امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

اِليــــــــــــما

خندقِ بلا تكليفي . .

مسير اداره تا خانه پُر است از ديدني هايِ نديده ... ژانگولرهاي رنگي و سياه سفيد   همانْ نيم ساعت زمانِ  رسيدنِ به پسرك را مي گويم كه نه داغي روزهاي تب دارِ تابستان را  در حينش فهميدم نه شلوغيِ راه را... القصه . . . يك دبيرستانِ دخترانه كه نمي دانم اين وقتِ سال، چرا اين همه شلوغ است... در مسيرِ هر روزه  چشمك مي زند و جلب توجه مي كند  آنقدر شلوغ كه عملا پياده رويي ندارد دخترك هايِ نوجوان . . .  با لباسِ فرمِ يك دست و يك رنگ و البته چـــــــــــــــــــــــــــــــــادر. . . يكي رويِ سر..يكي رويِ شانه ... يكي در دست...و يكي آويزان كه بر روي ِ زمين مي كشد و منتظرين خيلي...
29 مرداد 1392

خ مثل خاله

مامان تک دختر بود ... الان هم هست ....  همین باعث شد من هیچوقت در زندگی طعمِ مهرِ خاله ی واقعی  را تجربه نکرده باشم اما این به آن معنی نیست که خاله هم نداشتم ... همه ی همکاران و دوستان مامان .  . . کم کم شدند خاله  خانم ... رنگ و وارنگ ... و  تازه از همه رنگ خاله اکی  خاله فروغ  خاله پروانه  خاله مرضيه  خاله شهين  و . . . هر كدامشان يه طعم خاص داشتند ... يه حالِ متفاوت با آورده هايي جورواجور براي ما و بچگي هايمان   خدا را شكر همان موقع كه كلاس سومّ بودم عقلم خوب كار كرد و نگرانِ اين روزهايِ پسرك شدم ... كه دردِ بي خاله اي را برايش همان ...
27 مرداد 1392

ردّ پايِ روزگار

بعضي اتفاق ها كه رُخ مي دهند،‌خاطراتت را از هزار تويِ تاريخ مي آورند،‌درست مقابل چشمانت پَرپَر مي كنند و بعد تو را با پَرپَرِ خاطراتت پَرت مي كنند به سال هاي وقوعشان. . . دستِ دلت را مي گيرند و مدارا مي كنند با تو براي مرورِ لحظه هايي كه گذشت...   خواهري تا چند روزِ آينده مي رود سرِ خانه و زندگيِ خودش . . شده ام نماينده مامان!!! با تفويضِ اختياري كه بابا در بعضي از مسايل به من سپرده ند .... وسايل زندگي دو نفره مي خريم اين روزها و البته و همزمان  لذتش را مي بريم ... ۹ سال پيش در همين ماه و همين روزها . . . دخترك شهرستانيِ قصه ي  ما . . . پس اندازِ چندين سال تلاشش را كوله ك...
23 مرداد 1392

دامپ!!!!

همین بیست و چهار ساعتی که گذشت .... یک سال شمسی بزرگتر شدم به اندازه ی 365 روز به بهانه ی همین بزرگ تر شدن ...نشستم و دانه دانه و با حوصله ، عکس های الکترونیکی پسرک را ورق زدم لذّت عکس های کاغذی را منتقل نکرد ، اما شرحِ مبسوطی بود از روز و روزگاری که گذشت ... خوش گذشت و یک تلنگر!!! تلنگرِ محکم !!!!!! دامپ!!!! تمام عکس ها امیر بود و حسّ و حالِ همان لحظه اش توانایی کسب شده ی جدیدش... خنده هایِ نخودیش... یک دندانه دو دندانه و چهار دندانه خلاصه عکسِ تک نفره ی مامان پسند یادم به خودم آمد ... ارتباطِ یواشکیِ من و عکس هایم آن لحظه هایی که برای فرار از بحرانِ معمولِ هر سنم ... کودکی نوجوانی جوانی ...(که این آخری یادش به خیر) ...
18 مرداد 1392

محمّـــــــــــــــــــد جواد

مراسمِ بعدِ افطار هم به همان زمان بریِ پیشِ از افطار برگزار می شود... تا تمامِ تعلقاتِ سفره ی افطار،خشک و تمیز و مرتب، بازگردند سرِ جایِ خودشان در آشپزخانه، مــــــادرانه می شنوم و گاهی که مکالمات جدی می شوند، سرم میچرخد به سمتِ چپ و چند صحنه ای را تماشا می کنم ... درست همان موقعی که قدم های نوپایِ پسرک پا به پایم همراهیم می کند درهای کابینت را یکی یکی باز می کند ، دیدی می زند و دوباره در بُهت و شُکرم ... مودبانه درهای باز شده را می بندد... همان وقتی که مُدام ماشین لباس شویی روشن را بی توجه به واکنشم خاموش می کند و بیش از پیش لزومِ قفل کودک را یادآوری می نماید جدایِ همه ی نقدی که بر مادرانه هایِ شب های رمضان دارم .... محمّــــــــــــ...
16 مرداد 1392

آقایِ بـــــــــــــــــــــــــابـــــــــــــــــــــــــــــــــا...

پسرکم جانِ جانِ جانِ مادر خواستم برایت بگویم ... تحلیل ِ کم وکاستِ این یک سال روزهایِ مادرانه ی مادرت را که تمام و کمال جمع کنی و بگذاری گوشه ای برای فردا.... می رسی به روزهایِ نابِ پدرانه ی پدرت که با کارگردانی هوشمندانه اش خیلی به جا و زیبا کلید خورد و به بار نشست راستش خیلی وقت ها حسودی کرده ام به ارتباطی که اینگونه بی صدا، آرام و بی هیاهو شکل گرفت ..... رشد کرد .... صاحبِ پَر و بالی وزین شد و امروز و این روزها این همه می ارزد حسودی کرده ام به روزهای پدرانه ای که فوتبال رفتن هایش به حداقل رسید فوتبال دیدن هایش به شدت کاهش داشت و قرارهای دوستانه اش به کمترین میزان در جا زد فاصله ی سلمانی رفتن هایش هی و هی و هی زیاد شد...
12 مرداد 1392

خداییش می چسبد

خداییش می چسبد از دو تا سفیده یِ تخم مرغِ باقیمانده از ته چینِ سحریِ پریشب، و کمی آرد و شیر و بیکینگ پودر در قالبِ تازه یِ تارت!!!!، تنها نیم ساعت مانده به افطار، یه کیکِ خیلی الکی بپزی ..... اینقدر الکی که حین پخت سری به رَوَندِ طبخش نزنی اینقدر الکی که حتی بعد از پخت از قالب هم رهایش نکنی بعد .... بعد از اذان ... هر وقت که می روی چیزی از آشپزخانه بیاوری ببینی یک تکه اش نیست!!!! خداییش خیلی می چسبد....  اهالی خانه متشکریم .... ...
10 مرداد 1392

سجاده ام را دوست دارم ....

و یکی از مزایایِ داشتنِ شوهرِ خواهر از نوعِ خوبش!!!!(که الهی خدا قسمت کند) این است که چیزهایی در سجاده ات موجود است که کمتر جایی  قابل رویت است و ممکن است خیلی جاها وجود نداشته باشند...    سجاده ی صورتیم  سوغات سفرِ کربلا ست همان سفری که در عینِ بهت و ناباوریم رُخ داد و هنوز در درکش در جا می زنم چادر سفید با گل هایِ محوِ صورتی را برادرم از سفر  مکه اش  آورد ... در همان روزهایِ سختی که همسری بیمارستان بود و دستم از زمین و آسمان کوتاه ...  مُهرم را با کلی وسواس از بینِ مجموعه ای از  مُهرها جدا کردم ... از محتویاتِ ساک ِ نمازِ  مادرِ همسر...
6 مرداد 1392

بفرمایید ...

پسرم ... امروز در آخرین روزهای اولین سالگرد زندگیت یك بهار، یك تابستان ، یك پاییز و یك زمستان  را لحظه به لحظه دیدی زندگی کردی ... از این پس .... همه چیز ِ جهان ....تكراریست ... همه چیز ...... جز مهربانی ... "نیما یوشیج" و مادر همین روزها و همیشه از این مهربانی حرف ها با تو دارم   همون موقع نوشت: پست تولد پسرک محفوظ ... همین روزها ... همین جا خواستم به قولم عمل کرده باشم ... امیر فندق مادر هستند با کلی سلام و دعا مخصوص شما ...
4 مرداد 1392
1