امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

اِليــــــــــــما

نمی دانم چطور می شود ؟‌

نمی دانم چطور می شود ؟‌ دیروزهای اداره ای هم سر کار میرفتم برخی روزها تا پاسی از شب ،‌هم معجزه ام را در شکم حمل می کردم ؛ هم کار خانه می کردم هم به این و آن سر می زدم هم خرده فرمایشات اطرافیان را با صبوری انجام میدادم هم وبلاگم را خط خطی می کردم هم با امیر در شکم حرف میزدم اما این روزهای بی اداره ؛‌خانه ام .امیر را دارم. پای دنیای بزرگ مجازی می نشینم کار خانه می کنم و بیشتر از آن روزها خسته ام انگار دور خودم چرخ می زنم منتظر تعطیلی آخر هفته زیاد می مانم نمی فهمم چرا من که همه ی روزهایم تعطیل است،‌این همه منتظر تعطیلی هستم.... بعد آن روزهای انتظار بسیار سریع و تند می گذرند بدنم درد می کند شاید از زمین خوردن ...
29 مهر 1391

روزهای با هم بودنمان

پسرنازنین مادر از این روزهایم برایت می نویسم از این روزهایی که هنوز یک ماهه نشده ای چهارشنبه برای دیدن دکتر نریمان راهی چمران شدیم ، روز پزشک بود اول شهریور ؛ برای دکترت گل و گز بردی و روزش را به او تبریک گفتی ، بابایی از دکتر خواست بدون نگاه کردن به پرونده ات بگوید چند ماه ای مادر، دکتر گفت تازه وارد سه ماهگی شده ای به خاطر وزنت نبود دلبندم به واسطه قدت بود که به نظر می رسد مانند بقیه موارد به پدر رفته ای دکتر از پایان روزهای خوشی گفت و آغاز شب نخوابی های شما، پیش بینی کرد دچار دلدرد به علت روده بازکردن خواهی شد و گریه هایی که منجر به سیاه شدن شما می شود و به قول دکتر نه حتی قرمز شدنت!!!!!!!!!!!!!!! و نحوه آغوش گرفتنت در این دقایق را ...
25 مهر 1391

امیر لالا ندارد ....

بعضی وقت ها ، یک تماس از سوی کسی که هیچوقت نزدیک نبوده و گمان سلامی از سویش نیز به فکرت خطور نمیکرد آنچنان شادت می کند که فراموش می کنی دیشب را تا خود صبح نخوابیده ای، و سپاس او بابت آنچه وظیفه ات بوده به خاطرت می آورد که نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ،‌هنوز خیلی ها خیلی وقت ها برای سپاس گامی پیشرو و قلبی وسیع دارند و نکته جالب قضیه آنجا نمود پیدا میکند که همان کس نه قامیل است نه دوست است و نه سابقه ی آشناییتان به سنوات قبل بر می گردد، کاملا معمولی به واسطه کار با کسی آشنا می شوی که حتی لزومی نمیبینی که شماره همراهش را داشته باشی!!!!!!!!!!!!اینگونه آن شوری که نمیدانی از کجا و  کی ر تنت رخنه کرده به سراغت می آی...
25 مهر 1391

تفاوت مادرانگی ما با مادرانگی مادرانمان.............

مادرانگیمان هم متفاوت شد با یک دنیا تفاوت با آنچه نسل قبل و نسل قبل ترمان تجربه کرده بودند مثل بقیه کارهایمان شد برنامه ای بلند مدت نه حتی کوتاه مدت و میان مدت .راست می گویم وقتی بعد از ٩ سال زندگی مشترک ، آنجا که از نظر دیگران هیچ غصه ای و کمبودی نداری...مادر شدن را برنامه ریزی می کنی و به تاخیر می اندازی و بعد تنها تعداد کمی از رویاهای پیش بینی شده برای این سال هایت به تحقق می پیوندد ، جنس برنامه ات بلند مدت است و این اولین تفاوت مادرانگی تو با مادرانگی مادرت است که در سال اول ازدواج تو را داشت و تنها یک سال و سه روز بعد برادرت را کودکی تو در جمع دختر دایی ها و شلوغی خانه ی پدر بزرگ شکل گرفت و تازه تو فرزند مادری شاغل هم بودی اما کودکی...
23 مهر 1391

بازی در تشک بازی

بازی در تشک بازیت را دوست داری خیلی به عروسک های آویزان آن نگاه می کنی و این روزها می توانی آنها را هدف قرار داده و با دست بزنی ، کمی پیشتر فقط نگاهشان می کردی و وقتی با نگاهت می گفتی بیایید شما را بخورم و آنها نمی آمدند بعد از دعوایی سخت با آنها گریه می کردی بزرگتر شده ای مادر ، تکانشان می دهی و از این پیروزی خوشحال می شوی پنجشنبه رفتیم برای کنترل قد و وزنت ، قدت 59.5 و وزنت 5850 بود ، همه چیز خوب است خدایا شکرت کمک کن همیشه خوب باشد نوزاد 5 روزه ای هم آمده بود ، پستانک می خورد ، اما تو همچنان نه!!!!!!!!!!!!نمی خوری زور که نیست راه های دیگری برای آرام کردنت کشف کرده ایم ، شاید پستانک نگرفتی تا ببینی ما چه میکنیم راضی هستی دلبند ...
22 مهر 1391

حکایت دوستت دارم بابایی

امروز امیر می ترسید با بهانه و بی بهانه یک بار حتی با صدای من  وقتی صدایش کردم بیشتر در آغوشش گرفتم ، شاید به خاطر این همه ساختمان سازی اطراف خانه است و صداهای ناهنجاری که گاه و بیگاه تولید می کنند بیشتر از هر روز حتی وقتی با خودش بازی می کرد بلند می گفتم امیر رضا دوستت دارم بابا دلدل زودتر از همیشه آمد به بهانه شویدپلو و ماهیچه ای که در آرام پز بود اما به خاطر دردانه اش که این روزها همه ی فکروذکرش را به خود مشغول کرده آنگونه که هیچ تغییری را به جز امیر نمی بیند نمی خواهد که ببیند (باز به جایش فکر کردم و تصمیم گرفتم ترک عادت نمی شود) گفتم امیر امروز کم خوابیده و هر وقت هم که خوابیده از خواب پریده انگار از چیزی می ترسد گ...
22 مهر 1391

پاییز آمد با باران با نم نمش ف نم نمک آمد نفهیدم

آسمان که بغض می کند و دلش به وسعت خودش می گیرد و روزمان را به تاریکی حزن آلودی نزدیک می کند، باورت می شود که پاییز آمده است صدای رعد که برخاست، امیر را در ننو می گذارم پنجره را رو به نم نم پاییزی باران باز می کنم لالایی گوگوش را با خودش که می خواند زمزمه می کنم و ارام ارام گهواره امیر آرامم را تکان می دهم و رها می کنم بغض تلمبار شده در سینه ام را هم نوا با دل گرفته آسمان روزمرگی خسته ام کرده است گاهی حس می کنم این افسردگی ید و نامهربان که این روزها دامنم را گرفته ویژه پاییز است و تغییر فصل ، و یاشاید شب بیداری های پیاپی و دوندگی های هر روزه مسبب آن است روزمرگی درد بزرگی است که چون بختک بر سینه ام نشسته است و همراه همه ی لحظه هایم شده ا...
19 مهر 1391

هرگز فراموش نخواهم که که برای داشتن تو دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت

امروز که خستگی دیروز و کج خلقی های دیشبت امانم رابریدو پس از کوشش فراوان به آغوش خواب سپردمت  وقتی به چهره معصوم ، زیبا و بی نظیرت هنگام خواب چشم دوختم : با خودم زمزمه کردم هرگز فراموش نخواهم که که برای داشتن تو دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت بازی با عروسک هایت دیدنی است مخصوصا با اشکان ، هنوز چیزی را با دست نمی گیری اما به راحتی اجسام را جابه جا می کنی مخصوصا اشکان را، برای حرف زدن با آنها صداهایی را به کار میگیری که برای حرف زدن با ما از آنها خبری نیست خیلی سخت به خواب میروی با صدای تق زانوی مادر بر میخیری علی رغم میل باطنیم خانه در سکوتی مطلق است وقتی خوابی این را تو به من آموختی نه من به شما ...
17 مهر 1391

به بهانه هفتادمین روز زندگی امیر فندق مادر

امیرم این ها دست و پای کوچک توست تصویرش ، خودشان مملو از قشنگی و ظرافت و حسن سلیقه آفریننده هستند اینقدر کوچکی مادر بعد از این همه بزرگ شدن معجزه ای دیگر!!!!!!!!!!!!!!! کم که نیستی نشانه حضور و رافت و عظمت اویی خدایم بازهم شکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر این امیر خان کوچک من است در عین همه بزرگی ها هفتاد روزه شده ای مادر، دکتر نریمان گفت دلدردت تا به امروز است منتظرم تا دلت را بی هیچ درد و پیچشی ببینم دوستت دارم ستاره مادر راستی امروز مرا یکبار دیگرمملو از شعفی وصف ناشدنی کردی، آن هنگامی که گردنت را اینبار برای دقایقی بالا نگاه داشتی به شکم که خواباندمت سرت را بلند کردی خودت هم احساس پیروزی داشتی به چ...
16 مهر 1391

این روزهای تو

زلال چشمانت آن هنگامی که به بیکران های مبهم می نگری مست مستم می کند، با تو هرروز اندکی از روزمرگی ها و شتاب غیر قابل کنترل زندگی پیش از اینم می کاهد، و با وجود دلشوره ی همیشگی به علت حضورت چشم داشتم از زندگی و آدم های اطرافم رو به کاهش نهاده است با شتابی که در تخیلم نمی گنجد در حال بزرگ شدنی و هرروز حتی برای من که تمام لحظاتمان مشترک است متفاوتی، هر لحظه و هر زمان و این تفاوت بسیار است بسیار به گمانم، که نه!!!!!!!!!! به حقیقت مرا میشناسی با من حرف می زنی در چشمانم چشم می دوزی و اگر به سمتی بروم با چشمانت تعقیبم می کنی؛ علاقه بسیاری به آویزهای چراغ داری و می خواهی از آن بالای سقف به نزدیکت بیایند،بلند بلند می خندی، لبهایت را هنگامی که می ...
16 مهر 1391