امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

اِليــــــــــــما

بي هـــــــــــم؛

اوّل نوشت: موضوع انشاء دو عكس مندرج در پست است من و تو زن و مرد ونوس و مريخ ليدي و جنتل­من اصلاً بي خيالِ كلمات و معني هايش كاش مي شد جدايِ  همه­ي تضادهايِ مابين­مان؛ يك روزِ پاييزيِِ‌باراني كه زردي و سبزِي برگ­ها قاطي شده­اند و باران رِدّ زمين را از آسمان­هاي دور زده است و به عاشقانه­هايِ دو تايي ما رسيده، دو زانو بنشينيم و نوكِ زانوهايمان را بچسبانيم به هم من ته­مانده­يِ سيگارِ يواشكي كشيده­ات را در بازدمِ نفس­هايت نديد بگيرم و تو بيخيالِ تَك و توك دانه­هايِ در آمده­يِ زيرِ خطّ ِ ابرويم شوي هيچ تلفني زنگ نخورد، هيچ غذايي سرِ گاز نباشد و هيچ برنامه اي را ب...
30 بهمن 1392

لِيديـــــــز اَند جِنتل مـــــــــــن (دو)

زندگي مشترك وقتي از سال­هاي يك و دو و سه و چهار و پنج مي­گذرد، مشتركين محترم اگر حواسشان به رعايت يك­سري نكات و انجامِ بعضي از ريزه­كاري­ها  نباشد، حجم و اندازه­يِ هر طرف در وسعتِ نگاهِ طرفِ مقابل كم كم ،‌كم و كم­تر مي­شود و يك دفعه مي­رسند به ساعت­هايِ طولاني زُل زدنِ به تلويزويون و حرف نزدن و ساكت ماندن و يك­دفعه كلي فاصله دوان دوان مي­رسد و مي­نشيند بينِ روزهايشان ويك­دفعه كلي دور مي­شوند از هم و روزگارِ هم زندگي مشترك وقتي از سال­هاي يك و دو و سه و چهار و پنج مي­گذرد، چون به روزمره و تكرار مي­رسد نياز به مراقبت ويژه دارد... جِنتل مـــــــنِ محترم...
29 بهمن 1392

لِيديـــــــز اَند جِنتل مـــــــــن (يك)

  زندگي مشترك وقتي از سال­هاي يك و دو و سه و چهار و پنج مي­گذرد، مشتركين محترم اگر حواسشان به رعايت يك­سري نكات و انجامِ بعضي از ريزه­كاري­ها  نباشد، حجم و اندازه­يِ هر طرف در وسعتِ نگاهِ طرفِ مقابل كم كم ،‌كم و كم­تر مي­شود و يك دفعه مي­رسند به ساعت­هايِ طولاني زُل زدنِ به تلويزويون و حرف نزدن و ساكت ماندن و يك­دفعه كلي فاصله دوان دوان مي­رسد و مي­نشيند بينِ روزهايشان ويك­دفعه كلي دور مي­شوند از هم و روزگارِ هم زندگي مشترك وقتي از سال­هاي يك و دو و سه و چهار و پنج مي­گذرد، چون به روزمره و تكرار مي­رسد نياز به مراقبت ويژه دارد... لِيديـــــزِ ع...
28 بهمن 1392

خانم

زنگِ تلفن قبل از ساعتِ هفت و نيم صبح در اداره يعني : "يك حادثه­ي غير منتظره" خانم" كــ" بود، همكارِ كتاب خوان و كم حرفم كه سرپرستِ خانوار است و خانواده­اش خلاصه مي­شود به تنها پسر شانزده ساله­اش؛ حاصلِ ازدواجي كه آشناييش از دانشگاه شروع و با خيانتِ همسر وقتي پسرك دو ساله بود؛ تمام شد، بي دريافتِ هيچ حقي؛ مِهري، مَهري و حتّي نفقه اي در سالهاي سرپرستي از فرزند توسط مادر همان همكاري كه اتفاقاً پدر هم ندارد و هنوز بعدِ اين همه سال با تنها خواهر و مادرش زندگي مي­كند از من خواست دو طبقه­يِ بينمان را حذف كنم و كمي با هم حرف بزنيم ليوانِ چايِ به دست با يك دنيا شوره­هايي كه در دلش بالا و پايين مي­پريدند به استق...
27 بهمن 1392

پوره­يِ هويج

مامان­ها در كنارِ دغدغه­هايِ روز و دُرشتي كه با آن­ها دست و پنجه نرم مي­كنند، گرفتارِ وضعيتِ شكمِ بچه­ها! هم هستند، كه هم زيادي كار كردنش و هم كار نكردنش وضعيتِ خانه را از حالتِ عادي خارج مي­كند ؛ در نوزدهمين ماهِ مادرانگي به اين نتيجه رسيده­ام كه "پوره­يِ هويج"  بهترين درمانِ خانگي اسهالِ بچه­ها است، پسرك 24 ساعت درگير بيرون­روي بود، به توصيه ­يِ دكتر كاري به كارش نداشتيم تا ويروس يا ميكروبِ احتمالي به همين وسيله خارج شود و مشكل خود به خود حل شود؛ كه نشد منزلِ پدرِ آقايِ خوب بوديم؛  هويج­هاي پخته شده را با چنگال و بعد گوشكوب  پوره كردم، مسلماً به يك دستي گوشكوب برقي نشد، ي...
27 بهمن 1392

من و بابا و امیرعلی

سرطان كه آمد؛ من دو ماه از امير­علي بزرگ­تر بودم و هر دو صبح­ تا ظهرمان را پشتِ نيمكت­ِ  كلاسِ دوّمِ مدرسه­يِ عدالت با خانم سموريان مي­گذرانيدم سرطان كه آمد، حوصله­يِ عمو محمّد جواد كم و كم­تر شد و هيكلِ ورزشكاريش تحليل رفت سرطان كه آمد، شما و عزيزجان و زن­عمو معصومه تمامِ روز و شبتان را در بيمارستان زندگي مي­كرديد سرطان كه آمد، عمو محمّد جواد تمامِ عزمش را جزم كرد تا زنده بماند و اميرعلي را به سرو سامان برساند سرطان كه آمد، عمو بي­مو شد، ‌بي­ابرو شد، همه­يِ مژه­هايِ بلندش تند تند ريخت و تُنُك شد وعزيز جان براي دانه دانه­هايِ آنها گريه كرد سرطان كه آمد، همه­ي...
20 بهمن 1392

ببين زمستان...

ببين زمستان اينكه دلِ من هيچ جايِ ماه­هايت به خاطره­اي وصل نمي­شود و در تمامِ سال­هايِ زندگيم محبوبيتت در بينِ چهار فصل هيچ­گاه؛ رتبه­ا­ي بهتر از چهارم كسب نكرده است؛ اينكه كوتاهي روزهايت موجبِ انبوهی از كارهای نيمه­كاره برايم مي­شود و خاطرم را مكدر مي­كند؛ اينكه كلي از وقتت را در شب مي­گذراني و ما را در تاريكي اجباري فرو مي­بري؛ اينكه سهمِ من از لباس پوشيدن­هايِ رويِ هم؛در كنارِ از دست دادن كنترلِ حركاتم، نوكِ بينيِ قرمز و انگشت­هايِ بي­حركتم مي­شود قبول ..... امّا همه­اش مي­ارزد به لايه لايه­هايِ رنگي كلم سفيد و قرمز و گل كلم و بروكلي و هويج...
19 بهمن 1392

عمّه طاهره

عمّه طاهره خيلي آرام و با حساب و كتاب و برنامه­ريزي شده و با بدرقه­يِ خيلي از دوستان و آشنايان طيِ مراسمِ با شكوهي  رسيد به سنِ معروفِ سي­سالگي! آخرين روز از شهريور ماهِ يك سالِ خوب! مقدماتِ رسيدنش را با حوصله و دقّت فراهم كرده بود-بودند؛ درست از همان­ روزهايي كه عشقِ ممنوعه­يِ "رضا" پسريكي يك­دانه­ و خوش سيمايِ خاله­ سيما؛ دامنش را گرفت و رها نكرد از همان قرارهايِ پُرخطرِ كوچه پس كوچه­هايِ شهرِ كوچكشان بعدِ  روزهايِ مدرسه از همان روزهايي كه چشم انتظارِ پست­چي محله،بي واتس آپ و ايميل و اس ام اس و حتي تلفن؛ روزي ده بارمسيرِ خانه تا نانوايي را مي­رفت و مي­آمد &n...
14 بهمن 1392

هجده ماه کارآموزی

نوبتِ واكسنِ هجده­ماهگي پسرك با برنامه­ريزي انجام شده، همزمان شد با آزمايشِ كنترلِ خونش.هر سه از روزمرگي هر روزه مرخصي گرفتيم و هوا هم دل داد به دلدادگي ما و آسمانش را آبي كرد و آفتابش را روشن ، مطابقِ معمول جايِ پارك نبود؛ آقايِ خوب رفتند ماشين را يك جايِ خوب بگذارند و من بي چَك و چونه و اصرارِ هميشگي  برايِ سه تايي رفتن! با پسرك رفتيم و  پذيرش شديم و نوبت به دست نشستيم در صفِ نمونه­برداري، شعر­خوانديم و بازي كرديم و جواب تلفن داديم و گاهي هم برايِ خاله­ها و عموهايي كه با ابرازِ احساسات مي­گذشتند دست تكان داديم، تصويرِ يك ماه و يك روزگي (ختنه) و اوّلين واكسن پسرك شفافِ شفاف از نظرم مي­گذرد؛ چه بر سرِ ...
12 بهمن 1392

مامان هايِ حسود به بهشت نمي روند؟

سكانس اوّل: صبحٍ جمعه است، با آقايِ خوب سرسنگينيم، هم پيش مي آيد و هم كوتاه و موقتي است؛ او خودش را با كتابِ امتحانِ سه شنبه­اش مشغول كرده و من با مراسمِ صبحانه­يِ امير فندق، پايانِ لقمه­يِ دوّم درِ اتاق خواب را نشان مي­دهد و مي­گويد " بـ ا بـ ا" ؛ خودم را مي­زنم به آن راه و مي­گويم " پسري غذايش را بخورد"، دو قدم به طرفِ در مي­رود و  به خيالِ اينكه مامان نشنيده " بـ ا بـ ا مـ ا م " را بلندتر مي­گويد، لبخندِ بدونِ واكنشم را كه مي­بيند، راساً سراغِ بابا مي­­رود و با اصرار انگشتِ اشاره­­يِ بابا را در تمام ِ دستِ كوچكش جا مي­دهد پيروزمندانه بابا را كشان كشان مي­آورد سرِ س...
8 بهمن 1392