! زبانشان! شغلشان! و همين ها به شوخي و جدي پا مي گيرد و رشد مي كند و به ناحق مي ماند روي پيشاني آدم ها... مثلاً همين غُرغُري كه نسبتش داده اند به خانم ها،‌ كلي حساسم كرده و تمام تلاشم را مي كنم كه نكند رفتارم در چارچوب رفتارِ غرغري بگنجد و كمك كند به تثبيتِ برچسبِ ناخواسته بر رويِ پيشاني خانم ها يكي دوروزي بود كه اوضاع بر وفقِ مرادم نبود ... هم در خانه و هم خيلي بيشتر در محلِ كار ربطي به خودم نداشت ... دچارِ كارهايِ انجام نشده اي بودم كه قرار بود دو مَرد! به انجامشان برسانند رييسم د...
28 آبان 1392

خواندنِ این مطلب ، تنها به مادرانِ 12 تا 18 ماهه توصیه می شود

از فانتزي هايِ امير رضا اين است كه وقتِ شير خوردن، از لايِ دندان هايش ... چيزهايي خيالي در مي آورد و با اصرار در دهان مادرش مي گذارد... اين كه شيرِ مایع!!! چه چيزِ اضافه اي ممكن است داشته باشد ، هنوز هم برايم در هاله اي از ابهام قرار دارد و به نظر می رسد همچنان خواهد ماند... چندي پيش دوباره اصرار و اصرار ... منِ از همه جا بيخبر هم با كلي شوق و ميلِ مادرانه محتويات را كه اتفاقاً! اينبار خيالی نبود در دهان گذاشتم ... بيرون كه آوردم، برگي ديگر از روزهايِ مادرانه ورق خورد... اندكي از محتوياتِ طبقه يِ بالاي دهانِ مباركشان بود!!!!!!!!!!! ...
26 آبان 1392

السلام علی الحسین . . . .

مولایم دستان زمینی ما بسیار کوتاه تر از بالایِ قامتِ آسمانی  شماست و  امیدمان بسیار فراتر از اندازه ی کوچکمان ، دخیلِ  آرزوهایش را به رافتِ بی انتهایتان  بسته ... شور ....شعور ... . بینش ....و نگرش فرزندانتان را ؛ که این روزها و شب هایشان با ذکرِ نامتان گذشت...  در پناهِ لطفِ دایمتان ، ایمن ، با تقوا و صالح محافظت فرمایید .... ...
25 آبان 1392

میم الف میم الف نون

مـــــــــــــــــــــــــثلاً؛ نه!!! واقعاً.... جایی باشد برای رفتنت ... جایی به اسم خانه ... که در آن فرشته ای زمینی " که هیچ وقت! قدرش را به کمال ندانستی و نخواهی دانست "، انتظارت را بکشد ... جایی که برای رفتن، نیاز به برنامه ریزی و خبر از قبل نداشته باشد ... جایی که نیاز به هیچ نوع، ملاحظه ای ندارد جایی که امنیتش ، مفهوم ِ خانه را ساخته و تازه . . پاییزش هم رسیده باشد ... رسیده باشد  راسِ برگ ریزِ طلایی هایِ دوست داشتنی تو ، و لابد مرورِ کلی خاطره هایِ دور و نزدیک  تازه، هوایِ شهر، باران را خبر کرده باشد و تمامِ شهر را شور حسینِ (ع)، عزا دار کرده باشد ... شهر دیروزهایت، پُر شده باشد از بیرق هایِ سیاهِ مو...
25 آبان 1392

عصرِ پاییزیِ آلوده .....

هوا آلوده است، این را همه­ی رسانه­ها اعلام کردند؛ برج میلاد هم تاییدش کرد.. انگار شده باشد پس زمینه­ی تهران....کمرنگ­تر و خاکستری­تر از همیشه هوا آلوده است که یک ساعت و نیم زودتر زنگِ اداره را زدند و دوساعتی زودتر به خانه رسیدم هوا آلوده است که برنامه­یِ پارکِ پسرک تعطیل شده است تا این­جا می شود سه ساعت زمانِ برنامه ریزی نشده!!! من و پسرک خانه تنهاییم ... ملحفه ها را می سپاریم به ماشین برای شستن و روتختی ها را عوض می کنیم ... دو تایی ... یکی دو تا کتاب می خوانیم ... بابا تو بهترینی را...کتاب­ها را با هم جمع می­کنبم هر کسی با جارویِ دستی خودش یک کمی خانه را جارو می کند ... سه تا انار می شورم ....
20 آبان 1392

آدم ها هم مثلِ اشیاء

آدم ها هم مثلِ اشیاء . . .  در این زمینه یِ خاصش را می گویم...حفظ حالت و و ضعیتِ موجود در شرایط معمول که  سخت نیست .. باید در شرایطِ غیر معمولی آدم ها را اندازه گرفت . .  طاقتشان را سنجید  و صبرشان را محک زد ..  اشیاء اندازه هایشان همیشه ثابت نیست، گرما حجیم ترشان می کند...بلند ترشان می کند بر وسعتشان می افزاید... و سرما ، منقبضشان می کند.. از حجمِ در شرایطِ عادی آن ها کم می کند ... کوچکشان می کند این ها ، همان درس هایی است که در کتابِ علوم خواندیم ... و همین طور، رسانا بودن و نارسانا بودنشان را ... کاش روزی ، روزگاری در گذرِ آنچه که از عمر می گذرد برسم به جایی که برایِ نا خوشی ها و اضطراب های ِ غیر...
19 آبان 1392

جیغ ماهگی!!!!!!!!!!

جیغ ماهگی در بُهت و نا باوري والدها بروز مي كند  درست وقتي كه نشسته اند بينِ فضايِ غان و غون نوزادي و اولين  دَ دَ و ماما و باباها و لذّت ِ دست و پايِ بلوري دردانه را مي برند... ميخكوب مي شوند از جيغ هايِ بنفشي كه هيچ وقت نمي فهمند از كجايِ آن حنجره ي ِ كوچك خارج مي شود!!!! جيغ ماهگي همان روزهايي است كه در حوالي ماه ۱۸ تولد بروز مي كند و البته  مثلِ همه يِ  اتفاق ها برايِ بچه هاي ِ‌  مختلف،‌كمي اين ور و آن ور ترش رخ مي نمايد ماه هاي ِ کسب هویت در کودکان همان وقتي كه والدها شك مي كنند به عقب گردي كه بچه ها در بيانِ منظورشان پيشي گرفته اند و به جايِ همان آب و توپ و كفش و دَ دَ يي...
15 آبان 1392

آقا سلام! ماه محرّم شروع شد . .

آقا سلام! ماه محرّم شروع شد . . قصّه­ي پُر غصّه­يِ شما و كربلايتان شده است نقطه­ي امنِ زندگي اين سالهايِ من ... تكيه گاهي كه باداشتنش، كمتر كم مي آورم و كم مي شوم و به انتها مي رسم مامني امن برايِ فهميدنِ چرايي و چگونگي دنيا تعيين ِ درستِ اولويت­ها تشخيصِ درستِ راِهِ منتظرِ عبور و حرف­هايِ شايسته­ي ِ شنيدن و شنيده هايِ  لايق گفتن  كه همه  و  همه وامدارِ راهي هستند كه رفتيد و  حَماسه­يِ سترگي كه آفريديد حكايتِ شما و اصحاب و قافله­يِ كربلايتان، شده است محلِ رجوعم ... در آزمون­هايِ سخت ... اتفاق­هايِ ناهموار ... رخدادهايِ تلخِ پيش بيني نشده . . . قيامتان، ق...
14 آبان 1392

نیمه ی آبان سال هزار و سیصد و نود و یه کمی فقط ...

این سویِ پنجره من  نشسته ام در پناهِ  خانه ی آرام و مرتب و دوست داشتنی . ..   که به برکتِ مرخصی دو ساعته ی پسرک و پدرش در روز پنچشنبه که رفتند و تنها ماندم.. راحت تر نفس می کشد. . . رفتنی ها داخل کیسه اند برای رفتن به شهرستان ... همه ی آنهایی را که مدتی نپوشیده بودیم!!! خیلی هم نو و غير نو بودنشان مهم نبود آماده اند برایِ رفتن ، برایِ مالِ یکی دیگر شدن تابستانی ها ، تا خوردند و زمستانی ها بی تا شدند کفش ها، جایشان را عوض کردند ... تخت ها از پنجره ها دور شدند . . . رادیات ها از پناهشان در آمدند تا پناهمان شوند ... خانه چرخید ... اساسی چرخید ...تِمِ پاییزی گرفت... خاک­هایش اساسی تکانده شد و با هم ...
12 آبان 1392

جهانِ كوچكِ من از تو زیباست ...

جهانِ اين روزهايِ من كوچك شده است . . . خيلي كوچك .. و خلاصه خلاصه در اتفاق هاي بی بازگشتی  كه اينسان، زیبا و آرام و دلنشین رُخ مي نمايد همین که سفره به دست از آشپزخانه خارج می شویم ... پسرک ِ 15 ماهه، پناه می گیرد ، کنارِ صندلی غذایش و کمک می خواهد برای بردن ِآن کنار میزِ غذا ... حتّی اگر سفره مثلاً برای سبزی پاک کردن و ياشکستنِ گردو باشد. . . اگر نصفِ نصفِ نصفِ این اندازه با صندلی ماشین هم دوست بود ... کلی بَرنده می شدیم و خوش به حالمان مي شد   برنامه هایی داریم ، عجیب و غریب،برایِ تعويض لباسِ آقا... اجازه نمی دهد به همین راحتی... نه نه نه گويان طول و عرضِ خانه را مي دود ...فقط وقتی قرارِمان حمام ب...
11 آبان 1392