امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

اِليــــــــــــما

همه کس شدن یک فندق

نه شوخی که نیست هـــــــــــیچ، خیلی هم جدی است بسیار جدی تر از آن که فکر کنی یا تا این لحظه تجربه اش را داشته باشی روزگار طولانی تو بودی و خودت ، درس و کار و یک دنیا اوقات فراغتی که هر جور دوست داشتی به بطالت می گذراندی، خیلی که دختر خوبی شدی و به حرف مادرت دل سپردی ، رضایت دادی تا همسفر مردی از تبار خوبی ها شوی .آو هم آنقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر خوب بود که نه اوقات بطالتت (ببخشید شما همان بخوانید فراغت)را مخدوش کرد و نه کاری به کارت داشت این شده که کارت اندک اندک بزرگ شد بزرگ تر و یک آن شد همه ی زندگیت ، اوقات فراغتت شد کار باطل کردن کار الکی کردن اما کار کردن ها تمام وقت با تمام نیرو.... بعد روزگار ورق خو...
29 آبان 1391

شب های بیداری و سکوت خانه

سوژه ی جدید شب های امیر این است، در خواب وول می خورد و چیزهایی زیر لب زمزمه می کند انگار تهدید می کند: ( اینکه که من بزرگ تر شده و خوابم منظم تر شده دلیلی برای خوابیدن شما نیست ) من هم که مادر فرزند اولی!!!!!!!!!!!!!!! حساس و ترسو ، به کمترین صدا و تکانی بیدارم ، وقتی خواب بودنش را میبینم و شیر نخواستنش را طول می کشد تا بتوانم دوباره خودم را به خواب بسپارم دیشب  حرفی از کسی یادم آمد ( دروغ چرا؟؟؟غریبه هم که نیستید، یاد حرف مادر ساواش در سریال بی سرو سامان ترکی عشق و جزا) که شب ها وقتی خانه در سکوت کامل بود  همه در خواب شیرین،حال خانه را رصد می کرد ، گوش می داد به صدای حال و هوای خانه، چه اشکالی دارد اگر کلبه ی کوچک من یک از هزار ...
29 آبان 1391

چشمان خدا

امیرم در چشمانت که چشم می دوزم آنقدر عمیق و با دقت به نگاه مادر می نگری که تمام تنم را ترسی غریب فرامیگیرد انگار تمام رفتار آشکار و پنهان مادر را دیده ای  از بر کرده ای، کفر نمی گویم انگار از نگاه خدا و با علم به اعمالم به من نگاه می کنی این می شود دلیل آن ترسی که انتهایش خیلی دور است . از نگاهت چشم بر می دارم که توان ادامه ی این دور و تسلسل را ندارم، این روزهای اول محرم هرچند اصلا عاشورایی نیستم خیلی به هم ریخته ام ، آن همه عهد وفا نکرده در یک سو... این همه نعمت بی شکر مانده این سو... اوج بد بندگی هایم بهانه گیری هایم کفران ناخواسته این همه نعمتی که توان شکر گزاریش را ندارم چقدر بزرگ و خوب و بنده نوازی ......... ...
29 آبان 1391

و اینک شروع تلخ دلشوره ای نمناک

و اینک شروع تلخ دلشوره ای نمناک کمر مرخصی زایمان که می شکند و کفه ی گذشته آن سنگین تر از مانده ی آن که می شود به یک باره شاهد رخ دادن چندین اتفاقی : امیر این همه به این زودی بزرگ شده است و تو لذت همه ی دقایقش را به کمال نبرده ای، بیش از سه ماه از امیر داشتنت از مادرانگیت می گذرد ، همه ی لحظه هایت با او رقم خورده و هیچ جایی بی حضورش نبوده ای اما انگار همه ی این ها کافی نبوده و حتی یک جرعه از طعم نابش را به لذت نچشیده ای از این که به زحمت بگذری که اصلا گذشتنی نیست ، میرسی به طعم این دلشوره ی نمناک و غم آلودی که از این به بعدش را چه خواهی کرد بازگشت اجتناب ناپذیر به کاری که روزی روزگاری همه ی زندگیت بود و اینک مخل آرامش با امیر بودنت ...
27 آبان 1391

هنوز شبانه روز 24 ساعت است؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینکه روزگار ما متفاوت شد از همه عصرها و زمان ها، در نگاهم  صرفا نه به خاطر رشد اینسان پرسرعت تکنولوژی است و نه در دسترس بودن این همه امکانات ، هر چند شاید هر دوی این ها باری باشد بر دوش این همه شلوغی و صدا و هیجان اما بی عاطفه شده ایم ما.........نه کم عاطفه شده ایم ما همه چیز را هم که حذف کنیم باز انگار ٢٤ ساعت شبانه روز کفاف انجام امورمان را نمی دهد ، ذهنی مملو از اطلاعاتی که قرار نیست هیچ گاه به دادمان برسد قلبی پر از اتفاقات ریز و درشت که اگر هم بخواهند به روال جاری طبیعت از خاطرمان برود، چون این جا و آنجا مکتوبش کرده ایم ماندگار است دستانی که از کار خسته اند هرچند به مدد همان تکنولوژی درصد انجام کارهای دستیمان بسیار کمتر ...
22 آبان 1391

آفتاب بی رمق پاییزی

آفتاب پاییزی بی رمق و کمرنگ می کوشد آثارش را از لابلای حریر پنجره امیر رضا بتاباند بر امیری که در ننو خوابیده ومن به کمک پایم تکانش میدهم بی رمق است مثل این روزهای قلب من که رشد امیر رمقش را ربوده ، که لبخند امیر بیحسش کرده و توان چشم دوختن به چشمانش را از من گرفته  است فرهمند زیارت عاشورا می خواند ، چقدر صدایش دلنشین است و آرامم می کند محرم رسید ، یکسال دیگر گذشت و من همچنان در تداخل همه ی آن حس های مختلف احاطه احاطه ام . دیروز دوستی به مهر از کسی دیگر که انتظارش را نداشتم ، مهری بسیار بیشتر از تصوراتم برایم به ارمغان آورد شرمنده هر دو شدم و دوباره تمام حساب و کتاب های من بی حساب و کتاب به هم ریخت، دوباره یقین آو...
21 آبان 1391

روزهای پر آغوش امیر رضا

آغوش یعنی پناهگاه یعنی مامن جایی امن امن امن برای تکیه دادن تکیه گاه داشتن رها کردن همه چیز به جز آرامش و این روزهای امیر فندقی من، امیرم پر است از این حس ناب، سرشار از آغوش های مهربانی که بسیار دوستش دارند و بی توجه به همه ی وقایع و اتفاق ها معجزه ی همیشه ام را چون تکه نابی از بهشت به جان می نوشند و لذتش را می برند این روزها، امیر خیلی ها رادید، خیلی ها امیر را دیدند و من و بابا دلدل به واسطه امیر خیلی جاها رفتیم قول داده بودم که در تعیین نوع رابطه امیر فندق و آدم ها دخالت نکنم، سهمی از امیر مال دیگران است من مالک سهم خودم از امیر هستم آن هم نه برای همیشه تا زمانی که امیر نیاز داشته باشد و بخواهد سهم نوه ، برادر زاده ، خواهر زاده ...
20 آبان 1391

دومین روز از دومین فصل زندگی خاله بلک

همان قصه پر غصه همیشگیییییییییییییییی  یکی بود و یکی نبود وقتی این همه روز و ماه و سال بشماری لحظه ها وقتی دعای همیشه ات چه بر روی سجاده چه در تمام لحظه های با خدا بودن خوشبختی عزیزانت و عاقبت به خیری آنها باشد وقتی صبوری پیشه کنی و همه چیز را برای مهیا شدن بسپاری به دستان کریم ودودی که آغاز و پایان است وقتی چرخ گردون بر مداری بچرخد و مدارا کند با ارزوهای قشنگت بلک بر سر سفره ای آسمانی عروس مردی از نسل صبوری باران شود و تو جای خالی نرگس خاتون بهشتی را برای دومین بار ، بینهایت حس کنی ، و اولین بارش بشود اولین آغوش امیر رضا دوباره و صدباره دستانت را به نشانه تسلیم و لبانت را شکر گویان درست همانطور که از پدرو مادر خاتون آموخت...
20 آبان 1391

دکتر نریمان و امیر فندق

دکتر نریمان در سه ماه و یازده روزگی امیر فندق فرمودند: وزن امیرم: شش کیلو و پانصدو پنجاه گرم ۱- امیر از این پس اشیا را به جای سیاه و سفید و تک بعدی، رنگی و سه بعدی می بیند ٢- در مکان های بیش از هفت هشت نفر احساس  گیجی می کند، این مامان منه؟‌ کی بابای منه؟ ٣- بازی گوش می شود، کمتر شیر می خورد و ماهی ٥٠٠ گرو اضافه وزن می گیرد ٤- همچنان هیچ چیز به جز شیر مادر نخورد ، نه انگشت آغشته به قیمه مادر یزرگ را و نه اندکی چلو کباب اهدایی پدر بزرگ؛ کم بودن توجیه دادن نیست ،‌مواد مخدر نیست که جانم ٥- گله مند بودند که من ذره ذره این جا دستور فرنی می دهم و نی نی ها به لطف بزرگ تر ها چلو کباب میل می کنند ٦- آزمایشاتی که دل شوره و...
20 آبان 1391