امیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدلامیر رضا همه کس الی مامان و بابا دلدل، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

اِليــــــــــــما

دردِ من دردِ رایج مادر هاست...

امروزهایم را از همان روزها پیش بینی کرده بودم از همان 6 ماه و 5 ماه 4ماه و 3 ماه و حتی 2 ماه پیش.... همین بود بود که چیک چیک عکس می چکاندم برای ثبت دقیقه ها که حتی ساعت خواب امیر در اوج خستگی بیدار می ماندم و چشم می دوختم به طراوت پوست و دست و پاهای کوچکش که شب ها ی بیداری ،یواشکی انگشتم را در دستانش نهان می کردم که گرمای بدنش ذره ذره در تمام تنم بدود که به روی خودم نمی آوردم و کف پاهایش را در اوج خواب می چسباندم به صورتم ، که یقین اتفاقی است... همین بود که تمام این مدت تنها دو ساعت امیرک خانه ماند و من رفتم همین بود که دنیایم خلاصه شد با بزرگی امیر و هر جا هم که رفتم به خاطر او رفتم همین بود که این همه حرف برایش داشتم و گفتم ه...
30 دی 1391

سخاوت امیر فندقی

امیرم خیلی زود درس زندگیش رسید به بخشِ سختِ سخاوت، به بخشیدن چیزی که مال خودِ خودش است ، اصلاً الان مهمترین داراییش محسوب می شود، و حالا امیر رضای مادر مردانه و سخی قسمت می کند غذایش را با آرمانی که فقط چند روز از زمینی شدنش می گذرد و رضایت داده از بهترین و امن ترین جای گیتی بیاید و میهمان آغوش ما شود، کسی چه می داند شاید هم از بدِ حادثه این جا به پناه آمده است.... انگار نه انگار تنها 5 ماه و13 روز از آنقدری بودن امیررضا می گذرد، اینقدر ذوق دست ها و پاهای کوچکش را کردم ، با سر انگشتانم و کلی احتیاط گونه اش را نوازش کردم ، که انگار سالهاست از مادرِ نوزاد بودنِ من می گذرد، اصلا کودک درونم از 5 ماه و 18 روزگی کوچک شد و کوچک شد تا رسید به 4 رو...
25 دی 1391

نوبت چلچلی ماست اگر بگذارند....

یک روز سرد دی ماه، بعد از ده روز کلنجار با سرما خوردگیِ خودت و امیرک، که هنوز از ته ته ش بویِ شربت سرفه و صدایِ خس خس به گوش می رسد،بعد از نظافت معمول منزل،شال و کلاه می کنی به نیت فرار از چهار دیواری طولانی شده ی خانه،همه ی بند و بساط را که جمع و جور می کنی،تازه سوپ و آب جوشیده ی این روزهای جگرگوشه را هم بایداضافه کنی به آن همه بارو بندیل همیشگیش.... همه را که برداشتی ... خانه ی مرتب آخرین صحنه ای است که می بینی و باپسرک تمیز و حمام کرده چهار طبقه سقوط بی آسانسور به طرف پارکینگ، با آن همه سنگینی وبار به ماشین که رسیدی و دری که با دستی به جز دستت برایتان باز می شود، گرمای مطبوع ماشینِ از قبل گرم شده به صورتت می خورد و گوشت پُر می شود از صد...
24 دی 1391

برای بانویی در آستانه ی سومین فصل زندگی

بانو! لحظه های امروزت که بی اجازه ی احساساتِ ضد و نقیضت ، همچون سایر روزها در گذرند، آخرین لحظه های زندگی یک زن دو قلبه را به تصویر می کشند، و فردا حوالی همین دقایق آن قلبی را که اتفاقاً بیشتر هم دوست می دارید ، به دنیای آدم ها خواهید سپرد.... بانو! امروز آخرین روز از فصل دوم زندگی شما هم هست، و همین فردایی که قراراست چند ساعت دیرتر سایه اش را بر روی زمین بگستراند، می شود اولین روز از سومین فصل زندگی شما، فصلی که به گمانم از همه ی فصل ها بزرگ تر است ،و انگار همه ی بزرگ تر ها همان قدر سخت تر... فردا حول و حوش همین لحظه ها ، که پُری از هزار احساس متفاوت ،همزمان لبریز می شوی از هزار اتفاق تجربه نکرده!!!!آن وسط ها چیزی به آهستگی در هزار لای ...
20 دی 1391

جوراب های مرد خانه ی من...

مرد خانه ی من این روزها همه کار می کند با اسباب بازی خریداری شده توسط عموها و خاله ها  بازی می کند با به پای آن یکی مرد خانه فوتبال استقلال می بیند و شب وقتی مادر را به خواب سپرد ، می نشیند دعوای سردار رویانیان و عادل فردوسی پور را در برنامه 90 دنبال می کند خیلی روزها میهمان که دارد پا به پای بیداری میهمان ها بیدار می ماند و با روی خوش از آنها پذیرایی می کند البته اگر خیلی خسته نباشد میهمانی می رود ، رستوران می رود ، شهر بازی هم رفته است غذای مامان پز می خورد تلفنی با مامان جون و خاله بلک و عمه سارا حرف می زند در کمترین زمان ممکن بر روی شکم می غلتد و چون بازگشت ازآن را بلد نیست ، مردانه گریه می کند با تکنولوژی  دوست...
17 دی 1391

اولین فرشته که موتور هم زیر پایش هست

شبها پسرک که به خواب می رود تازه ماجراهای من و قصه های هزار قهرمانم رخ می نماید، دیشب میهمانان شبانگاهی هم که راهی شدند و خانه بازگشت به فرم قبل از آمدنشان تقریبا پاسی از شب بود ، امیرک آقاوار شیر خوردند و چشمانشان را در تارکی بر روی نگاهم بستند، تازه پررنگ تر شد، وز وز گوش و ذوق ذوق چشم و بنگ بنگ سر و خس خس سینه...مادری که از پسرش سرما را گرفت... با آن همه قهرمان ریز و درشت توی سرم و این همه صداها که از همه جای بدنم که بلند شده بود، اندک خواب باقیمانده هم فرار را به قرار ترجیح داد و رفت، شاید به سراغ همسری...خرو پوفش خیلی زودتر از همیشه بلند شد دوباره به صف شدند چالش های بزرگ و کوچک ...لیست کارهایی مانده و چه کنم و چگونه کنم و با چه اول...
16 دی 1391

فرنی فندقی یک نفره

چه لذتی دارد وقتی یک قاشق کوچک آرد برنج با برنج شسته شده که حاصل دسترنج همین نزدیکی های مادربزرگ با عشق است،را با آب در کوچکترین ظرف مسی دنیا می پزی، با سه چهار قاشق شیر آن هم شیر خودت مخلوط می کنی، میریزی در کوچکترین ظرف پیرکس دنیا ؛ به عمد شکر نمی ریزی به حساب آنکه یادت رفته تا از اولین غذا پسرک به  طعم شیرین آن دل نبندد، می ایستی پای گاز با کمترین شعله ی ممکن، هم می زنی حض می کنی صلوات می فرستی، دوباره هم می زنی حض می کنی صلوات می فرستی؛ چشمانت را می بندی تا هیچ نور و تصویر و صدایی  این همه لذت دوست داشتنی را حتی سر سوزنی کم نکند ، این همه عشق می شود اولین مراسم فرنی پزون  امیر رضایت ، کم می پزی که پسرک ...
15 دی 1391

خبر بدین به قندون امیر درآورد دندون

و اما این روزهایت دردانه وقت دکتر نریمان داشتیم ، کاش امیرک اندازه ی من دکترش را دوست داشته باشد ان هم دکتری را که با این همه وسواس یافتم و چقدر به او ،حرف هایش و تشخیصش مطمینم....بیمارستان وقت اینترنتی نداشت ، راهی مطب شدیم ،کلا از امیرک راضی بود قدش 68، دور سرش و وزنش 7960، از حرکات فیزیکیش...از بیدار باش ها و حکومت نظامی 48 ساعت قبل که گفتم ، دهان امیر را که دید ....مژده ی رویش همزمان دو مرواریدش را داد...چه فکر ها که همین 48 ساعت نکردم ...راستی چرا همیشه تا آخر آخر خانه ی بدش یک کله می روم ؟؟خداجونم خدا جونش متشکرم   دکتر نریمان فرمودند، خواب پسرک وارد مرحله ی جدیدی می شود که  ماندگارمی شود آن هم برای همیشه...
12 دی 1391

پاس­داشت الی مامانی

جناب آقای امیر رضا مامانیان به پاس­داشت تلاش و مساعی ارزنده و هوشمندانه جنابعالی که با برنامه ریزی سیستماتیک همراه بوده و نهایتا منجر به تحقق هدف های برنامه ریزی شده با موضوعیت قد مناسب، وزن مورد انتظار و حرکات فیزیکی پیش بینی نشده­ی  آن جناب می باشد ، مفتخر به دریافت این لوح سپاس می گردید . انتظار می رود به مدد لطف یزدان پاک؛ تنها اله عالمیان؛  سخت کوش تر و صبورانه تر از قبل قدم به قدم ، آنچنان که شایسته توانمندی های ذات مبارکتان که ودیعه­ی مهربان خدایتان می باشد ، بر کوشش قابل تقدیرتان افزوده و هر روز موفق تر از دیروز بدرخشید. منتظر کسب موفقیت ها و بالندگی های بیش از پیش شما ، اینبار در سایر عرصه ها می باشیم ....
12 دی 1391

شب هایی که خوابشان نمی آیند

امیررضا مشغول کاری است که مطابق همیشه­ی بی تجربگیم در بچه داری ، دقیقا نمی دانم چیست، انگشتانش مدام در دهانش می چرخند، گاهی یک انگشت که متحیرش می کند، گاهی دو انگشت انگار می خواهد با سوت صدایم کند، گاهی سه انگشت که  شیطنت نگاهش را می افزاید و گاهی هم هر چهار انگشتش را با هم در کام فرو می برد که  خودش از این کار حالش بد می شود، اندکی نق نق دارد  از نظرم بی دلیل یا شاید هم به علت حال دیروزهای من است ، کلا بیشتر از همیشه بغل را ترجیح می دهد حتی در شب ، همین است که دمار از روزگارم در آمده ... شاید دندان در می آورد به گمانم  دیگر زود نباشد هر چند من خیلی دیرتر درآوردم و پدرش اندکی زودتر ... تقریبا تمام دیشب را امیرک ...
10 دی 1391